تبليغاتX
سینما × سینما

سینما × سینما

زندگی با سینما

دوست عزیز مهدی زند پور نوشته : راستش منم از این چیزا سر در نمیارم اما چیزی که تو می گی نقد فیلمنامه میشه....یا خلاصه فیلمنامه....

اول تشکر از اینکه نظر دادی

راستش من قبلا هم گفته بودم از فیلمنامه نویسی چیزی نمی دونم من بیشتر سعی می کنم چیزی بنویسم که خودم از نوشتنش لذت ببرم و امیدوارم برای بقیه هم مفید باشه حتی یه ذره ولی این نوشته هام گاهی موضع گیری هم توش دیده می شه و گاهی تنها به موضوع می پردازه که می شه گفت نقد موضوع فیلمنامه و ... ولی راستش من نقد نویسی هم بلد نیستم و بهتره اسمشو بذارم فیلم نوشته  ها و این طوری بیشتر توضیح می ده که منظورم چی بوده من بیشتر سعی می کنم به موضوع صرفا بپردازم و حتی وارد حیطه بازیگری در فیلم هم نشم و اگر هم در اون مورد چیزی بگم خیلی کوتاه و گذرا باشه چون من راجب فیلم می نویسم نه بازیگرا البته بازیگر ها هم جزیی از فیلم هستن ولی در درجه اول من بحث موضوعی در مورد فیلمو می سندم

دوست عزیز آریا نوشته: سلام رفیق. نمی دونم چی شد اومدم اینجا ... ولی اولین چیزی که به چشمم خورد اسم روبرتو بنینی بود. مثل این که درست اومدم...

خوش اومدی رفیق اینجا در مورد فیلم ها می نویسم و بحث می شه و ممکنه به بنینی هم برسیم ولی هنوز نرسیدم می تونی از وب لاگ کاوه که ادرسشو نوشتم راجب بنینی بیشتر بخونی ولی ایشالا اینجا ه م یکی از فیلم هایی که دوست دارم راجبش بنویسم همون زندگی زیباست هست.

علی دوست عزیز نوشته : سلام احوال شما میخوام اگه زحمتی نیست اگر اطلاعاتی راجب فیلم 5 کیارستمی دارین ازش مطلب بنویسین

خیلی خوشحال می شم می بینم کسی به کیارستمی علاقه داره چون من خودم عاشق کیارستمی هستم. حتما می نویسم اصلا راجب طعم گیلاس هم خیلی حرف برای نوشتن دارم ایشالا به نوبت

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/30ساعت 12:44  توسط سیامک کشف الایات  | 

امریکا یا عشق به زندگی

 

در امریکا
 

 

In America

 


 

  ·  عنوان فارسی: در امریکا

  ·  کارگردان: جیم شرایدن

  ·  نویسنده: جیم شرایدن , ناومی شرایدن

  ·  با هنرمندی: سامانتا مورتون (در نقش مادر - سارا) , پدر کانسیدین (در نقش پدر - جانی) , سارا بالگر (در نقش کریستی ) , اما بالگر (در نقش اریل)

  ·  مدت فیلم: ۱۰۵ دقیقه

 


 

زندگی زیباست و زندگی ادامه دارد.

 

عشق به زندگی کردن و زندگی کردن برای عشق چیزی است که جیم شرایدن به ما می آموزد.

 

کریستی ده ساله در کنار ما می نشیدن و شروع به روایت کردن داستان می کند. داستان عشق و یک عشق واقعی. عشق در محیط خانواده چیزی است که کمتر به آن پرداخته شده  همان چیزی که در کشور های غربی و امریکا کمتر دیده می شود. همان چیزی که شاید باعث پایداری خانواده ها می شود و شاید باعث پایداری اجتماع و شاید جهان می شود. زندگی با عشق شروع شده ٬ عشق خدا به مخلوقش ٬ به آفرینش و با عشق ادامه می یابد و به پایان می رسد.

 

کریستی با دوریبن خودش درد و دل می کند چون می تواند خاطرات را در خودش نگه دارد و ضبط کند. چون می تواند به صحبت های او گوش دهد و گاهی همدردی کند و و این همدردی را با ساکت بودن نشان می دهد. شاید ما همان دوربین کریستی هستیم که در مقابل او هستیم و او برای ما روایت می کند و ما ضبط می کنیم با این تفاوت که ما حس می کنیم و همدردی خودمان را نشان می دهیم و با او ارتباط برقرار می کنیم و حتی گاهی خود را در جای او می گذاریم.

 

خانواده ای را می بینیم ایرلندی که می خواهند به امریکا بیایند و در انجا زندگی را ادامه دهند. پدر ٬ مادر و دو ختر و یک پسر. البته پسر یعنی همان فرانکی که در بچگی مرده است و همیشه در خاطره هر 4 شخصیت باقی مانده است و فراموش نمی شود. شاید کل داستان بر روی دو شخصیت کریستی و فرانکی می چرخد در صورتی که جز یاد فرانکی در فیلم نیست و کریستی هم نقش زیادی ندارد. این خانواده را در ابتدا خیلی خوشبخت می بینیم گویا از زندگی به عشق به یکدیگر قتاعت کرده اند و زندگی انها بسیار زیباست و حاضرند به خاطر ادامه داشتن زندگی زیبای خود هر کاری را انجام دهند و حتی ماشین خود را که تنها ثروت آن ها محسوب می شود بفروشند تا بتوانند دستی به خانه قدیمی و خرابی که قرار است در امریکا در آن زندگی کنند بکشند. عشقی که به پدر در فصل گرم با بدبختی زیاد کولری تهیه کند و ان کولر سنگین را از تمامی پله های ساختمان بالا ببرد تا به خانه خود که در بالاترین طبقه است برساند. عشقی که به پدر نیرو می دهد تا برای برنده شدن در بازی و بدست اوردن جایزه آن که یک عروسک ای تی بود تا مرز باختن تمامی پول خود و حتی پول کرایه خانه در شهر بازی پیش برود. همان عشقی که به مادر نیرو می دهد که با ریسک از دست دادن جان خودش برای زایمان بچه چهارم خود اقدام کند. همین است که زندگی این چند نفر را زیبا می کند و زندگی همه را همین عشق است که زیبا می کند.

 

این خانواده را ابتدا خوشبخت می بینیم ولی وقتی شرایدن ما را با خودش به درون شخصیت ها می برد می بینیم که هر یک از چیزی رنج می برد پدر و مادر از  ملامت خود برای از دست دادن پسر کوچکشان ٬ دختر کوچک از رنج نداشتن کسی برای گفتن راز هایش با او. همگی در زندگی مشکلاتی داریم و داشتیم و این مشکلات خیلی وقت ها با ما می ماند ولی می تواند با آن ها کنار آمد. پدر که بازیگر است به دنبال بازی در تئاتر می رود ولی او را نمی پذیرند و دلیل آن را نداشتن حس می دانند و اینکه او باید خود را با دل و وجود در شخصیت بگذارد ولی پدر که دیگر حسی ندارد و وجود خودش را فنا شده می داند و حتی مجبور است از حرفه خود یعنی بازیگری برای سرگرم کردن بچه ها استفاده ند و برای آنکه فکر آنها را از فرانکی رها کند ولی باز هم خودش را نمی تواند از این فکر جدا کند.

