تبليغاتX
سینما × سینما

سینما × سینما

زندگی با سینما

فراتر از یک عشق مدرن

 

مهدی احمدی در نمایی از شب های روشن


شب های روشن


  • عنوان فارسی: شب های روشن
  • کارگردان: فرزاد موتمن
  • نویسنده: سعید عقیقی (برداشتی آزاد از نوشته فئودورد داستایوفسکی)
  • با هنرمندی: مهدی احمدی (در نقش استاد جوان) , هانیه توسلی (در نقش رویا)
  • زمان فیلم: ۱۰۷ دقیقه

با صد هزار مردم تنهایی

         بی صد هزار مردم تنهایی.

 

شب های روشن نشان دهنده یک زندگی مدرن است. همان نوع زندگی که کشور ایران سال ها با آن فاصله دارد و شاید برداشتی آزاد از اثر داستایوفسکی به این موضوع انجامیده است. زندگی مدرن همان است که در آن انسان برای زندگی اش تصمیم می گیرد ٬ نه اینکه زندگی برای او تصمیم بگیرد. انسان راه را در مقابل خود می بیند ولی به بی راهه می زند گاه به عمد و گاه به غیر عمد ٬ در برابر حقایق می ایستد تا شاید حقیقتی دیگر به او آشکار شود٬ در برابر کلیشه ها می ایستد و برتر از همه عشق را درک می کند. انسان مدرن کسی است که برای هدفی زندگی می کند و برای رسیدن به آن تلاش می کند و اگر حتی به آن نرسد به راحتی مسیر زندگی اش را تغییر می دهد تا به هدفی دیگر برسد ولی هدف چیزی است که همواره در مسیر زندگی او قرار دارد.

 

شب های روشن استاد جوانی را معرفی می کند. از همان ابتدای فیلم موضع گیری استاد را نسبت به زندگی نشان می دهد. استادی که عاشق نشده است و عشق را نمی داند. او استاد ادبیات است ولی تنها درکی ظاهری از آن چه می خواند دارد و نمی تواند بدان عمل کند. او زیبا صحبت می کند ولی خود به آن عمل نمی کند. خودش را خیال پرداز نمی داند ولی خیالپرداز است. تنها زندگی می کند ولی خودش را تنها نمی داند و عقیده دارد انسان ممکن است برای رسیدن به کسی که دوستش دارد تلاش کند ولی پس از مدتی می تواند این تلاش را کنار بگذارد و نوع دیگری فکر کند و به این عقیده برسد که انسان می تواند با خودش صحبت کند و خود انسان خیلی بیشتر از هر فرد دیگری به حرف های خودش گوش دهد و زمانی که انسان به این طرز فکر برسد دیگر نیاز به کسی ندارد. او در کنار کتاب هایش زندگی می کند و همان دلبستگی که هر کس ممکن است به عشقش داشته باشد او نسبت به کتاب هایش دارد و شاید بتوان کتاب را همان عشق او نامید و از خودش می شنویم که می گوید انسان وقتی کتاب می خواند می تواند هر طور که میخواهد از آن برداشت کند. او کسی است که از دوران کودکی٬ زمانی که می خواسته بشنود کتاب می خوانده و زمانی که می خواسته حرف بزند با مادرش صحبت می کرده ولی دیگر مادرش نه با او صحبت می کند و نه به حرف هایش گوش می دهد. او در خانه ای کوچک زندگی می کند و با پولی که در می آورد قسط خانه را می دهد و با اندک پول باقیمانده نیز کتاب می خرد.

 

دختر جوانی به نام رویا را می بینیم که در پی عشقش به تهران آمده. او که مادر و پدرش سال هاست مرده اند همراه با مادربزرگش زندگی می کند و این زمان را اولین فرصت خودش برای تنها شدن می داند که مادربزرگش به او چنین اجازه ای داده است که به تنها به تهران بیاید. او پایبند عشقی است که قبلا پیمان آن را بسته است. او منتظر پسری است که با او قرار گذاشته یک سال پس از آشناییشان به مدت چهار روز در همان مکان جداییشان به انتظار او بماند تا اینکه بتوانند هم را ببینند. تنها می دانیم که عشق او به پسر دو طرفه بوده ولی آن دو را از هم جدا کرده اند و حتی نتوانسته اند با هم دیداری داشته باشند. او به جستجوی پسر آمده است و شب ها را به انتظار و روز ها را در جستجوی او سپری می کند.

 

استاد جوان که عادت شب گردی دارد شب ها را در خیابان ها پیاده روی می کند و در شبی در حالی که مشغول قدم زدن است رویا را می بیند که در جایی ایستاده است و رویا برای فرار از مزاحمت ماشینی به او پناه می آور و در این جا اولین آشنایی این دو شکل می گیرد. فیلم را می توان به دو بخش تقسیم کرد: قبل از آشنایی و پس از آشنایی.

