تبليغاتX
سینما × سینما

سینما × سینما

زندگی با سینما

یاغیگری به نام تروفو - 2

 

فرنسوا تروفو

 

--- کسانی که با بحث ها و مقاله های جنجال برانگیز خشمگین می شدند٬ گاهی به نوشته ها و آثار تروفوی منتقد توهین می کردند.  Les Mistons ٬ اولین فیلم تروفوی کارگردان ٬ نوعی درخشش برای حساسیت ٬ شوخی و نگاه تیز بین آن و همچنین جذابیت دائمی آن بود. ولی فیلم دوم او ٬ 400 ضربه ٬ بسیار شگفت انگیز تر بود برای ترکیب کردن مالیخولیا و ظلم در آن و مشخصات تیز و جدی این فیلم.

 

--- ظهور فیلمسازی فوق العاده و وجدانی آسیب خورده.

 

400 ضربه اساسا طرحی 20 دقیقه ای بود که در آن آنتوان فرار می کند که دقیقا داستان بچه ای بود که بسیار سر به هوا است و هیچ وقت تکالیفش را نمی نویسد و داستانی می سازد که مادرش می میرد. دروغ او لو می رود و او تمام شب را به خانه نمی رود و آن تنها همین قسمت از فیلم بود. من تصمیم گرفتم که آن را به کمک Marcel Moussy ٬ نویسنده تلویزیونی که نمایش های او بسیار واقعی و بسیار موفق بود و اکثرا در مورد مشکلات اجتماعی و خانوادگی بود٬ کمی بسط دهم. من و موسی به ابتدا و انتهای فیلم بخش هایی اضافه کردیم تا اینکه به داستان پسری سیزده ساله تبدیل شد. بیشتر فیلمی با نگرشی بدبینانه بود. من به سختی می توانم تم فیلم چه بود و اینکه اصلا فیلم تمی نداشت ٬ ایده ای اصلی برای نمایش دوران نوجوانی به عنوان دورانی دشوار و قرار نگرفتن در دام تکرار نوستالژی دوران شیرین جوانی بود چرا که برای من دوران کودکی پر از خاطرات تلخ است٬ به خودم می گفتم من بزرگ شده ام پس هر کاری را که بخواهم انجام می دهم و این فورا مرا بسیار خوشحال می کرد. چرا که دوران کودکی مرحله ای سخت از زندگی است ٬ شما نباید هیچ اشتباهی بکنید چرا که در این دوران اشتباه کردن جرم است ٬ شما بشقابی را غیر عمد می شکنید ولی این قانون شکنی است.

 

در 400 ضربه این بسیار خوب بود که ٬ فیلمنامه ای نسبتا انعطاف پذیر که فضای کافی برای بداهه پردازی هایی که اکثرا به وسیله بازیگران شکل می گرفت را در خود داشت ٬ در اختیار بود. من از انتخاب ژان پیر لود ٬ پسری که توانستم برای آن نقش پیدا کنم خیلی راضی هستم. او بسیار با شخصیتش در فیلم تفاوت داشت. هرچه بداهه پردازی ها بیشتر می شد فیلم از فضای بدبین قوی تری برخوردار می شد و سپس به عنوان عکس العملی مخالف از فضایی خوشبینانه بهره می برد.

 

400 ضربه و به پیانیست شلیک کنید ٬ هر دو از آثار رنوار تاثیر پذیرفته اند ٬ چه اشاراتی ساده و چه راه حل ها برای مشکلات. برای مثال من فکر می کنم راز آثار رنوار سبک ساده او است ولی این سبک هرگز او را از پرداختن موضوعات فراتر از زندگی باز نداشته. من این گونه مشکل را در 400 ضربه داشتم ٬ بچه ای که به معلمش می گوید مادرش مرده است برای اینکه از لازم نباشد گواهی بدهد و دروغ او با آمدن مادرش به مدرسه در عصر همان روز آشکار می شود ٬ تصمیم می گیرد که دیگر به خانه نرود. بعد از مدرسه او با دوستش صحبت می کند ٬ دیالوگ های این بخش برای اجرا شدن بسیار سخت بود چرا که غیر طبیعی بود و چیزی نبود که یک بچه معمولا می گوید. پیدا کردن حالتی که ژان پیر لود برای اجرای این سکانس در آن قرار بگیرد بسیار دشوار بود. به دلایلی این مرا به یاد سکانسی در فیلم La Bete Humaine می انداخت ٬ جایی که ژان گابن در اواخر فیلم بر می گردد ٬ او بعد از کشتن سیمون سیمون به لوکوموتیوش بر می گردد و او باید به لوکوموتیو ران دیگر ٬ کارت ٬ توضیح دهد که سیمون سیمون را کشته است. رنوار ٬ گابن را به طرز حیرت آوری با استفاده از سبک ساده مطلق خود ٬ کارگردانی می کند. این گونه بدهه پردازی ها زمانی که می گوید : '' این وحشتناکه ٬ من اونو کشتم ٬ من عاشقش بودم ٬ من دیگه هیچ وقت نمی بینمش ٬ من دیگه هیچ وقت نمی تونم پهلوی او باشم '' او همه این ها را با نرمی می گوید. من از حافظه ام از گابن استفاده کردم تا بتوانم ژان پیر لود را هدایت کنم که این سکانس را دقیقا مثل گابن اجرا کرد.

 

ما در لوکیشن واقعی فیلمبرداری کردیم. ما آپارتمان کوچکی در Rue Caulaincourt پیدا کردیم و من خیلی می ترسیدم که فیلمبردار دوست نداشته باشد در آن جا فیلمبرداری کند. من آن جا را به او نشان دادم و او نیز قبول کرد با این که می دانست با مشکلات زیادی باید روبرو شود ٬ مثلا وقتی که می خواست پدر ٬ مادر و فرزند را سر میز غذا نشان دهد ٬ فیلمبردار باید لبه پنجره طبقه ششم می نشست در حالی که بقیه گروه بیرون روی پله ها باید می بودند و این چنین مشکلاتی بار ها اتفاق افتاد برای مثال فیلم تماما بدون صدا ضبط شد و بعد از آن فیلم تماما جز یک سکانس که روانشناس از پسر سوالاتی می پرسد ٬ دوبله شد. اگر این سکانس این همه توجه را به خودش جلب کرد فقط به این دلیل نبود که بازی پسر بسیار واقعی است بلکه ٬ تنها سکانسی هم بود که با صدای زنده ضبط شده است. سکانسی مانند این که پسر مورد سوال قرار می گیرد بسیار زیاد تحت تاثیر تلویزیون قرار گرفته بود. من معتقدم با این که تلویزیون را نمی توان با سینما مقایسه کرد در مورد ارائه دادن یک فانتزی یا اثر ادبی یا با دستکاری کردن تصاویر با جلوه های ویژه ولی این یکی از اجزای تلویزیون است که کسی را هدف سوال قرار می دهد و به او اجازه می دهد خودش پاسخ دهد. گویا دارم خودم را تبرعه می کنم ولی این مرا در شو های تلویزیون به خودش جلب کرد. این سکانس با این زمینه قبلی در ذهن من ساخته شد و ژان پیر لود فیلمنامه برای این سکانس نداشت و من به او ایده اصلی سوال ها و همچنین احساس اصلی در پاسخ ها را دادم و به این صورت است که آن بخش با خط سیر داستان در یک خط قرار گرفته است ولی او از لغات خودش و از زبان خود استفاده می کند و این حتما بسیار جذاب تر است.

 

ادامه ترجمه مصاحبه ای از تروفو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/24ساعت 12:28  توسط سیامک کشف الایات  | 

یاغیگری به نام تروفو - 1

 

فرانسوا تروفو

 

 

موج نو ٬ ژاکت های چرم مشکی ٬ کانون تربیت نوجوانان ٬ عکس ها ٬ سیگار ها ٬ فیلم ها ٬ دل مشغولی ها بسیار برای هیچ.