 

در نقطه مقابل پدر ٬ متیو  همسایه سیاه پوستی که در چند طبقه پایین تر زندگی می کند است . روی در خانه او نوشته شده است دور شوید ولی دو دختر در روز هالویین برای ادای عادت این روز در خانه او را می زنند و این طوری این خانواده با متیو هم آشنا می شوند. متیو که مبتلا به بیماری ( فکر می کنم ایدز باشد) است به سمت مرگ پیش می رود پس عشق را باز هم این جا می بینیم این بار عشق به زندگی که متیو می خواهد آنرا به بقیه هم منتقل کند همان عشق به حیات و هر چیز که زندگی می کند و وقتی که پدر برای اعتراض به صحبت های او با همسرش در مورد نگه داشتن آن بچه به سراغ او می آید متیو به او می گوید من عاشق تو هستم و عاشق همسر زیابی تو و عشاق بچه های تو عاشق هر چیزی که حیات دارد و زندگی می کند.

 

فرانکی به بهشت رفته است Heaven همگی اعتقاد دارند که فرانکی باه بهشت رفته پس برای او شاید خوشحال هم باشند و بچه ها هم هر رو به بهشت می روند . برای بچه ها بهشت شاید همان بستنی فروشی با صاحب مهربان آن به نام Heaven  روبروی خانه آنها باشد. همان بهشتی که در آن می توانند به چیزی غیر از فرانکی فکر کنند چرا که فرانکی دیگر در آنجا همراه آن ها و با آن ها است پس بچه ها هر زمان به آن جا می روند می توانند فکری دیگر داشته باشند و شاید یکی از رنج های آنها کم می شود پس اریل ( همان دختر کوچک ) در همان جا است که به پدرش می گوید کسی را ندارد که به او راز هایش را بگوید و با او بازی کند.

 

کریستی فرانکی را در ذهن خودش پرورش داده و از او در ذهن خودش فردی ساخته که می تواند خواستههای خودش رابرآورده کند ولی برای آنها محدودیت قرار داده یعنی تنها سه خواسته و کریستی از این قدرت خودش استفاده می کند و باز هم در راهی که خوشبختی را به خانواده اش برگرداند و در حل مشکلاتی که به طور عادی حل نمی شوند. کریستی در این فیلم بسیار بزرگتر از نقشش است دختری که به گفته خودش یک سال بار خانواده را بر دوشش می کشد و دیگر نمی خواهد دختر کوچولوی پدرش باشد. او زمانی که بچه به دنیا می آید چون زود به دنیا می آید حتی حاضر می شود به اون خون هم بدهد تا شاید زنده بماند و بدین ترتیب دوباره عشق و صفا را به خانواده اش برگرداند. او یک بار جان متیو را نجات می دهد ولی وقتی می فهمد که متیو بیماری داشته باز هم نگران خودش نیست که ممکن است به بیماری او مبتلا شده باشد بلکه نگران این است که خون او را که به بچه می خواهند بدهند آلوده نباشد.

پدر حتی به خدا هم ایمانی دیگر ندارد و خودش را بازیچه او می داند و معتقد است که خودش هیچ حسی از خودش ندارد و وجود او هیچ است و هیچ ولی در آخر وقتی به سلامتی دخترش می رسد که مبادا بیماری متیو را گرفته باشد می گوید خدا نمی گذارد چنین شود. با وجود کلیشه ای بودن این نوع تغییر دیدگاه ولی خیلی به زیبایی فیلم می افزاید.

شاید با فراموش کردن فرانکی خانواده بتوانند وجود خود را دوباره پیدا کنند البته نه فراموش کردن قلبی بلکه به یاد داشت فرانکی به عنوان پسرشان ولی اینکه در دنیای دیگری زندگی می کند و دیگر همراه آنها نیست پس به همین دلیل است که پدر خصوصیت فرانکی را در یک کلمه توصیف می کند یعنی جنگجو و متیو او را جنگجویی می داند که ترسی از رفتن به آن طرف دیگر ندارد آن سوی دنیا شاید همان بهشت.

 

عشق  است که حتی کریستی در شعری در مدرسه اش آن را صدا می زند و می گوید بهتر است عشقی پیدا کنیم تا قبل از اینکه دیر شود.

سرانجام فیلم در همان جهتی پیش می رود و تمام می شود که انتظار آنرا داریم ولی همین به زیبایی فیلم افزوده چرا که واقعیت همان است که روی می دهد. و ما در زندگی در میان واقعیت ها هستیم و این فیلم هم به نوعی واقعیتی را به ما نشان می دهد و ما را به همدردی و هم نوا شدن با خود می طلبد. سکانس هایی از فیلم از همان دوربین کوچک دست کریستی نشان داده می شود تا به واقعی تر بود آن کمک کند و فیلم را به سمتی پیش ببرد که واقعیت است و در زندگی خیلی ها روی می دهد.

 

 

 

من شخصا از ریتم این فیلم خیلی خوشم آمد و شباهت زیادی بین این فیلم و گمشده در ترجمه دیدم و به همین دلیل هم هست که این فیلم هم مثل گمشده در ترجمه در میان محبوب های من جای گرفت. شخصا با فیلم خیلی ارتباط برقرار کردم و به همه توصیه می کنم فیلمو ببینن . من تا بحال 2 بار فیلمو دیدم ولی با لذت تمتام هر دو بار نگاه کردم . فیلمی بسیار ساده است که خیلی به زندگی ما شبیه هست در نوع رابطه عاطفی در خانواده و چگونگی زنجیر خانواده .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/30ساعت 12:31  توسط سیامک کشف الایات  | 

با خودتون نگین که این همش میاد و چرت و پرت می نویسه و ب لاگ سینمایی باز کرده و خبری از مطلب سینمایی نسیت. هر وقت فیلم ببینم و وقت نوشتن یدا کنم حتما حتما می نویسم مثلا امروز احتمالا می نویسم.

من راجب تدوین و نور ردازی و فیلمنامه نویسی و .... تقریبا هیچی نمی دونم س توقع نوشته های خیلی تخصصی نداشته باشین .

راستش چند نوع نقد وجود داره.

یکی صرفا به فیلم  می ردازه و تقریبا به هیچ چیز دیگه حتی نه به بازیگراش نمی ردازه من خودم این نوع نقدو بیشتر ترجیح می دم. یکی دیگه نقد تخصصی هست و ر از اصطلاحات تخصصی و بررسی تمام عوامل فیلم و ... که متاسفانه من این جور چیزا بلد نیستم که بنویسم س توقع این چیزا نداشته باشین. نقد های تاریخی و سیاسی و موضوعی و روانشناختی و ... هم داریم که بستگی به فیلم داره مثلا من نقدی از زندگی زیباست خوندم که نقد سیاسی محسوب می شد و هر چی در فیلم گفته می شه و دیده می شه بدون توجه به راستای اصلی موضوع به یهودی ها و آلمانی ها و ... و اصلا از موضوع دور شده بود و ... من اصال ااین طور نقدو دوست ندارم

من بیشتر دوست دارم در مورد فیلم از چیزایی صحبت کنم که خودم از فیلم می فهمم س من که از سیاست نمی دونم چرا راجب سیاست بنوسم و یا از فیلمبرداری چیزی نمی دونم چرا نظر بدم

همگی موفق باشین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/29ساعت 17:5  توسط سیامک کشف الایات  | 

خانم مریم سپاسی دوست عزیز بعد از دو ماه و اندی نوشتن ولی چی نوشته واقعا

من شخصا خیلی از نوشته های مریم سپاسی خوشم میاد و همشو چنذ باری خوندم و این بار در مورد فیلم بلیط ها .

فقط کاش یه کمی بیشتر از اپیزود کیارستمیش می نوشت.

من خیلی دوست دارم این فیلمو ببینم ولی هنوز نشده ایشالا می بینیم

برای خوندن اون مطلب مریم سپاسی می تونید به این لینک پایین برین

نوشته مریم سپاسی در مورد فیلم بلیت ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/29ساعت 16:30  توسط سیامک کشف الایات  | 

سلام به همه دوستان

از همه دوستان برای خواندن مطالب این وبلاگ تشکر می کنم.

این چند روز یه کمی در گیر امتحانا بودم و ایشالا تموم می شه و بیشتر می نویسم .

این نقد فیلم ده از کیارستمی رو قبلا نوشته بودم و ممکنه جاهای دیگه مثلا نشریه آگراندیسمان خونده باشین ولی دیگه به همون علت امتحانا نتونستم چیزی بنویسم و اینو گذاشتم شاید بعضی ها خوششون بیاد. البته یه چند خط به اولش اضافه کردم.

در ضمن من که گفتم هر فیلمی ببینم و اگه بتونم راجب فیلم بنویسم سعی می راجب فیلم بنویسم. ( باز نوشتم راجب به جای راجع به دیگه این چیزا تو این طور نوشته ها پیش میاد دیگه ) ولی با این حال خودم شخصا از سینمای جاموش خیلی خوشم میاد و یک دلیلش هم اینه که با تمام سادگی  فیلم هاش ولی با آدم خیلی ارتباط برقرار می کنه این به خصوص در فیلم های آخرش دیده میشه مثل مرد مرده و گوست داگ و شب روی زمین. ولی با این وجود کارگردان محبوب من هنوز همون عباس کیارستمی هست.

خانم مینا کشاورز گفتن که اگه جارموش بفهمه این قدر طرفدار داره .... مگه جارموش چشه بدبخت. این همه فیلم ساخته مستقل داره جلو میره. فوق العادس ولی یکی از دلایل شناخته شده بودن جارموش در ایران اینه که فیلم هاش کمتر احتیاج به سانسور دارن به همین دلیل بیشتر و راحت تر از خیلی فیلم های دیگه پیدا می شه و می تونیم ببینیمشون.

یه موضوع دیگه اینکه تعداد نظرات فقط تعدادشون دو برابر شده فکر کنم چون دو بار هر نظری رو تایید کردم. امیدوارم اذیتتون نکنه.

به امید موفقیت همگی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/27ساعت 13:54  توسط سیامک کشف الایات  | 

شمارش معکوس با کیارستمی

 

ده


Ten


  • عنوان فارسی: ده
  • نویسنده و کارگردان: عباس کیارستمی
  • با هنرمندی: مانیا اکبری (در نقش مانیا) , امین ماهر (در نقش امین)
  • مدت فیلم: 94 دقیقه


    در این فیلم عباس کیارستمی خواسته است به این عقیده خود که سینما می تواند به سمتی حرکت کند که کارگردان در آن تاثیری نداشته باشد و یا به اندازه بقیه اعضای فیلم تاثیر داشته باشد جامه عمل بپوشاند. می بنیم که پس از پایان فیلم و زمان نمایش فهرست دست اندر کاران تهیه فیلم هیچ کدام را جدا از هم نمی کند و حتی خودش را نیز جزئی از بازیگران می داند و در اول تیتر بازیگران فیلم نام خودش نوشته می شود. کیارستمی خواسته است که به بیننده نشان دهد که این فیلم چیزی نیست جز تلاش های دو بازیگر توانا برای اثبات هویت خود و عقاید خود به همدیگر و در این میان افراد دیگری نیز وارد داستان می شوند. کیارستمی در این فیلم دوربینی را به کار گرفته است و تقریبا جابجایی و حرکتی از دوربین نمی بینیم و کیارستمی خواسته است به این هدف که ساخته شدن فیلم بدون کارگردان است نزدیک تر شود.

    اين فيلم از ۱۰ اپيزود تشكيل شده كه هر كدام موضوعي مستقل دارد ولي در كل همه اپيزود ها به هم وابسته هستند و به هم ربط دارند . اين ارتباط در طول فيلم به چشم مي خورد و در عين حال هر كدام پيام خاص خودشان را دارند.
    در اين فيلم باز هم كيارستمي از لوكيشن محبوب خودش يعني يك ماشين استفاده مي كند موضوعي كه در چند فيلم قبلي و بعدي كيارستمي نيز ديده مي شود .
    مي توان اين فيلم را اولين فيلم كيارستمي با موضوعيت زنان و حقوق زنان در نظر گرفت و شايد شروعي براي راهي جديد در فيلمسازي كيارستمي.
    حال به تك تك اپيزود ها به تفصيل مي پردازم.
    در اين فيلم اپيزود ها از شماره ۱۰ شروع شده و به ۱ ختم مي شوند .

    اپيزود ۱۰

    شروع فيلم با سوار شدن پسر كوچكي (امين تقريبا ۱۲ ؛ ۱۳ ساله )در ماشين مادرش (مانيا) همراه است و بعد متوجه مي شويم كه زن از شوهرش جدا شده و ازدواج مجدد داشته است . پدر امين هم تنها زندگي مي كند و پسر با اين موضوع نمي تواند كنار بيايد. اين اپيزود تماما مربوط به گفتگوي بين مادر و پسر است ؛ مادر سعي در فهماندن موضوع و خواست خود به پسر است و پسر هم سعي در انكار سخن مادر و تاييد حرف خود دارد. اين اپيزود با نماي ثابتي كه بر روي صندلي پسر است ادامه مي يابد به گونه اي كه ما تا پايان اين قسمت چهره مادر را نمي بينيم ؛ اين يكي از تكنيك هاي كيارستمي است كه بيننده را به فكر وا مي دارد ؛ ما اين تكنيك را بارها در طول فيلم مي بينيم و حتي در فيلم هاي قبلي و بعدي كيارستمي هم شاهد اين هستيم .
    در اينجا ما با اپيزود ۱۵ دقيقه اي روبرو هستيم و منتظر هستيم كه چهره مادر را ببينيم ولي اين موضوع بعد از ۱۵ دقيقه تحقق پيدا مي كند و اين فن بيننده را به فكر وا مي دارد ؛هر كس با توجه به تن صداي مادر ؛ طرز فكر او و چگونگي صحبت او چهره اي از او در ذهن خود بوجود مي آورد و بدين ترتيب بيننده با كارگردان همراه شده و خود را در مسير روايت فيلم همراه مي بيند . در اين اپيزود و هم چنين اپيزود هاي بعدي ما شلوغي خيابان و سر و صدا و هرج و مرج و بي قانوني را بارها با صداهايي كه مي شنويم متوجه مي شويم واين به نوعي گوياي شلوغي و آلودگي صوتي و پريشاني اعصاب مردم است. ما در اين اپيزود نظر مانيا را به عنوان نماينده اي از زنان در باره حقوق زن مي شنويم و مي فهميم كه او و به نوعي همه زنان از اين نوع حقوق نسبت به خود ناراضي اند . او مي گويد كه براي اينكه از زني از شوهرش بتواند جدا شود بايد به اين حربه متوسل شود كه يا شوهرش او را زده است و يا از اعتياد رنج مي برد . مانيا تمام حقوق حاكم را به نفع مردان مي داند و اين خود به نوعي گوياي فيلمي درباره زنان با محوريت قرار دادن خواستهاي زن است.
    همچنين در ادامه ما نظر پسر را درباره مادر و وضع موجود مي شنويم كه آن هم در نوع خود بسيار جالب و شنيدني است و بيشتر زيبايي اين اپيزود مربوط به گفتگو ي مادر و پسري با حدود ۱۵؛ ۱۶ سال اختلاف سني است كه هيچ يك نيز توانايي قانع كردن ديگري را ندارد .
     