دلمشغولی های بسیار ؟ حتما. ولی برای هیچ و پوچ؟

آیا این که فیلمسازان جوان سعی می کنند چیزی جدید بسازند و از یکنواختی سینما فرار کنند اهمیت دارد؟ آیا این که فیلم ها درباره مسائل امروز و نه دیروز صحبت کنند مهم است؟ و در سبکی قدرتمند و جدید به جای زبان کند و منسوخ شده؟

این همه هیاهو چیست؟ این همه عکس های در هم ریخته با آن چه می توانند بکنند؟ این ها برای چیست؟ فیلم. درباره چه کسی است؟ فیلمسازان جوان.

به پیانیست شلیک کنید را به یاد دارید؟ اونی و فرانبواز سرنوشت را در آغوش می گیرند. 400 ضربه را به یاد دارید؟ les mistons را چطور؟ آیا می دانید چه کسی این فیلم ها را ساخته است؟ امشب درباره او صحبت می کنیم.

 

فرانسوا تروفو

 

در دوران جنگ من همه این فیلم ها را دیدم که مرا عاشق سینما کردند. من از مدرسه فرار می کردم که بعد از ظهر بتوانم به سینما بروم و فیلم ببینم ٬  حتی صبح ٬در سینما های کوچکی که در صبح زود فیلم پخش می کردند. در ابتدا مطمئن نبودم که منتقد بشوم یا فیلمساز ولی همین قدر می دانستم که می خواهم چیزی در این رابطه باشم. من در مورد نوشتن نیز فکر کردم و سپس اینکه نویسنده خواهم شد. سپس تصمیم گرفتم منتقد فیلم بشوم٬ از آن پس هر چند وقت یک بار به این فکر می کردم که من باید فیلم بسازم. من فکر می کنم دیدن همه این فیلم ها برای من مانند نوعی کارآموزی بود. موج نو همواره برای کمبود تجربه مورد انتقاد قرار می گرفت ٬ آن موج از افرادی با پیشینه های مختلف ساخته شده بود٬ آن ها دستیار و فیلمنامه نویس بودند و افرادی هم مانند من بودند که هیچ کاری جز این که هزاران فیلم ببینند و در کایه دو سینما بنویسند ٬ انجام نداده بودند. من تعدادی از فیلم ها را 14 یا 15 بار می دیدم مانند Rules of the game یا  the golden coach. ولی روشی برای دیدن فیلم وجود داشت برای اینکه آن خسته کننده و ملال آور نشود و بتواند خیلی بیشتر از دستیار کارگردان بودن به شما بیاموزد. اساسا یک کمک کارگردان پسری است که می خواهد بداند که فیلم ها چگونه ساخته می شوند ولی همواره از انجام چنین کاری بازداشته می شود چرا که همیشه زمانی که کار مهمی انجام می شود او به ماموریت فرستاده می شود ٬ او همواره باید کار هایی انجام دهد که او را از گروه فیلم دور می کند ولی در سینما وقتی فیلمی را برای بار دهم می بینید ٬ فیلمی که موزیک و دیالوگ های آن را از ته قلب می دانید ٬ شروع به دیدن این می کنید که فیلم چگونه ساخته شده است و به این ترتیب بسیار زیاد می آموزید.

 

--- پس تروفو دستیار نبوده است ولی برای اینکه بیاموزد چگونه فیلم ها ساخته می شوند٬ مشتری متعصب ٬ وفادار و همیشگی سینماتک و کلوپ های فیلم بود. یکی از کسانی که بیشترین توجه را به او داشت ژان رنوار بود٬ شاید به این دلیل که رنوار وقت آزاد بسیار و ثروت زیادی هم در میان فیلمسازان فرانسوی آن دوره داشت. فیلم های او به هیچ سیستمی محدود نیست و به سوی آینده باز شده است. the golden coach ٬ picnic on the grass

 

من فکر می کنم رنوار تنها فیلمسازی است که بدون خطا است و هیچ وقت خطایی نکرده است. من گمان می کنم که اگر او هیچ خطایی نکرده است به این دلیل است که او همیشه راه حل ها را به سادگی پیدا می کرده است. راه حل های انسان . او تنها فیلمسازی است که هیچ گاه وانمود نکرده است . او هیچ گاه سعی نکرده که سبکی داشته باشد و زمانی که کار های او را می بینید ٬ از آنجایی که مربوط به هر موضوعی هستند٬ بسیار گسترده اند . من فکر می کنم وقتی که شما مخصوصا به عنوان یک فیلمساز جوان گیر می افتید می توانید به این فکر کنید که رنوار چگونه در این موقعیت ها عمل می کرده است و اکثرا به راه حل می رسید.

 

روسلینی بسیار متفاوت است. قدرت او به طور کامل جنبه های مکانیکی و تکنینکی فیم را می پوشاند و این ها برای روسلینی وجود خارجی ندارند. وقتی که او در مورد فیلمنامه ای صحبت می کند او همه این چیز های غیر ممکن را بیان می کند. the English army enters Orleans بنابراین شما گمان می کنید او چیز های اضافی زیادی لازم خواهد داشت و سپس شما Joan at the Stake را می بینید. ده سرباز روی ست کوچکی غوقا می کنند. زمانی که او آرامش و موارد غیر مهم یک فیلم را بدست می آورد مانند فیلمی که در مورد هند ساخت ٬ آن شگفت آور است و در عین حال غیر قابل باور. مردمی که هند را دوست ندارند به طور کامل در اشتباه نیستند. شما می توانید توضیح دهید که چرا این فوق العاده است. مینیمالیسم و فروتنی آن ٬ همان چیزی است که فیلم را این چنین با شکوه می کند. آن همان بلندی سطح مینیمالیسم این فیلم است که آن را تبدیل به اثری فوق العاده می کند. فیلم مورد علاقه من از روسلینی آلمان سال صفر است شاید به این دلیل که من هم نقطه مشترکی در مورد موضوعات مربوط به دوران کودکی دارم٬ همچنین به این دلیل که روسلینی اولین کسی بود که بچه ها را به خوبی در فیلم هایش به نمایش در آورد. او آن ها را بسیار جدی و گرفتار نمایش می دهد و نه مانند پیکری خوش منظر و یا حیوانی کوچک. بچه فیلم آلمان سال صفر برای مدرنیسم و سادگی تقریبا بی نظیر است.

 

من از کسانی که در سمتی حرکت می کردند که خودشان را هرگونه پیچیدگی در سینما رها کنند و کسانی که برای آن ها کارکتر ٬ داستان و تم از هر چیز دیگر مهم تر است٬  بسیار تاثیر گرفتم.

 

--- فرانسوا تروفو به ما گفت که از افرادی که سعی در آزاد کردن خود از هرگونه پیچیدگی در سینما دارند بسیار تاثیر پذیرفته است. در سینمای تروفوی منتقد٬ هیچ جایی برای استفاده از چنین پیچیدگی ها وجود نداشت و تروفو بدون تردید آن انتقاد ها را به سوی کسانی که مانند زغال روی آتش داغ کرده بود با مقاله های خشن و تیتر های شرورانه می فرستاد. کارهای فرانسوا تروفو به عنوان یک منتقد که در  weekly art و کایه دو سینما منتشر شد از بارزترین نمونه های نقد به صورت اصولی است که در نشریات فیلم به چاپ رسیده است.