    اپيزود ۹

    در اين اپيزود ما شاهد روبرو شدن دو خواهر ( مانيا و ماندانا )‌ مي شويم با دو دنياي متفاوت يكي معلم و ظاهرا راضي و ديگري با طرز فكري جالب و مدرن و خواهان آزادي براي خودش و ... روبرو شدن اين دو شخصيت به ظاهر متضاد و حرف ها و گفتگو هاي انها بسيار زيبا است.در اين قسمت ما باز با صداي كر كننده بوق ماشين ها ؛ سرو و صدا و عدم رعايت قانون رو به رو و اين موضوع ما را به ياد اپيزود اول و زماني كه صداي بوق و آژير را مي شنويم مي اندازد و آن صحنه را تداعي مي كند و دوباره شلوغي و هرج و مرج را با پيش كشيدن سر و صدا به ما نشان مي دهد اين قسمت فيلم با صحبت كردن درباره خصوصيت هاي خوب و بد پسر به اپيزود اول پيوند مي خورد. نكته جالب و به نوعي تكنيك جالب در اين اپيزود اين است كه همراه با انتظار شخصي كه در ماشين نشسته ( همان ماندانا خواهر مانيا) تا برگشتن مانيا از شيريني فروشي بيننده نيز چنين انتظاري را مي كشد و به نوعي دوباره در روند فيلم دخالت مي كند و با شخصيت ها درگير مي شود و به نوعي خود را در فيلم و براي خود كاركتري در فيلم مي بيند كه در حال نظاره كردن است. در اين اپيزود به اطلاعات فرعي نيز راجب مانيا و همسر مجددش مي رسيم و اين است كه همسر او ۳۹ سال و خودش حدود ۲۵ سال دارد يعني تقريبا ۱۴ سال اختلاف سن با همسر مجدد خود و اين نيز ما را به فكر فرو مي برد و به خصوص اينكه در اپيزود قبل ما شنيده ايم كه مانيا همسر جديدش را به عنوان يك دوست و همدم بيشتر از يك همسر براي خود معرفي مي كند و گرچه ما تا پايان فيلم همسر جديد او را نمي بينيم ولي مي توانيم براي او در ذهن خود شخصيتي ايجاد كنيم اين بار هم بيننده به دخالت در فيلم فراخوانده مي شود .

    اپيزود ۸ :

    اپيزود هشتم اپيزودي است كه مي تواند به نوعي تفكر مذهبي و اعتقادي انسان را بر انگيزد . در اينجا مانيا به زني مسن بر مي خورد كه در راه رفتن به امام زاده و زيارت است ؛ مانيا او را سوار مي كند تا به انجا برساند و در اينجا گفتگوي ان دو را مي شنويم. پيرزني كه از دنيا هيچ ندارد جز تسبيح و سجاده . چند فرزند خود را از دست داده و زندگي خود را وقف در دعا كرده است . پير زني كه چشم از جهان مادي بريده و از زاويه ديگري به زندگي نگاه مي كند و به زندگي خود و وضعيت پيش امده راضي و قانع است و همه چيز را از جانب خدا مي داند و نصيحت هاي او به مانيا به اين اپيزود زيبايي خاصي مي بخشد به خصوص اينكه در ادامه فيلم شاهد تاثير گذاري حرف هاي او بر مانيا هستيم.

    اپيزود ۷ :

    اپيزود هفتم يكي از زيباترين اپيزود هاي اين فيلم است. اين قسمت كه در شب است با سوار شدن يك روسپي در خيابان شروع مي شود. در اينجا مانيا با توجه به حس كنجكاوي اين دختر را از خيابان سوار مي كند و درباره انگيزه او براي اين عمل كنجكاوي مي كند و پس از صحبت هايي در نهايت وقتي از انگيزه او سوال مي كند ابتدا زن چند لحظه سكوت كرده و سپس آهي مي كشد و گفتگو درباره پرسش مانيا را آغاز مي كند ؛ او به ظاهر از كار خودش راضي است و مقايسه خودش با ساير زنان و بيان شباهت زندگي همه نوع زنان از نظر آن روسپي بسيار جالب است. چيزي كه اين اپيزود را بسيار زيبا كرده ؛ اين است كه با توجه به لحن صحبت و حرف هاي آن روسپي بيننده بسيار مشتاق است كه چهره او را ببيند ولي اين انتظار بر اورده نمي شود و پس از اپيزودي ۱۵ دقيقه اي موقع خارج شدن او از ماشين تنها او را از فاصله دور از پشت مي بينيم كه اين بار هم كيارستمي با زيركي بيننده را در درون و عمق فيلم دخالت مي دهد و او را وادار به كاركتر سازي و برداشت شخصيت از نوع حرف زدن مي كند و اين بيننده را بسيار مشتاق شنيدن حرف هاي روسپي مي كند . و در پايان اپيزود وقتي روسپي از ماشين به طرف خيابان مي رود شاهد اين هستيم كه در كمتر از نيم دقيقه دو ماشين براي او نگه مي دارند و او سوار دومين ماشين مي شود و ادامه مي دهد و در پايان سوال پيش مي آيد كه آيا همه اين نوع زنان چنين طرز فكري دارند ؟ آيا رضايت ظاهري اين زن روسپي از زندگي از عمق دل او است ؟ و ... و بدين ترتيب بيننده دوباره به فكر مي افتد و به علاوه كيارستمي در اين جا به نوعي گوشه اي از فحشا را در جامعه نشان را مي دهد . در اين بخش نيز بار ديگر هرج و مرج ؛ پريشاني روان مردم و ... را همچون بخشهاي قبلي شاهد هستيم .

     

    اپيزود ۶

    اپيزود شش ؛ ازدواج و طلاق را موضوع اصلي خود قرار مي دهد .
    دختري كه خواهان ازدواج با پسري است كه در اين ازدواج ترديد دارد و زني (مانيا) كه از شوهرش جدا شده است. ما در ديالوگ ها نوعي درد مشترك بين اين دو نفر را متوجه مي شويم گويي هر دو از يك موضوع رنج مي برند و اين موجبات نزديكي آنها را فراهم آورده است .
    بر خلاف اپيزود قبلي اين اپيزود در روز اتفاق مي افتد و در ما اين حس را به وجود مي آورد كه اين زندگي روز مره همه مردم است ؛ هر روز مثل روز قبل است و روزها همواره تكرار مي شوند.
    در اين قسمت مانيا را مي بينم كه دختري را از جلوي امام زاده سوار مي كند تا به محلي برساند. در بين ديالوگ ها مي فهميم كه مانيا روز قبل هم به امام زاده آمده و اين دومين روز است كه به آن جا مي رود و تا حدي تاثير پذيري او را از پير زني مي بينيم كه در چند اپيزود قبلي با او آشنا شده بود و او را به امام زاده رسانده بود. البته مي گويد كه امروز به خاطر اين كه چادر نداشته او را به داخل راه نداده اند در صورتي كه ديروز همين طور وارد شده و باز هم تضاد بين رفتار ها و برخورد هاي مردم را متوجه مي شويم.
    هدف از رفتن هر دو به امام زاده بدست اوردن آرامش است آرامشي كه در بيرون وجود ندارد همان طور كه صداي بوق و شلوغي خيابان ها و حتي در گيري لفظي اين نبودن ارامش را تاكيد مي كند.
    دختر حرف جالبي مي زند و مي گويد كه گاهي به من گفته مي شود اين قسمت و تقدير است كه باعث شده است اين اتفاق افتاده بيفتد و من در اين زمانها به امام زاده نمي آيم. در اينجا ما متوجه مي شويم كه او به دنبال رسيدن به چيزي به امام زاده مي آيد و به عبارتي فقط در مواقع نياز داشتن است كه گمان مي كند مي شود آينده را تغيير داد و بدين وسيله به چيزي رسيد كه عملا رسيدن به آن ممكن نيست. اين اپيزود پر است از ديالوگ هاي زيبا و شنيدني و شايد هم مقداري بازگو كننده عقايد و باورهاي مذهبي .
    در انتها مانيا از اتومبيل خارج شده و دختر در داخل اتومبيل منتظر برگشتن او مي ماند و باز هم بيننده به درون فيلم كشيده مي شود و همراه آن دختر منتظر برگشتن مانيا مي شود و اين گونه خود را در فيلم مي بيند و به علاوه فرصتي هم براي فكر كردن بدست مي آورد.

    اپيزود ۵

    در اين بخش شروع يك سري گفتگو بين مادر ( مانيا ) و پسر (امين) را شاهد هستيم. امين از ماشين پدرش پياده شده و سوار ماشين مادرش در محلي كه احتمالا قبلا قرار گذاشته بودند مي شود. در چند صحنه پدر را از دور مي بينيم و صداي او را مي شنويم ولي چهره اش را نمي بينيم و به اين ترتيب كيارستمي با زيركي خواسته است كه در ذهن بيننده چهره اي از پدر ( چه خوب و چه بد ) ساخته شود.
    در شروع امين از مادرش مي خواهد كه او را به خانه مادر بزرگ ببرد به اين ترتيب متوجه نوع رابطه امين با مادرش مي شويم . در اين قسمت ديالوگ هايي را مي شنويم كه تا حدي باعث شكل گرفتن گفتگو بين امين و مادرش مي شود و بدين وسيله كمي از سردي گفتگوي اين دو و سردي علاقه امين به مادرش كاسته مي شود.

    اپيزود ۴

    در اين اپيزود ما باز هم شاهد گفتگوي مانيا با زني ديگر ( اين بار با توجه به نوع ديالوگ ها و طرز بيان متوجه مي شويم كه آن زن رابطه نزديكي با مانيا دارد : دوست و يا فاميل ) هستيم و باز هم مسائل مربوط به ازدواج مطرح است.
    زن پس از هفت سال تنها شده و شوهرش يا شايد دوستش او را رها كرده و رفته و زن دائما گريه مي كند و تمام ديالوگ ها را با صداي گريه بيان مي كند.
    در اين اپيزود ما مي توانيم شخصيتي را از مانيا بدست اوريم . او زني فمينيست و طرفدار حقوق و آزادي زنان و افزايش قدرت تصميم گيري آن ها است و او دليل بدبختي و ضعيف شدن زن ها را خود آن ها مي داند و مي گويد كه ما ياد گرفته ايم كه خودمان را براي مرد ها بسازيم و حتي به همديگر هم ياد مي دهيم ( در ديالوگ راجب كلاس ورزش به اين موضوع اشاره مي شود). او اعتقاد دارد كه ما در زندگي دائما چيز هايي را بدست مي آوريم و سپس انها را از دست مي دهيم و زندگي تنها همين است و بايد بتوانيم با اين موضوع يعني از دست دادن چيز هايي كه حتي ممكن است آن ها را خيلي دوست بداريم كنار بياييم.
    اين اپيزود را بايد يكي از فمينيستي ترين اپيزود هاي اين فيلم دانست كه در ان مشكلات و ضعف زن ها به خودشان نسبت داده مي شود و خود آن ها مقصر دانسته مي شوند.

     

    اپيزود ۳

    باز هم گفتگوي امين با مادرش . در اينجا مادر مي خواهد امين را به خودش نزديك تر كند. و به همين خاطر از ديالوگهاي كه كمي طنز نيز در آن هست استفاده مي كند . زن خوب ؛ از ديد مادر و امين معرفي مي شود. مادر به طنز و به حالت پرسش مي گويد (البته به نحوي به باور گروهي از مردم اشاره مي كند كه كم هم نيستند)زن خوب آن كسي است كه نماز بخواند لباس گشاد بپوشد و دامن كوتاه نپوشد هميشه در خانه باشد و خانه را تميز نگه دارد غذا هاي خوب درست كند و هميشه اطاعت شوهرش را بكند و مي گويد كه من اين طور نيستم چون من كار مي كنم و خيلي كار هاي واجب تر از غذا پختن و ظرف شستن دارد . در اين جا است كه ما با شغل مادر آشنا مي شويم ؛ او مي گويد من نقاشي و عكاسي مي كنم و به سفر مي روم و به همين دليل يك سري از كار ها را نمي توانم انجام بدهم.
    امين هم خصوصيت مادر خوب را اين گونه بيان مي كند كه غذاي روز قبل را به جاي نا هار نمي دهد و براي همه كارها كارگر ندارد و ظرف ها را خودش مي شويد.
    در اينجا ما متوجه مي شويم كه هر دو نفر ديدگاه درستي دارند و نظر هر كدام را مي توان نماينده اي از نظر گروه زيادي از مردم دانست اما نه مادر مي تواند امين را درك كند و نه امين مي تواند حرف مادر را قبول كند و به همين دليل هم از يكديگر بسيار دور شده اند. امين نياز هاي خودش را بدون توجه به كارهاي مادر در نظر مي گيرد و مادر هم كار ها و نياز هاي خودش را بدون توجه به خواسته هاي پسرش بيان مي كند و هيچ يك قادر به قانع كردن ديگري نيستند.

    اپيزود ۲

    در اپيزود دوم ما مي بينيم كه مانيا آن دختري را كه در چند اپيزود قبل جلوي امام زاده سوار كرده بود را بار ديگر سوار مي كند ولي اين بار نوع گفتگو ها بيان كننده رابطه نزديك تري بين آن دو نفر است. دختر كمي آرام تر شده و مانيا نيز هم چنين . دختر كمي به پسر حق مي دهد كه از ازدواج با او سر باز زند و اين گونه احساس آرامش بيشتري دارد. ريتم اين اپيزود با توجه به نوع ديالوگ ها و لحن بيان آن ها كمي كند تر از باقي اپيزود ها است. در نهايت ما شاهد اين هستيم كه دختر سرش را تراشيده است و خودش معتقد است كه اين گونه آرامش بيشتري به دست آورده و خودش مي گويد كه تا آن لحظه حتي گريه هم نكرده است . دوباره از مانيا مي شنويم كه از دست دادن خيلي سخت است گويي خود او هم به اين نتيجه رسيده است كه كنار آمدن با اين از دست دادن بي اندازه دشوار است و اين باز ما را به ياد چند اپيزود قبل مي اندازد ؛ آنجايي كه مانيا مي گويد ما مدام بدست مي آوريم و سپس از دست مي دهيم و بايد بتوانيم با اين موضوع كنار بياييم .