 

--- اولین مقاله فیلم شما درباره چه بود؟

 

مقاله قدیمی modern times که در کلوپ فیلم دیده بودیم و سپس آن فورا توسط پلیس توقیف شد چرا که یک کپی دزدی بود. سپس با تشکر از آندره بازین در کایه دو سینما شروع به نوشتن کردم و مقاله ای آتشین علیه فیلم های فرانسوی و فیلمنامه نویسان ٬ Aurenche و Bost ٬ فسیل های سینمای فرانسه٬ نوشتم. آن مقالات باعث شد که کاری در هفته نامه Art et Spactcles پیدا کنم و من مدت چهار سال ستون فیلم آن را می نوشتم. من فکر می کنم که منتقد بودن به من کمک کرد٬ چرا که این تنها کافی نیست که عاشق فیلم باشید یا اینکه فیلم های زیادی ببینید. در مورد آن ها نوشتن باعث پیشرفت زیادی برای شما می شود. این شما را مجبور می کند که عقل خود را به کار گیرید ٬ زمانی که شما فیلمی را در 10 خط خلاصه می کنید شما نقاط ضعف و قدرت آن را می بینید. این تمرین خوبی است ولی شما نباید آن را برای مدت طولانی انجام دهید. مقاله های من ممکن است منفی به همان اندازه ای که خودم آن ها را محرک می دانم به نظر برسد. من نقد می نویسم و نه تحسین پس من بهتر است حمله کنم به جای اینکه به دفاع بپردازم. من به این افتخار می کنم.

 

--- شما به مدت چهار سال منتقد فیلم بودید ولی تمام این مدت به دنبال فرصتی بودید که فیلم بسازید.

 

بله دقیقا. من شروع به ساختن فیلم های 16 میلیمتری کوچک کردم که ارزش پخش شدن ندارند ٬ آن ها همه ضعف های اکثر فیلم های آماتور را داشت. آن ها بسیار پر مدعا بودند. آن ها حتی خط سیر داستانی نیز نداشتند که من گمان می کند همه از غرور بسیار زیاد برای یک آماتور است. آن ها حتی داستان نیز به شما نمی گویند. این ها همان فیلم هایی هستند که جرات پخش آن ها را ندارید. من شاید چیزی آموختم ٬ اینکه چگونه به جای نمایش دادن پیشنهاد بدهم. در اولین فیلم هیچ چیزی نبود جز درهایی که باز و بسته می شدند. توده انبوهی از فیلم های هدر شده.

 

اولین فیلم واقعی les mistons  بود. آن فیلم نکته مثبتی داشت و آن روایت داستان بود که تمرین متداولی برای فیلم های کوتاه آن روز ها نبود و آن فیلم همچنین به من این موقعیت را داد که شروع به هماهنگ کردن بازیگران بکنم و فیلم توسط دیالوگ هایی به صورت رشته پراکنده ای در آمده بود که آن را ساده تر نیز می کرد. من معتقدم آن فیلم کمی نیز با خوش شانسی روبرو شد و آن فیلم توانست جایزه ای از جشنواره ای در بروکسل دریافت کند. les mistons بر اساس داستان کوتاهی از Maurice Pons ساخته شد و فیلمنامه نوشته من نبود. من آن را به عنوان یک سری از پیشنویس ها مشاهده کردم  و در آن دوره همانند امروز بدست آوردن پول برای ساخت 3 یا 4 فیلم کوتاه مختلف تا بدست آوردن سرمایه برای ساخت یک فیلم بلند آسان تر بود پس من تصمیم به ساخت یک سری فیلم کوتاه با محوریت موضوع بسیار معمول دوران کودکی کردم ٬ من 5 یا 6 داستان داشتم و با les mistons شروع کردم٬ چرا که ساختن آن از بقیه آسان تر بود ٬ آسان ترین به دلیل وجود نور خورشید که قبلا در مورد آن گفته ام. زمانی که ساخت les mistons به پایان رسید من همچنان  به طور کامل راضی نبودم چرا که فیلم تا حدی ادبی بود. مثلا این فیلم داستان پنج بچه بود که روی دو جوان عاشق جاسوسی می کردند. من در هنگام راهنمایی کردن این بچه ها متوجه شدم که آن ها هیچ علاقه ای نسبت به دختر که توسط Bernadette Lafond در نقش همسر  Gerard Blainبازی می شد٬ ندارند و آن ها همچنین نسبت به خود Gerard Blain نیز کنجکاو نبودند و این سبب می شد که من بعضی چیز ها را مجبور به طرح ریزی شوم و این مرا آزار می داد. من به خودم گفتم که من باز هم فیلم همراه با بچه ها خواهم ساخت ولی این بار آن ها را به کاری مشغول می دارم که نزدیک تر به زندگی واقعی باشد.

 

 

ترجمه مصاحبه ای از تروفو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/23ساعت 15:20  توسط سیامک کشف الایات  | 

باز هم معناگرا

سلام به همه دوستانی که به اینجا سر می زنن دوباره می خوام یه کمی صحبت کنم. بدون مقررات و قانون که حتما در مورد نقد فیلم باشه و ... پس می نویسم

1. دیشب پنجشنبه 18 اسفند 84 شبکه دو برنامه ای داشت به اسم نگاه دو که در اون به نقد یکی از سریال هایی که طی ده روز اول محرم پخش شده بود پرداخته بود. من سریالو ندیدم پس اسمشم نمی دونم ولی نشستم و برنامه رو دیدم. دو نفر منتقد بودن که یکی مجری بود به اسم دکتر اکبر المی ( اگه اشبتاه نکنم) و دیگری هم که خیلی هم جوون بود سعید قطبی زاده بود. باید اقرار کنم که خیلی از برنامه لذت بردم چرا که بدون ترس از هیچ کسی شروع به نقد سریال کردن . البته شاید یه کمی می ترسیدن که فقط نقاط منفی سریالو بگن پس گوشه کناری هم در حرفاشون از فیلم تعریف هم می کردن ولی در این جلسه کارگردان و نویسنده فیلم و تهیه کننده اون هم بودند و جواب می دادن. خیلی از سعید قطبی زاده خوشم اومد چون هرچی دلش خواست با دلیل و منطق و مقایسه های درست می گفت. ای کاش همچین برنامه هایی برای سینمای ایران هم باشه و در جلسه ای پس از اکران عمومی فیلم کارگردان و نویسنده جلوی دوربین تلویزیون بشینن و دو تا منتقد درست حسابی هم بیاد و کار اونا رو مورد نقد قرار بدن و ما هم ببینیم و لذت ببریم. باور کنین تا این جور برنامه ها برای سینمای ایران نباشه و تا در مجله هایی این کار ها انجام نشه سینمای ایران هم به جایی نمی رسه.

 2. بعد از مدت ها یه تعریفی از سینمای معنا گرا پیدا کردم در دائره المعارف ویکی پدیا ٬ که اینجا می ذارم . البته خودم خوب نتونستم درکش کنم و بهتر بگم اصلا هیچ ربطی به سینما در این تعریف ندیدم و اینکه چطور این تعریف در ویکی پدیا ثبت شده برام سواله. در این بخش به عنوان گونه های سینمایی بین دسته بندی ای که در اون درام و مستند و جنگ و ... قرار داشت نامی هم از معنا گرا برده شده بود که اینجا توضیحشو می تونین بخونین:

معناگرا

 سینمای معناگرا سینمائی است که توجه به واقعیت‌های جاری زندگی بشری را، عطف به رموز باطنی آن مورد نظر قرار می‌دهد. به این معنی که سعی می‌کند از "صورت به معنا" و از "ظاهر به باطن" و از "ماده به جان" و از "شهود به غیب" راهیابی کند. و البته چون معنای هستی روی داشتن به کمال است، لذا سینمای معناگرا، پرداختن به واقعیت رمزآلودِ هستی را با گرایش به کمال وجهه همت خود قرار می‌دهد. لذا، ذات و جوهرِ ارزش‌های پایدار بشری، به نحوی که مورد اقبال همة تمدن‌های جهان باشد، موضوع کارِ سینمای معناگرا است. سینمای معناگرا البته محدود به وجوهِ رحمانی و تعالی بخش معناگرایی نمی‌شود، بلکه وجوه شیطانی و موانعِ تعالی انسانی نیز موضوع این سینما است. اما این وجوه در حدی و به نحوی مورد توجه قرار می‌گیرد که اثرگذاری تعالی‌بخش آن را نفی نکند و" معانیِ "رحمانیِ" در سایه "معانی شیطانی" و "معانی نفسانی" قرار نگیرد. توجه به رازآلودگی و رمزهای هستی و زندگی بشری در سینمای معناگرا، البته لزوماً به رمزگشایی منجر نمی‌شود، چرا که: رموز هستی به سادگی گشودنی نیست، لیکن اشاره و نشانه‌گذاری بر رمزهای جاری در زندگی بشری و واقعیت‌های روزمره جهان، خود توجه دادن به معنای باطنی و جانِ جهان است. لذا در سینمای معناگرا نشانه‌ها و اشارات بطور جدی مورد استفاده قرار می‌گیرند. و البته از اقیانوس بی‌کران معارف دینی و ادبیات جهان و بخصوص ادبیات شرق و بالاخص ادبیات عرفانی ایران برای رسیدن به مقصود بهره می‌گیرد تا با استفادة سینمایی از زبان "اشارات و نمادها" و "رمزهای موجود در ادبیات"، به غنای سینمای معناگرا و رهیافت درست به مقصود کمک نماید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/12/19ساعت 12:42  توسط سیامک کشف الایات  | 

با پدرو آلمودوار صحبت کن

 

پدرو آلمودوار

 

خلاصه بیوگرافی

 

کارگردانی که بیشترین تحسین جهانیان را پس از لوییس بونوئل به خود اختصاص داد در شهر کوچک Calzada de Calatrava در منطقه محروم اسپانیایی La Mancha متولد شد. او در سال 1968 وارد مادرید شد و با فروش اجناس کار کرده در سمساری به نام El Rastro توانست زندگی خود را بگذراند. آلمودوار نتوانست به مدرسه فیلمسازی برود چرا که پول کافی نداشت و به علاوه کلاس های فیلمسازی در اوایل دهه 70 توسط دولت فرانکو تعطیل شده بود. پس او در شرکت مخابراتی اسپانیایی مشغول کار شد و حقوق خود را برای خریدن دوربین سوپر 8 پس انداز کرد. از سال 1972 تا 1978 او خودش را وقف ساختن فیلم های کوتاهی همراه با دوستانش کرد. سازنده آن فیلم های اولیه به سرعت در گسترش فرهنگ مخالف اسپانیایی در جهان به شهرت رسید. در طی چند سال آلمودوار تبدیل به ستاره جنبش فرهنگی ناگهانی اواخر دهه 70 مادرید به نام La Movida شد. اولین فیلم بلند او به نام Pepi, Luci, Bom y otras chicas del montón در سال 1980 ٬ 16 میلیمتری ساخته شد و برای پخش عمومی به صورت 35 میلیمتری نیز در آمد. در سال 1987 او و برادرش آگوستین آلمودوار کمپانی ساخت فیلم خودشان را به نام El Deseo, S. A تاسیس کردند. سبک آلمودوار به همه جهان رسید و به همین دلیل بیشتر فیلم های او در بسیاری از کشور ها بسیار محبوب هستند.

 

 

اتفاقات کوچک

 

مادر فرانسیسکا آلمودوار و برادر آگوستین آلمودوار گاهی در نقش هایی در فیلم های او دیده می شوند.

 

خواننده اصلی گروه دو نفره موسیقی غیر معروفی به نام Almodóvar & McNamara

 

در پانسیونی کاتولیک در دهه 1960 مشغول به تحصیل شد. همان جایی که چند تن از دوستان او مورد تجاوز کشیشان قرار گرفتند. او ادعا داشته که خودش مورد تجاوز واقع نشده است.

 

او ده سال را صرف نوشتن فیلمنامه تربیت بد کرد و در همین مدت توانست فیلم های تحسین شده ای مانند همه چیز درباره مادرم 1999 و با او صحبت کن 2002 را بسازد. این فیلمنامه بر اساس داستان کوتاهی است که خودش در دوران نوجوانی از تجربیاتش در مدرسه شبانه روزیش نوشته است.

 

یکی از اعضای هیات ژوری در جشنواره کن 1992 بود.

 

 

از زبان آلمودوار

 

همه فیلم های من دارای بعدی مربوط به اتوبیوگرافی هستند ولی این موضوع به طور غیر مستقیم در پرسوناژ ها به چشم می آیند. در حقیقت من در پشت همه اتفاقاتی که روی می دهند و همه حرف هایی که گفته می شوند هستم ولی هرگز درباره خودم به عنوان شخصیتی منحصر به فرد در فیلم ها صحبت نکردم. چیزی در درون من ٬ احتمالا تنفر از عریان گرایی ٬ مرا از رسیدن به پروژه ای اتوبیوگرافی باز می دارد.

 

قبلا و زمانی که من نسبتا جوان بودم داستان نویس بودم. من بسیار دوست داشتم که نسخه های جدید خود را  از داستان هایی که همه می دانستند نقل کنم. وقتی که از سینما با خواهرانم خارج می شدیم من دوباره داستان را برای آن ها به نوعی جدید نقل می کردم و اکثر اوقات آن ها ورسیونی را که من نقل می کردم بیشتر از آن چیزی که دیده بودند دوست می داشتند.

 

سینما به زندگی من تبدیل شده است. منظور من جهانی موازی نیست بلکه صرفا همان زندگی و خود زندگی من است. بسیاری اوقات من احساسی داشتم که واقعیات روزانه اتفاق می افتند تا مواد فیلم بعدی من تامین شود.

 

تحصیلاتی که ما می آموزیم تنها درباره جرم٬ گناه و مجازات است. ( طبق تجربیاتش در مدرسه شبانه روزی کاتولیک / او فیلم تربیت بد خود را نیز بر اساس اتفاقاتش در آن جا ساخت)

 

تربیت بد مربوط به بیوگرافی شخصی من می شود ... آن زمان درازی را صرف خود کرد که بتوانم خودم را از آن خارج کنم. حال این من نیستم و من آهنگ داستان را تغییر دادم ولی وضعیت اصلی همان است. ( درباره اینکه چرا نوشتن این فیلمنامه ده سال به طول انجامید)

 

ترس بسیار نسبت به کشیش ها را همواره به یاد دارم. یکی از کارهایی که همواره باید انجام می دادیم بوسیدن دست کشیش ها بود و من از این کار متنفر بودم. شیاد بدنامی که در نهایت باید آن جا را ترک می کرد.

 

من در کار بازیگرانم دخالت نمی کنم. من با فیلم نیز زیاد درگیر نمی شوم... اگر من می خواستم مانند کارکتر های فیلم هایم زندگی کنم مطمئنا قبل از ساختن 16 فیلم مرده بودم.