    اپيزود ۱

    اپيزود پاياني كه نسبتا كوتاه هم هست با تكرار صحنه اي آشنا شروع مي شود ؛ يك بار ديگر شاهد آن هستيم كه امين از ماشين پدرش پياده شده و سوار ماشين مادر مي شود و ما مي بينيم كه نه امين تغيير كرده و نه دگرگوني خاصي در مادر به وجود آمده است و باز هم اولين حرفي كه امين به زبان مي اورد اين است : مرا به خانه مادر بزرگ ببر .

     

     

  • + نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/27ساعت 11:29  توسط سیامک کشف الایات  | 

    توضیحی که لازمه بگم

    سلام به همه دوستان

    مرسی از هر کسی که به اینجا تو این چند روزه سر زده و مطالبو خونده

    فقط خواستم بگم که اینجا چون من تنها می نویسم پس نظرات شخصی خودم هست و دلیلی نداره که درست باشه یا غلط و ممکنه با نظرات شما تفاوت هم داشته باشه. امیدوارم اگه مخالف نظر دوستان نوشتم باعث ناراحتی کسی نشم

    دوستی به نام مهدی نظرشو راجب عجیب تر از بهشت گفته عجیب تر از بهشت تصویری از نسلی واخورده و از خود بیگانه را روایت می کند که با سبک مینیمال جارموش به اوج می رسد. مشخصه دوست عزیز از ریتم این فیلم و کندی ریتم فیلم به عنوان یکی از دلایل به اوج رسیدن این فیلم یاد می کنه در صورتی که من کندی ریتم فیلمو دلیلی برای به اوج نرسیدن فیلم می دونم. خوب این خیلی خوبه که دوستان هم نظرات خودشونو بگن.

    دوباره هم از همه دوستان و به خصوص مهدی برای نظرش در مورد این فیلم تشکر می کنم.

    به امید موفقیت همه دوستان

    + نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/26ساعت 13:48  توسط سیامک کشف الایات  | 

    عجیب تر از بهشت

     

    عجیب تر از بهشت


    Stranger than Paradise


  • عنوان فارسی: عجیب تر از بهشت
  • نویسنده و کارگردان: جیم جارموش
  • با هنرمندی: جان لوری (در نقش ویلی) , استر بالینت (در نقش ایوا) , ریچارد ادسون (در نقش ادی)
  • مدت فیلم: ۸۹ دقیقه


    این فیلم از سه قسمت کلی تشکیل شده است. دنیای جدید/ یک سال بعد / بهشت

     

    در این فیلم زندگی فردی به نام ویلی طی مدت چند روز نزدیک 15 تا 20 روز نمایش داده می شود. جارموش باز هم به درون افراد رفته و خصوصت و شخصیت درونی آن ها را بررسی می کند.

     

    ویلی (جان لوری) فردی است خوش گذران ٬ راحت طلب و بی بند و بار که تنها به فکر خودش است . او در نیویورک در سوئیتی زندگی می کند. زمانی که خبر آمدن کازن او به او داده می شود او نارارحت شده شاید چون از راحت طلبی او کم می شود. دختری به نام اوا همان کازن او پیش او می اید تا مدت چند روز را در نیویورک بگذراند و از آن جا به کلیولند برود.

     

    بخش اول فیلم به نام دنیای جدید (New World  ) تنها به نشان دادن کمی از خصوصیات این دو نفر یعنی ویلی و ایوا می پردازد. در این بخش فرد دیگری که دوست ویلی است به نام ادی وارد فیلم می شود و تنها چند حضور کوتاه از او در این بخش از فیلم داریم ولی در همین چند حضور کوتاه علاقه ای به ایوا از خود نشان می دهد. می توان گفت این بخش دنیای جدیدی برای ایوا است . او با افراد جدیدی آشنا می شود و زندگی چند روزه جدیدی را تجربه می کند و یا می توان گفت دنیای جدیدی برای ویلی است که او که قبلا تنها زندگی می کرده می تواند مدت چند روز را با ایوا باشد. ولی برای هر دو فرد زندگی همان است که بوده و همان می ماند. می بینیم که ویلی راحت طلب حتی برای فرار از شستن ظرف غذا٬ غذا های آماده ای را تهیه می کند که به شستن ظرف احتیاجی نیست و این کار را حتی در هنگایمی که با ایوا است هم ادامه می دهد و حتی از ایوا می خواهد که چون به خانه او امده پس باید ایوا خود را با زندگی او وفق دهد و او زندگیش را تغییر نمی دهد. ایوا نیز به همین شکل هیچ تغییری را نمی خواهد. او حتی وقتی ویلی لباسی برای او می خرد و از او می خواهد چون در نیویورک است سعی کند مانند دختران آن جا لباس بپوشد ٬ از پوشیدن ان فرار می کند و آن را آزار دهنده می داند و می خواهد همان باشد که بوده و خواستار هیچ تغییری نیستند. با این که ویلی خواهان هیچ تغییری نیست ولی از رفتن ایوا احساس ناراحتی می کند و این را در صحنه پایانی قسمت اول می بینیم که وقتی در حال نوشیدن آبجو با دوست ادی نشسته مدت طولانی هیچ حرفی نمی زند.

     

    قسمت دوم فیلم بعد از رفتن ایوا شروع می شود و یک سال بعد را نشان می دهد. هنوز ویلی همان فرد خوش گذران راحت طلب است. ادی نیز در این بخش بیشتر حضور دارد و کم کم شخصیت خودش را به ما نشان می دهد. این بخش با قمار بازی 5 نفر شورع می شود و وقتی ویلی همه پول ها را می برد آن جا را ترک می کنند. ویلی و ادی که پول زیادی برده اند باز هم به دنبال خوش گذرانی می روند و ماشینی از دوستی قرض می کنند و به کلیولند می روند و به خانه ( خاله / عمه) خود در کلیو لند می روند تا شاید بتوانند دوباره ایوا را ببینند. ایوا هنوز تغییر نکرده ولی در این بخش رابطه ایوا را با پسری می بینیم ولی ویلی گویا نمی خواهد این رابطه وجود داشته باشد.

     

    ویلی و ادی به سفر امده اند ولی انجا را دقیقا مانند شهر خودشان می بینند و از ادی می شنویم که به ویلی می گوید: خیلی مسخره است که به محل جدیدی بری وبی همه چیز اونجا مثل قبل باشه. انها خواستار هیچ تغییری نبودند و هر جا هم بروند انجا را درست مثل قبل می بینند. شاید جارموش خواسته به تکرار در زندگی روزمره انسان ها اشاره کند و اینکه همه جا مانند هم است و هیچ کس از تکرار نمی تواند فرار کند. پس از مدتی انها کلیولند را ترک می کنند و وقتی می بینند که هنوز پول زیادی برایشان باقی مانده است تصمیم می گیرند که دوباره به سفری بروند و این بار فلوریدا.