 

فیلم های مهم: 

  • ماتادور --- ۱۹۸۶
  • زنان در آستانه فروپاشی عصبی --- ۱۹۸۸
  • ببند و پایبندم کن --- ۱۹۹۰
  • کیکا --- ۱۹۹۳
  • جسم زنده --- ۱۹۹۷
  • همه چیز درباره مادرم --- ۱۹۹۹
  • با او صحبت کن --- ۲۰۰۲
  • تربیت بد --- ۲۰۰۴

 

منبع : سایت آی ام دی بی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/15ساعت 18:17  توسط سیامک کشف الایات  | 

دزد دوچرخه , دزد زندگی

 

دزد دوچرخه - فیلمی از ویتوریو دسیکا


The Bicycle Thief 


  • عنوان فارسی: دزد دوچرخه
  • کارگردان: ویتوریو دسیکا
  • نویسنده: لوییجی بارتولینی , سزار زاواتینی
  • با هنرمندی: لمبرتو ماگیورانی (در نقش ریچی) , انزو استایولا (در نفش برونو)
  • زمان فیلم: ۹۳ دقیقه


دست هایش به حالت مشت گره شده است. از خشم و بغض صورتش در هم فشرده شده . نمی تواند حتی سرش را تکان دهد. به جلو می نگرد ولی گویی به هیچ می نگرد. ناراحتی ٬ خشم و تحقیر٬ بر بغض او می افزاید ولی همچنان جلو می رود گویی راهی دیگر وجود ندارد. باید برود و تحمل کند و این سرنوشت است.

این حالت ریچی در پایان فیلم دزد دوچرخه است.

 

تعداد زیادی متقاضی کار هستند. اسم ریچی بیرون می آید و او می تواند از بین این همه متقاضی مشغول به کار شود. او مدت ها آرزوی چنین وضعی را داشته. وقتی او را صدا می زنند با تعجب و خوشحالی وصف نا پذیری سوال می کند : کار؟ او مدت ها آرزوی چنین روزی را داشته و منتظر پیدا کردن کاری بوده ولی اکنون که کاری به او پیشنهاد شده او نمی تواند آن را بپزیرد و این بدترین چیز است. او باید پوستر روی دیوار ها بچسباند ولی برای این کار باید حتما دوچرخه داشته باشد. یا دوچرخه و یا اینکه کار را از دست می دهد.

 

ازابتدای فیلم٬ دوچرخه نمادی برای ادامه زندگی ریچی معرفی می شود. او باید دوچرخه با خود ببرد تا بتواند مشغول به کار شود در غیر این صورت کاری برای او نخواهد بود. در اینجاست که دوچرخه سمبلی از زندگی برای ریچی می شود. با داشتن آن خوشبختی را می بیند و با دزدیده شدن آن خود را بدبخت می داند. همسرش با دیدن این موقعیت کار٬ ترجیح می دهد ملحفه های استفاده شده خود را بفروشد تا با پول آن ریچی بتواند دوچرخه بخرد و خوشبخت شوند. نشانه های خوشبختی از لبخند ریچی زمانی که دوچرخه را می خرد پیداست.

 

ریچی مشغول کار می شود. در روز اول گروهی مرد همگی سوار بر دوچرخه در یک دست نردبان و دستی دیگر سطل به سراغ کار خود می روند و کار ریچی چسباندن پوسترهایی از فیلم های هالیوود آن زمان روی دیوار ها است. در همان روز اول پسر جوانی دوچرخه او را می دزدد. از این پس ریچی که دوچرخه خود و در نتیجه کار و آینده و خوشبختی خود و خانواده اش را از دست داده به سراغ یافتن دوچرخه می رود و بدون خستگی به دنبال دوچرخه خود می رود. ریچی از روی خجالت و ناراحتی و سرافکندگی حتی به خانه نیز نمی رود .  از پلیس کمک می خواهد ولی گویی برای پلیس دزدیده شدن دوچرخه اهمیتی ندارد که بخواهد نیروهای خود را برای یافتن آن بگذارد پس به ریچی می گوید خودت باید به دنبال آن بگردی. بله برای پلیس دوچرخه حکم وسیله نقلیه ای ارزان قیمت را دارد که حتی ارزش فکر کردن در مورد آن را ندارد ولی برای ریچی حکم پلی است که یک طرف آن ریچی و طرف دیگر آن همه آرزو های او و خانواده اش است. پس ریچی به همراه پسر کوچکش٬ برونو٬ که او نیز برای کمک به هزینه های زندگی مجبور به کار کردن است به سراغ یافتن دوچرخه می روند. ریچی از همه چیز برای رسیدن به دوچرخه خود کمک می گیرد و حتی سراغ فالگیری می رود که در ابتدای فیلم پول دادن به او برای فال را٬ پول دور ریختن می داند ولی هیچ سودی ندارد.

 

ریچی پسرش را در کنار رودخانه ای تنها منتظر می گذارد تا خودش به دنبال پیرمردی برود که می تواند نشانه ای از دزد دوچرخه به او بدهد ولی در این بین صدایی می شنود که پسری در حال غرق شدن در رودخانه است پس از ترس اینکه برونو غرق شده باشد فورا خود را به آن محل می رساند ولی می بیند که پسری که در حال غرق شدن بود و نجات پیدا کرد٬ برونو نبود پس خوشحال می شود. اینجاست که ریچی با از دست دادن دوچرخه با خودش می گوید از این بدتر نمی شود ولی پس از اینکه خود را جای کسی قرار می دهد که پسرش در رودخانه در حال غرق شدن است٬ می بیند که از این بدتر هم می شود و همگی روزی می میریم و شاید از دست دادن پسرش خیلی خیلی بدتر از از دست دادن دوچرخه است پس کمی فکرش تغییر می کند. ریچی خسته شده و تا حدی از یافتن دوچرخه خود ناامید است و می گوید:  ''چرا باید خودمو از نگرانی بکشم در حالی که همگی روزی می میریم و از دنیا می ریم.'' پس تصمیم می گیرد با پسرش به رستورانی برود و به سلامتی یکدیگر شراب بخورند و از زندگی برای لحظاتی لذت ببرند ولی باز هم موضوع دزدیده شدن دوچرخه از سوی ریچی فراموش نمی شود و دوباره به یاد آن می افتد. درست است که همگی روزی می میریم و از دنیا می رویم ولی همگی مدتی در این دنیا زندگی می کنیم و سپس می میریم پس نگرانی در مورد این دنیا چیزی طبیعی است و این امر دوباره فکر ریچی را به دوچرخه بر می گرداند.

 

ریچی دزد دوچرخه را پیدا می کند ولی دوچرخه را خیر. او با تمام وجود از دزد می خواهد که دوچرخه او را پس دهد ولی هیچ نتیجه ای ندارد حتی پلیس نیز شانس ریچی را برای محکوم کردن پسر به دزدی دوچرخه اش را بسیار کم می داند. ریچی عصبانی از شکایت صرف نظر می کند.

 

نمایی از فیلم دزد دوچرخه

 

ریچی با پسرش جلوی استادیوم ورزشی هستند و در آن جا تعداد زیادی دوچرخه می بیند و همه برای تماشای مسابقه ورزشی پارک شده اند ولی ریچی که از همه بیشتر به آن احتیاج دارد دوچرخه اش را از دست داده. او مشت هایش را از خشم سفت کرده و از دودلی دائما راه می رود در حالی که پسرش نشسته و به او می نگرد و ناگهان ریچی تصمیم می گیرد دوچرخه ای را بدزدد. ریچی برای ادامه زندگی به دوچرخه نیاز دارد ولی دوچرخه اش را دزدیده اند پس او نیز مجبور می شود دوچرخه ای را بدزدد. پسر جوانی که خود نیز بسیار محتاج کار و شغل و ژول بوده دوچرخه ریچی را دزدیده تا شاید زندگیش بهتر شود پس ریچی نیز دوچرخه ای را باید بدزدد تا بتواند شغلش را از دست ندهد ما نیز ریچی را در این کار همراهی می کنیم هر چند زندگی فرد دیگری با دزدیده شدن دوچرخه اش توسط ریچی ممکن است خراب شود ولی زندگی ریچی قبلا خراب شده است.