     

    قسمت سوم فیلم به نام بهشت ( Paradise ) شروع می شود . آندو ابتدا به کلیولند بر می گردند و ایوا را نیز همراه خود می بند و به فلوریدا می رسند. در هتلی شب را می گذرانند و صبح وقتی ایوا از خواب بیدار می شود می بیند که آن دو او را ترک کرده اند و پس از مدتی که بر می گردند می فهمد که آن ها تمام پول خود را در مسابقات سگ باخته اند و تنها مقدار کمی پول برایشان باقی مانده است. ولی ویلی تاکید دارد که باید این پول را با خود به مسابقات اسب سواری ببرد و با شرط بندی در آن جا پول زیادی برنده شود و باز هم ایوا را با خود نمی برند. ایوا لباس همیشگی خود را می پوشد و به کنار دریا می رود و در آنجا مردی او را با زنی دیگر که قرار بوده با همان لباس ها در ان مکان ظاهر شود اشتباه می گیرد و پول زیادی را به اشتباه به او می دهد. و او به هتل بر کی گردد و وسایل خود را بر می دارد و نامه ای با مقداری پول می گذارد و به فرودگاه می رود که از انجا به سفری واقعی برود ولی برای ان روز جز بلیت مجارستان یعنی همان کشور خودش بلیتی نیست. ویلی و ادی که این بار پول زیادی برنده شده اند به هتل می ایند و سپس به دنبال ایوا به فرودگاه می روند و ویلی بلیت می گیرد که به هواپیما داخل شود و بتواند ایوا را برگرداند و ادی منتظر او در بیرون فرودگاه می ماند ولی می بینیم که نه ویلی و نه ایوا بر می گردند و هواپیما بلند می شود . می بینیم که ایوا دوباره به همان هتل بر می گردد پس او به سفر دیگری نرفته و این بار با پول زیاد در هتلی می ماند.

     

    جارموش در این فیلم زندگی حدود 15 تا 20 روزه سه نفر را نشان می دهد ولی از این زندگی تنها قسمت های مهم آن را نشان می دهد و این کار را با تقسیم کردن فیلم به قسمت های زیادی انجام می دهد و هر قسمت چند دقیقه از این زندگی را نشان می دهد و سپس یک کات داریم و این را با سیاه بودن فیلم برای چند ثانیه نشان می دهد و دوباره به فیلم بر می گردیم ولی این بار به مدتی جلو تر. شاید جارموش اعتقاد دارد که زندگی تماما تکرار است و ان قسمت هایی را که از فیلم نشان نمی دهد از این رو که تکرار بقیه زندگی است به بیننده وا می گذارد که خودش آن ها را جایگزین کند. ولی باز هم فیلم جارموش دارای ریتمی کند است و این حذف قسمت هایی از زندگی هم نتوانسته در جهت تند تر شدن ریتم فیلم گام بردارد چرا که می بینیم در میان همان قسمت های باقی مانده باز هم بسیار تکرار وجود دارد. اگر مدت این فیلم 20 یا 30 دقیقه دیگر افزایش می یافت شاید شاهد تکرار شدن بسیاری از صحنه ها می بودیم. ریتم تند یا کند را نمی توان به عنوان ضعف کارگردان دانست بلکه این تنها به سبک کارگردان بر می گردد و این جزعی از سبک جارموش است که ریتم فیلم هایش کند است و حتی  گاهی نیز تنها همین چگونگی ریتم است که باعث زیبا شدن فیلم می شود ولی در این فیلم کمی ازار دهنده شده است. شاید همین چند ثانیه سیاه بودن تصویر برای وصل شدن دو زمان به یکدیگر به این کندی ریتم هم کمک کرده باشد.

     

    در این فیلم موسیقی زیبایی را چندین بار می شنویم ٬ همان سبک موسیقی که در شب روی زمین یا زمینگیر قانون می شنویم و شاید بتوان این سبک موسیقی را سبک مورد علاقه جارموش دانست.

     

    جارموش فیلم را به سه بخش تقسیم کرده که ابتدا دنیای جدید است . شاید این وضعیت برای هر کس دیگری دنیای جدید باشد که مثلا برای چند روز به سفری برود و یا برای چند روز از تنهایی بیرون آید ولی می بینمکه برای شخصیت های داستان این چنین نیست. قسمت دوم که مربوط به یک سال بعد می شود باز هم تکرار را در زندگی شخصیت های فیلم جارموش می بینیم. در قسمت سوم که به عنوان بهشت از نام برده می شود سفر به فلوریدا است. شاید چنین سفری با مقدار زیادی پول برای هر کس دیگری بهشت محسوب شود ٬ حتی خود ادی و ویلی نیز موقع صحبت کردن در مورد آن طوری حرف می زنند که گویی بهشت است ولی باز هم می بینیم که تغییری در وضعیت شخصیت های داستان بوجود نمی آید و باز هم تکرار زندگی برای هر سه شخصیت را می بینیم.

     

    در این فیلم جارموش باز هم بیننده را به دنیای خودش و شخصیت های فیلمش وارد می کند و از بیننده می خواهد که خود را در فیلم ببیند شاید این سیاه شدن تصویر برای چند ثانیه بین هر بخش گواه این مطلب باشد که جارموش می خواهد بیننده خود در داستان دخالت کند و جاهای خالی آن را خود پر کند و فیلم را طوری پیش می برد که بیننده می تواند این فضاهای خالی را پر کند.

     

     

  • + نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/25ساعت 21:51  توسط سیامک کشف الایات  | 

    زمینگیر قانون

     

    زمینگیر قانون


    Down by Law
    It's not where you start - It's where you start again


    • عنوان فارسی: زمینگیر قانون
    • کارگردان و فیلمنامه نویس: جیم جارموش
    • با هنرمندی: تام ویتس , جان لوری , روبرتو بنینی
    • مدت فیلم: ۱۰۷ دقیقه


    اولین چیزی که در این فیلم توجه ما را به خودش جلب می کند نام جیم جارموش به عنوان کارگردان است. کارگردان امریکایی که بر خلاف بقیه کارگردانان امریکایی راهی جدا را انتخاب کرد و به نوعی سینمای مستقلی برای خودش ایجاد کرده است. دغدغه برای داشتن یک امریکای ایده آل برای خودش باعث شکل گیری دنیایی در فیلم های او شده است که در چند فیلم او به طوری کاملا واضح به چشم می خورد.

     

    شروع فیلم مانند شروع مرد مرده مناطقی از شهر را نشان می دهد. ساختمان ها و فضای کلی حاکم بر شهر و موسیقی دل چسب تام ویتس ما را از همان ابتدا به دنیای دیگری وارد می کند. دنیایی که همان دنیای آرمانی جارموش است. دنیاتیی که شاید عدالت در آن برای هیچ کسی معنی ندارد . قوانین خاص خودش را دارد و شاید عدالت لغتی ناشناخته باشد. ابتدا جارموش ما را وارد چند زندگی می کند و چند شخصیت که شاید هیچ نقطه اشتراکی با هم نداشته باشند . شخصیت هایی با دغدغه های خاص خود و مشکلات خاص خود و با بازیگرانی با ویژگی های خاص. در ابتدا ما هیچ درکی از شکل گیری داستان در ادامه نداریم ولی کم کم وارد شاخه جدیدی و فصل جدیدی از داستان می شویم که آن سه شخصیت را در کنار هم در زندان می بینیم. سه شخصیت که هیچ نقطه مشترکی ندارند و جارموش با استفاده از بنینی ایتالیایی که به زبان انگلیسی مسلط نیست بر این موضوع نداشتن نقطه مشترک بین افراد تاکید می کند که حتی در کوچک ترین موارد یعنی ارتباط زبانی نیز با هم این افراد مشکل دارند. نه تنها بنینی  ( باب) نمی تواند به خوبی با آن ها ارتباط برقرار کند شاید به خاطر زبان بلکه دو نفر دیگر هم با وجود زبان مشترک دائما با هم دعوا می کنند و نمی توانند با هم کنار بیاییند.