 

در این فیلم چیزی که به وضوح دیده می شود و بیننده را تحت تاثیر خود قرار می دهد این است که بینند هر لحظه با ریچی احساس همدردی می کند. با خریدن دوچرخه توسط ریچی ما نیز خوشحال می شویم و با دزدیده شدن دوچرخه ما نیز همراه ریچی ناراحت می شویم و به این امید هستیم که شاید ریچی بتواند دوچرخه اش را پیدا کند و حتی در انتها نیز ریچی را برای دزدی دوچرخه مجاز می دانیم و او را همراهی می کنیم.

  

ریچی که دوچرخه ای را دزدیده شروع به فرار می کند ولی مردم مانع این کار می شوند و حال ریچی به زندان می رود ولی صاحب دوچرخه با دیدن برونو که گریه می کند و پدرش را صدا می زند از این کار صرف نظر می کند و می گذارد که او آزاد شود. ریچی اکنون تحقیر شده . او جلوی چشمان پسرش دوچرخه ای دزدیده و جلوی چشمان او توسط مردم گیر می افتد و از مردم کتک می خورد ولی هیچ حرفی نمی زند و هیچ چیز نمی گوید زیرا شاید گمان می کند به بدترین نقطه رسیده و آن تحقیر شدن است.

 

این فیلم نمونه ای بسیار قوی از سینمای نئورئالیسم ایتالیا است. سینمایی که در آن به واقعیت ها پرداخته می شود و اصل همان چیزی است که در جامعه آن زمان می گذرد و در این فیلم بی کاری مردم و اختلاف طبقاتی و نا امنی جامعه و وضعیت پلیس ها و ... است. نئورئالیسم همان رئالیسم است ولی به شکلی جدید تر و به عبارتی با تاکیدی بیشتر روی واقعیات بیشتر به طبقه کارگر و متوسط جامعه می پردازد. در این فیلم دسیکا توانسته واقعیات جامعه آن زمان ایتالیا را با بیانی ساده و صریح نشان دهد٬ طوری که بیننده فیلم را با خود همراه می کند و در تمام طول فیلم بیننده با قهرمان داستان یعنی ریچی همدردی می کند و همه کارهای او را نیز درست می داند حتی دزدی ریچی را. تاثیر موسیقی زیبای این فیلم را نیز نمی توان نادیده گرفت و همنوایی موسیقی فیلم با لحظات مختلف فیلم نیز یکی از نقاط قوت این فیلم است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/10ساعت 10:10  توسط سیامک کشف الایات  | 

حکم کیمیایی برای سینمای ایران

 

لیلا حاتمی در فیلم حکم - عکس: بابک برزویه

 

فیلم حکم فیلمی است با موضوعی جدید برای سینمای ایران. موضوعی صرفا گنگستری که بیشتر در سینمای فرانسه و ایتالیا به آن پرداخته می شود . همان جایی که پدر خوانده ها و خانواده های مافیایی قدرت را در دست می گیرند. مسعود کیمیایی با انتخاب این موضوع برای فیلم جدید خود سعی در باز کردن افق جدیدی در سینمای ایران دارد و تا حدی نیز در گشودن این افق موفق بوده است ولی فیلم حکم به عنوان شروع کننده این سبک فیلم در ایران فیلم موفقی نبوده و پر از ضعف ها و کاستی ها است که به تک تک آن ها خواهم پرداخت. از شخصیت پردازی ها تا دیالوگ ها و طراحی صحنه و فیلمنامه. برای نشان دادن ضعف های این فیلم به مقایسه هایی با فیلم های موفق این ژانر می پردازم.

 

در این فیلم آن چه در نگاه اول توجه بیننده را به خودش جلب می کند اغراق های بیش از اندازه در فیلم است. اغراق در شخصیت پردازی ها بسیار زیاد است تا جایی که این شخصیت ها در ذهن بیننده کاملا خیالی ٬ غیر واقعی و تو خالی جلوه می کنند. محسن ( پولاد کیمیایی) که قاتلی حرفه ای است که از پایین ترین سطح ممکن یک هرم مافیایی تا میانه های راه بالا می رود ولی در نهایت کشته می شود این شخصیت را تا حدی می توان شبیه شخصیت جف کاستلو در فیلم سامورایی ژان پیر ملویل دانست که که نقش آن را آلن دلون بازی می کند. به عنوان نمونه ای بسیار موفق و قوی از فیلم های گنگستری می توان از فیلم سامورایی ژان پیر ملویل یاد کرد. جایی که آلن دلون نقش جف کاستلو یک قاتل حرفه ای را بازی می کند. این فیلم چند بار نیز توسط تلویزیون ایران پخش شده و همگی سینما دوستان با آن آشنایی دارند. به قسمتی از این فیلم رجوع می کنیم و آن زمانی است که پلیس برای دستگیری جف کاستلو دستور به دستگیر کردن تمام مردانی که با چنین مشخصاتی یعنی بارونی با یقه بالا و کلاه لبه دار و ... می دهد و مشاهده می کنیم که نزدیک 50 60 نفر را پلیس مورد بازجویی قرار می دهد. در فیلم حکم کیمیایی طراحی لباس و چهره پردازی طوری است که در پایان فیلم و در آن مجلس عروسی اوج اغراق در نوع لباس ها را در محسن می توان دید که او کت و شلوار و کراوات پوشیده و کلاهی مسخره به سر کرده که او را از بقیه متمایز می سازد و در این قسمت پایانی اگر پلیس دستور دستگیر کردن افرادی با لباس هایی شبیه محسن را بدهد مطمئنا شخصی جز خود محسن دستگیر نخواهد شد.

 

یکی از مشخصات فیلم های گانگستری شخصیت پدرخوانده ها و افرادی است که در نقاط بالایی هرم قرار دارند. مجلس هایی برگزار می کنند و در آن به عیش و نوش می پردازند و صحبت های مسخره ای می کنند و جوک های مسخره ای می گویند اما همیشه با خنده همه افراد و استقبال آن ها از این جوک ها و حرف ها روبرو می شوند. در فیلم رفقای خوب مارتین اسکورسزی بار ها شاهد چنین صحنه هایی هستیم و این یکی از نقاط قوت آن فیلم به حساب می آید و همچنین در پدر خوانده این صحنه ها به اوج خود می رسد و به زیبا ترین شکل به نمایش گذاشته می شود. در فیلم حکم نیز به عنوان فیلمی از ژانر گنگستری شاهد چنین صحنه هایی هستیم اما اغراق در آن ها غوغا می کند تا جایی که آن گروه از افراد را ٬ از همه افراد فیلم جدا می دارد و با این کار کیمیایی پایه شخصیت های خیالی خود را محکم تر می کند تا خیالی تر و غیر عادی تر باشند. (چرا؟) در مجلس عروسی تا جایی که مجلس به چند گروه تقسیم می شود قابل تحمل است و می توان تا حدی آنرا واقعی دانست و نزدیک به آن چیزی دانست که از افرادی مثل اعضای گروه های مافیایی سراغ داریم اما با وارد شدن حیوانات مسخره چون میمون و ... و همچنین اغراق در این تقسیم بندی ها باز هم فیلم از حالت عادی خارج می شود و به بیراهه کشیده می شود. در رستوران و جلسه هایی که در رستوران برگزار می شد این موضوع به اوج خود می رسد چرا که با جدا کردن خسرو شکیبایی به عنوان رئیس از بقیه چه در میزی که تنها پشت آن مشغول غذا خوردن است و چه در نوع لباس های افراد آن جا و بقیه مهمانان آن رستوران باعث جدایی شخصیت او از ذهن بیننده نیز می شود. خنده های مسخره که از آن به عنوان یکی از مشخصات مهمانی ها در فیلم های گنگستری اشاره شد در این فیلم بیش از حد افراط استفاده شده است تا جایی که تقریبا در بیننده احساس خیلی بدی نسبت به آن خنده ها و همچنین آن شخصیت ها ایجاد می شود و کیمیایی می توانست با استفاده از این اصول در حد اعتدال ٬ از آن ها در جهت بالا بردن سطح فیلم خود استفاده کند.

 

عزت الله انتظامي، بهرام رادان و ليلا حاتمي در صحنه اي از فيلم « حکم »

 

با توجه به محدودیت حجاب در فیلم های ایرانی و با توجه به سبک موضوعی جدید این فیلم کیمیایی ٬ خیلی بهتر بود صحنه های مسخره ای چون غرق شدن مریلا زارعی در دریا با مسخره ترین پوشش در آن به نمایش گذاشته نمی شد چرا که نه تنها چنین بخشی به سیر موضوعی فیلم کمک نکرده بلکه به آن ضربه زده و باز هم از شرایط عادی آن دور شده است . اگر بخواهیم این بخش را در سیر داستانی زندگی بهرام رادان که آن را تعریف می کند موثر بدانیم کیمیایی می توانست صحنه مرگ مریلا زارعی را طوری دیگر به نمایش بگذارد تا بسیار نزدیک تر به واقعیت باشد.

 

یکی از کلیشه ها در فیلم های مافیایی وجود هرمی مافیایی است که افرادی می خواهند از پایین آن به راس برسند و پدرخوانده هایی نیز در راس هرم قرار دارند و همواره پدر خوانده ها هیچ آسیبی در طول فیلم نمی بینند و این افراد پایین تر هستند که همواره کشته می شوند و یا اسیر توطئه می شوند و فیلم حکم کیمیایی نیز از این کلیشه به دور نبوده و دقیقا همین کلیشه را با زرق و برق زیاد و بزرگ نمایی های زیاد به نمایش می گذارد.

 

نکته دیگری در این فیلم دیده می شود که بسیار آزار دهنده است ٬ شخصیت صادق هدایت برای بسیاری از ایرانیان و جهانیان شخصیتی شناخته شده است . در این فیلم عزت الله انتظامی نقش رضا معروفی ٬ پیرمردی را دارد که قبلا در گروه های مافیایی بوده ولی اکنون کمی فاصه گرفته و هر از چند گاهی شخصا رئیس خود بوده و دست به کارهایی می زند. از زبان او در فیلم جمله ای می شنویم که می گوید''  دوست بسیار عزیزم صادق هدایت می گوید'' و  سپس جمله ای در مورد مرگ و خودکشی از صادق هدایت می شنویم. با توجه به شخصیت مجازی عزت الله انتظامی در فیلم و اینکه او قاتلی بوده و هست و در گروه های مافیایی نیز فعالیت زیادی داشته و حتی پاپورت جعلی هم درست می کند ٬ هرگز نسبت دادن او به صادق هدایت و نیز نشان دادن ارتباط دوستی او با هدایت کار درستی نبوده است. گرچه کیمیایی قبل ها به اقتباسی از صادق هدایت دست زده بود و داش آکل را از روی کتابی از صادق هدایت ساخت ولی این دلیل نمی شود که رابطه هایی را برای او بوجود بیاورد که اصلا برای بیننده هنر دوست قابل قبول نباشد و این توهینی به بیننده و شخصیت اوست و نیز تحریفی در تاریخ با استفاده از شخصیت هایی مجازی است.

 

بهرام رادان در این فیلم نقشی کاملا بی هدف و مسخره را دارد که می توانست از فیلم حذف شود چرا که هدف او در این فیلم مشخص نیست و تنها به فیلم وارد می شود و داستانی از گذشته خود نقل می کند و سپس با پایان یافتن فیلم بدون اینکه به چیزی رسیده باشد از فیلم خارج می شود.

 

در شروع فیلم باز هم دیالوگ هایی کلیشه ای را می شنویم از اینکه حق زنی توسط مردی پولدار پایمال شده و او به دنبال حق خود است اما به جایی نمی رسد و هدف کیمیایی از نشان دادن صحنه های شروعی فیلم مشخص نیست و نمی فهمیم که او بیننده را می خواهد به همدردی دعوت کند و می خواهد درامی را به نمایش بگذارد یا به دنبال هدف دیگری است که در طول فیلم به آن نمی رسد. اصولا فیلم گنگستری با شروعی عاطفی را شاید بتوان خصوصیت سینمای جدید کیمیایی دانست.

 

در این فیلم فیلمبرداری زیابیی را شاهد هستیم و از نماهای زیبایی فیلمبرداری می شود که بسیار جدید است و کمتر در فیلم های ایرانی دیده شده است مانند قسمت هایی که از داخل دریا و زیر آب فیلم برداری شده و سپس به بیرون رفته و دوباره به داخل می رود و همگی سعی در القای حسی در بیننده داشته است. نورپردازی در حد بسیار قابل قبولی در این فیلم دیده می شود و اوج آن در نمای قتلی که محسن در هتل انجام می دهد دیده می شود.

 

تیتراژ شروعی فیلم نویدی از دیدن فیلمی زیبا و متعهد از کیمیایی را می دهد اما کیمیایی هرگز نتوانسه چنین فیلمی را به نمایش بگذارد و تنها توانسته تصاویری مسخره و توام با اغراق و بزرگنمایی در حد افراط را به نمایش بگذارد.

 


پی نوشت

 

گفتم متن نوشته رو تغییر ندم پس اینجا به عنوان پی نوشت می نویسم

 

1.       قابل توجه دوست عزیز علیرضا 9 بار از لغت مسخره استفاده کردم ولی اگه به مطلب نگاه کنی می بینی که مطلب تقریبا سه صفحه هست پس 9 بار استفاده از یه لغت فکر نکنم مشکلی برای یه مطلب سه صفحه ای ایجاد کنه و من شخصا لغت مسخره هم بی ادبی نمی دونم. مسخره یعنی چیزی که مایه تمسخر باشه و آدمو بخندونه والا فکر نکنم شما با این فیلم نخندیده باشین بعد از 11 بار دیدن مخصوصا با اون صحنه میمون.

2.       دوباره قابل توجه علیرضا و بقیه دوستان در مورد موضوع صادق هدایت که مطرح کردم گفتی که رضا معروفی می گه: یه جمله ای تو جوونی صادق هدایت زیر گوشم گفت من معتقدم این عبارت یعنی صادق هدایت زیر گوشم گفت ... می خواد رابطه دوستی رضا معروفی و صادق هدایتو بگه و می خواد بگه ما انقدر به هم نزدیک بودیم که انگار همه حرفاش هنوز تو گوشم هست و باقی مونده. به نظر تو چرا یه دفعه کیمیایی بیاد تو فیلمش اسم صادق هدایتو برای یه دیالوگ یکی دو خطی بیاره که چی بشه. نمی تونست اسمی از اون نیاره ؟ نمی تونست از خودش نقل کنه رضا معروفی نا سلامتی نزدیک 70 سالو فکر کنم تو فیلم داشت رضا معروفی پس اگه از قول خودش هم اون مطلبو می گفت اتفاقی نمی افتاد؟!

3.       در مورد اصول نقد اولین شرط رعایت ادب هست و من هم فکر نکنم در این نقد هیچ بی ادبی نسبت به شخص خاصی کرده باشم. با توجه به اینکه کیمیایی رو تا حدی می شناسم توقعم از فیلم جدیدش چیزی خیلی فراتر از حکم بود و شاید این باعث شد که یه کمی تند بنویسم ولی با وجود اینکه تند نوشتم ولی هیچ بی ادبی نسبت بهش نداشتم و تنها جایی که رو کیمیایی تاکید کردم همون موضوع صادق هدایت هست که هنوز هم روی اون حرف و دیالوگ پافشاری دارم.