    دو نفر که تنها نقطه مشترکشان این است که بی گناه به زندان افتاده اند و اسیر یک توطئه شدند ولی در این بین باب با صراحت اقرار می کند که او به خاطر کشتن یک مرد به زندان افتاده ولی با این وجود اونیز خودش را مجرم نمی داند. پس تا اینجا تنها نقطه مشترک سه شخصیت بی گناه بودن آنها در ذهن خودشان است.

     

    باب سعی در ایجاد نوعی رابطه با این دو  نفر می کند و این با توجه به خصوصیات بازی بنینی نشان دهنده تیز بینی جارموش در انتخاب بازیگر است. در اینجا است که نقطه اشتراک دیگری نیز بین دو نفر شکل می گیرد و آن فکر فرار از زندان است.

     

    به هر طریق آن ها از زندان فرار می کنند. و در راهی قرار می گیرند که گویی در این راه گم شده اند ولی این گم شدن را به زندانی بودن ترجیح می دهند. در راه به خانه ای می رسند و محیطی دقیقا مانند همان زندان دارد و آن ها هم به این شباهت پی می برند ولی با این وجود شب را در آن جا می گذرانند  زیرا دیگر گارد و ماموری بالای سر آن ها نیست و دیگر قانونی بر آن ها حکم فرما نیست. شاید وارد دنیای آرمانی جارموش شده اند دنیای به دور از حکومت کردن بر هم دنیایی بدون زور گویی و ... . آن ها نوعی وابستگی نسبت به هم ایجاد کرده اند با وجود اینکه هیچ نقطه اشتراکی ندارند ولی برای رسیدن به هدف اتحاد بهتر از تفرقه است حتی اگر هدف کوتاه مدت باشد و برای افرادی که هیچ اشتراکی ندارد و این باعث می شود دو مرد امریکایی زک و جک با وجود اینکه گروه سه نفره خود را ترک می کنند تا به راهی بروند که خودشان انتخاب می کنند ( شاید دیگر به کسی در انتخاب راه اعتماد ندارند ) ولی باز هم با هم جمع می شوند و با هم بودن و اتحاد را بر تفرقه ترجیح می دهند. دنیای بدون حکومت بر هم  و دنیای که افراد حق تصمیم گیری دارند ولی با این وجود تصمیم جمعی را بر راه انتخابی فردی ترجیح می دهند.

     

    در راه بالا خره به جاده می رسند و به یک سمت حرکت می کنند. به رستورانی می رسند و باب را به داخل می فرستند تا شرایط را ببیند و سپس آن ها وارد شوند. دختری که صاحب رستوران بود ایتالیایی است و با باب که او نیز ایتالیایی است رابطه عاطفی برقرار می کند و این باعث می شود سه نفر بتوانند از آن شرایط رها شوند. در این حال است که می بینیم دختر نیز گرفتار مشکلات خودش است. او خاطره ای بد را تعریف می کند که در روز تولدش عمویش می میرد و دوست پسرش هم او را ترک می کند. او از باب می خواهد که با او بماند و باب نیز تصمیم خودش را می گیرد و شاید دلیلش نقطه اشتراک او و دختر باشد که هر دو ایتالیایی هستند و دو نفر راهی می شوند .

     

    در دو راهی قرار می گیرندکه یک راه به شرق و یکی به غرب می روند. هدف آنها این است که از هم جدا شوند پس یکی راهی را انتخاب می کند و دیگری راهی دیگر بدون آن که بدانند کدام به شرق و کدام به غرب می رود.

     

    هدف در هنگام نیاز یعنی آزادی در هنگام گرفتار شدن در زندان چیزی بود که آن سه نفر را به هم ارتباط داد و باعث پیدا شدن اتحاد بین آن دو شد و به محض رسیدن به هدف دیگر آن ها خواستار زندگی خصوصی خودشان بودند و این باعث شد که ارتباط شکل گرفته بین خودشان را که فقط بر پایه رسیدن به هدف بود از بین ببرند و هر یک به راه خودش برود و در دو راهی تنها برای جدا شدن از هم هر یک از یک را ه می روند. زندگی پر از دو راهی ها است دو راهی جاده که یکی به طرف ازادی است و دیگری به طرف گرفتاری و زندان. دو راهی ازادی که یکی به طرف شرق می رود و یکی به سمت غرب. دو راهی که ایا به حرف هم اعتماد کنند و و یا بر نظر خودشان عمل کنند. و دو راهی هایی که هر روز با ان انسان امروزی مواجه می شود و باید حتما یک راه را انتخاب کند و و جلو برود هر چند مسیر اشتباه باشد ولی اگر منتظر بماند ممکن است گرفتاری او بزرگ تر شود و همیشه باید بدانیم که یک نفر به دنبال ماست که در اینجا گارد های زندان به دنبال زندانی فراری هستند پس این باعث می شود که آن ها از دو راهی ها حتما یک راه را انتخاب کنند.

     

    نکته جالب این فیلم بازی تام ویتس در این فیلم است. خواننده ای با صدای گرم که صدای زیبای او نیز بر روی این فیلم و چند فیلم دیگر جارموش تاثیر خاصی می گذارد. حضور بنینی ایتالیایی که حتی انگلیسی نمی تواند به خوبی صحبت کند در یک فیلم امریکایی و با یک کارگردان امریکایی.

     

    سینمای جارموش در عین سادگی و غیر پیچیده بودن بسیار واقعی جلوه می کند چرا که دنیای ارمانی سازنده ان یعنی جارموش را برای بیننده باز می کند . دنیایی که با وارد شدن به ان قوانین تغییر می کند. شاید دنیایی که هر کس قاضی خودش است. شاید دنیایی که با وجود بی عدالتی و ظلم در آن تنها به طرف دیگر یعنی اتجاد و ها و روابط دوستانه دقت می شود و این است که جارموش را برای همه سینما دوستان به سینماگری دوست داشتنی تبدیل کرده است.

    + نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/25ساعت 0:42  توسط سیامک کشف الایات  | 

    معرفی

    سلام به همگی

    چند وقتی بود دوست داشتم هر فیلمی می بینیم نقدی هم ازش بنویسم البته نه نقد و فقط یه توضیحی راجب فیلم هر چقدر که بتونم.

    به ذهنم زد که بیام و یک وبلاگ باز کنم و هر فیلمی که می بینم اینجا هم همون مطلب رو راجع به فیلم بنویسم شاید به درد بقیه هم بخوره

    امیدوارم به دردتون بخوره. در ضمن خیلی خوشحال می شم نظراتتون هم بدونم.

    اضافه می کنم که در مورد فیلم های روی اکران ایرانی هم اینجا می نویسم به شرطی که فیلمو ببینم البته در مورد اونا بیشتر ازفیلم های خارجی ممکنه توضیح بدم.

    به امید وموفقیت همگی

    + نوشته شده در  جمعه 1384/10/23ساعت 1:27  توسط سیامک کشف الایات  |