4.       دیدم همه نوشته هام شده تعریف از فیلما البته به جز نوشته هام در مورد جشنواره و گفتم یه کمی هم از فیلمی بنویسم که دوستش نداشتم و یا توقعم نسبت به اون بالاتر بوده پس اومدم سراغ فیلم حک. در آینده از این مطالب در مورد فیلم های ایرانی تصمیم دارم بیشتر بنویسم. نقدی خوبه که نقاط منفی رو بیان کنه چرا که نقاط مثبت خودشونو به همه نشون می دن ولی نقاط منفی هستن که برای همه و حتی خود صاحب اثر هم ممکنه نقطه منفی نباشه.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/12/05ساعت 17:7  توسط سیامک کشف الایات  | 

تیم برتون قصه می گوید !!!

 

ماهی بزرگ فیلمی از تیم برتون


‌‌‌‌Big Fish 
An adventure as big as life itself


  • عنوان فارسی: ماهی بزرگ
  • کارگردان: تیم برتون
  • نویسنده: جان آگست , دنیل ولس
  • با هنرمندی: ایوان مک گرگور (در نقش ادواردبلوم جوان) , هلنا بونهام کارتر (در نفش جادوگر / جنی)
  • زمان فیلم: ۱۲۵ دقیقه


قصه و واقعیت دو چیزیست که با هم زندگی انسان را شکل می دهد. همگی تجربه شنیدن قصه را از پدربزرگ و مادربزرگ و ... را داریم. تیم برتون از این سنت قدیمی بهره می گیرد و ماهی بزرگ را می آفریند.

 

تیم برتون را همگی با شخصیت های عجیب فیلم هایش و عنصر تخیل در فیلم های او می شناسیم و در فیلم ماهی بزرگ نیز شخصیت های عجیب زیادی وجود دارند و کماکان تخیل نقش اصلی را دارد و رکن مهمی برای این فیلم محصوب می شود. در این فیلم تیم برتون احترام به قصه پردازی و پایبند بودن به قصه را نمایش می دهد.

 

ماهی بزرگ فیلمی است که بیننده را با خود به قصه های پیرمردی به نام ادوارد بلوم می برد که زندگی پر ماجرایی داشته و آن ها را برای ما نقل می کند و بیننده را حدود دو ساعت مسحور قصه های زیبای خود می کند. در نقل قصه زیبا ترین تکنیک٬ استفاده از اغراق ها و بزرگ نمایی هایی است که واقعیت را به شکل زیبایی بیان می کند و این همان تکنیکی است که پیرمرد فیلم برتون برای قصه گویی استفاده می کند و حوادث زندگی خود را از کودکی تا مرگ نقل می کند٬ حوادثی که بار ها برای پسر و عروسش نقل کرده تا جایی که آندو ٬ قسمت هایی از آن قصه ها را حفظ هستند و با تمام جزئیات می توانند بیان کنند ولی پسر گذشته واقعی پدرش را می خواهد و می خواهد از این طریق٬ گذشته خود و آینده فرزندش که هنوز به دنیا نیامده است را شکل دهد٬ او اعتقاد دارد که پدرش بار ها قصه هایی از کار هایی که هرگز انجام نداده نقل کرده و قصه های زیادی از کار هایی که انجام داده را نیز نقل نکرده و پنهان کرده و او به دنبال یافتن همین است. اکنون پدر در حال مرگ است و پسر به همراه زنش به خانه پدر و مادرش آمده اند تا روز های آخر را با آندو بگذرانند و حال فرصت مناسبی برای یافتن حقیقت است.

 

پسر می گوید که وقتی کوچک تر بوده پدر آن ها را تنها می گذاشته و اعتقاد دارد که پدرش یا زندگی دیگری داشته که به آن بیشتر از این زندگی علاقه دارد و یا اینکه اصلا علاقه ای به زندگی ندارد و او حتی گمان می کند که پدرش در دوره ای به مادرش نیز خیانت کرده ولی با این حال پسر پدرش را دوست دارد.

 

همه مردم قصه را دوست دارند و هر چه قصه جذاب تر باشد برای آن ها زیبا تر خواهد بود همان طور که وقتی دکتر خانوادگی آن ها قصه واقعی متولد شدن پسر را به او می گوید در آن جذابیتی نمی بیند و حتی خود پسر نیز آن روش بیان را زیاد نمی پسندد و دکتر به صراحت می گوید که او روشی که پدر ٬ داستان متولد شدن او را بیان می کند بیشتر می پسندد. حتی در انتهای فیلم می بینیم که پسر داستان های پدرش را دوباره برای پسرش تعریف کرده و باز پسر برای دوستانش بیان می کند. قصه گویی و علاقه به قصه گفتن و شنیدن چیزی است که در همه انسان ها وجود داشته و دارد.

 

قصه چیزی است که در آن ٬ زمان نقش اساسی ندارد و ممکن است زمان ها جابجا شود همان طور که بار ها در این فیلم شاهد آن هستیم: ادوارد بلوم زمانی که دختر مورد علاقه اش را می بیند و عاشق او می شود می گوید وقتی عشق می رسد ٬ زمان می ایستد و ما نیز شاهد توقف زمان هستیم و پس از بازگشتن زمان با سرعت زیاد زمان جلو می رود. در جای دیگر فیلم می بینیم که پیرمرد وقتی خاطرات بچگی خودش را نقل می کند به زن جادوگری می رسد که در اواخر فیلم می فهمیم که او همان دختری کوچکی بوده که در همان شهر زیبا با ادوارد که ده سال از او بزرگتر بوده آشنا می شود ولی وقتی می بیند به عشقی که به پسر دارد هرگز نمی رسد دیگر هیچ انگیزه ای ندارد و جادوگری می شود که ادوارد در بچگی چگونگی مرگ خود را در چشم او می بیند. همین تغییر زمان ها است که قصه را زیبا می کند و آن را از حالت یکنواخت جدا می کند و این همان چیزی است که در ذهن ادوارد بلوم شکل می گیرد.

 

فیلم به زیبایی هر چه تمام تر به تصویر کشیده شده طوری که بیننده را مسحور خود می کند و بیننده وقتی زیبایی شهری را که ادوارد بلوم به آن تصادفا وارد می شود می بیند گویی خودش در آن شهر است و زیبایی آن را حس می کند و با تمام وجود از آن لذت می برد و وقتی ادوارد بلوم از آن شهر خارج می شود به این دلیل که در آن شهر همه چیز در بهترین شرایط است و او لیاقت آن را به یکباره ندارد ٬ بیننده نیز زیبایی هر چه تمام شهر را می بیند.

 

این قصه های پدر نیز مانند بسیاری از قصه ها همان واقعیت است با این تفاوت که نوع بیان آن ها تفاوت دارد. در پایان فیلم ما شاهد همه کسانی که در قصه های پیر مرد بوده اند در مراسم بعد از مرگ او هستیم ولی می بینیم که این شخصیت ها با وجود این که در قصه های پیرمرد شخصیت هایی عجیب و شاید خیالی به نظر می رسیدند اما در واقعیت مانند بقیه مردم و در کنار همه آن ها هستند و اینجاست که قدرت قصه پردازی برای پسر و همچنین برای بیننده روشن می شود.

 

فیلم پر از دیالوگ ها و تصاویر زیبا هستند که با نحوه فیلمبرداری و نورپردازی به اوج خود می رسند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/04ساعت 1:14  توسط سیامک کشف الایات  | 

شماره سوم نشریه هنری/سینمایی آگراندیسمان منتشر شد. منتظریم ...

www.agrandisman.tk

شماره سوم نشریه آگراندیسمان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/03ساعت 1:8  توسط سیامک کشف الایات  |