 

قبل از آشنایی تنها استاد جوان را می شناسیم و نوع نگاه او به زندگی. او استاد ادبیات است ولی حتی زمان خواندن شعر نیز از آن لذت نمی برد و معتقد است هر کس باید شعر خودش را بخواند٬ پس شعر استاد زندگی در تنهایی است و از نوع رابطه او با یکی از شاگردان دخترش که برای صحبت کردن به سراغ او می آید می توان حدس زد که استاد یا شکست عشقی خورده است و یا فردی منزوی است که گمان دوم با ادامه یافتن داستان بیشتر نمایان می شود ٬ زمانی که استاد تنها همدم خودش را ساختمان قدیمی می داند که همواره راز هایش را به او می گفته چون او بیشتر از بقیه آن راز ها را درک می کند. از زبان استاد می شنویم که می گوید: ''من مردم این شهرو دوست دارم چون هیچ کدومشونو نمی شناسم.''

 

هانیه توسلی و مهدی احمدی در نمایی از شب های روشن

 

بخش بیشتر داستان مربوط به پس از آشنایی استاد و دختر جوان (رویا) است. دو شخصیت که شاید در نقطه مقابل یکدیگر قرار دارند. استاد فردی حاضر جواب است ولی رویا از او حاضر جواب تر. رویا اسیر عشقی است که قبلا به آن دچار شده ولی استاد تا کنون عاشق نشده است. استاد با بی امیدی نسبت به فردا زندگی می کند در حالی که رویا از امید حرف می زند. رویا مدت چهار شبانه روز را که قرار است در جستجوی عشقش باشد٬ همراه با استاد جوان سپری می کند و گاه در خانه و گاه در بیرون . او از استاد می شنود و راز هایش را برای او می گوید و با او هم کلام می شود و این باعث می شود که استاد با نگرشی جدید نسبت به زندگی روبرو شود و دختر جوان نیز دیدش به زندگی باز تر شود همان طور که خودش نیز این چهار شب را برابر چند سال برای خودش مفید می داند.

 

استاد سرد و بی احساس٬ با آشنایی با دختر جوان کم کم درگیر احساساتی می شود که قبلا دچار آن نبوده و عاشق دختر می شود در صورتی که اکنون عشق را حس نمی کند بلکه می فهمد. در روز اول آشنایی دختر برای اعتماد آن دو به هم شرطی می گذارد و آن این است که عشق در بین آن ها وجود نداشته باشد چرا که دختر قبلا عاشق کسی است. استاد با پیدا شدن عشقی در زندگی اش گویی زندگی اش رنگی به خود می گیرد. اکنون استاد مردم را دوست دارد ولی این بار نه به این دلیل که هیچ کدام را نمی شناسد بلکه بدین خاطر که یکی از آن ها را می شناسد. او همه کتاب های کتاب خانه بزرگش یعنی همه دلبستگی اش را می فروشد تا شاید با فراموش کردن آن بتواند واقعیات زندگی را ببیند. یکی از این واقعیات همان عشق است که استاد نسبت به رویا پیدا می کند ولی آن را بیان نمی کند چرا که در این صورت بر خلاف قرارشان عمل کرده و تا شب چهارم صبر میکند و سپس بیان می کند. دختر جوان می گوید که در آخرین دیدارش با پسر تنها به او گفته که منتظرش میماند و حرفی از عشقش به او نزده است در صورتی که پسر عشق خود را ابراز می کرده اکنون استاد این کار دختر را تکرار نمی کند بلکه عشقش را سرانجام به دختر ابراز می کند و از او می خواهد که با هم ازدواج کنند ولی رویا تنها چند دقیقه از او وقت می خواهد تا از آمدن یا نیامدن پسر مطمئن شود. در همین آخرین لحظات شب چهارم است که پسر در سر قرار حاضر می شود و دختر همراه او می رود.

 

استاد٬ افقی جدید از زندگی به رویش گشوده می شود. او انتظار را درک نمی کرد پس نمی توانست عمل عجیب دختر یعنی چهار شب سر قراری حاضر شدن پس از یک سال دوری را درک کند ولی سرانجام او معنی انتظار را می چشد. عشق برای او عملی بود که تنها می توانست ادای آن را در بیاورد و یا آن را خیال پردازی کند ولی برایش تحقق یافت. او انتظار برای عشق را نمی توانست درک کند ولی در پایان فیلم به دختر می گوید که هیچ وقت فراموشش نمی کند.

 

در فیلم ممکن است کلیشه هایی دیده شود مثلا زمانی که پلیس ها به بازرسی استاد مشغول می شوند ولی دیگر جوابی کلیشه ای نمی شنویم و همین است که به مدرن بودن این فیلم کمک می کند همان زمانی که پلیس از استاد می پرسد که چرا شعرا از می و جام شعر می گفتند و او نیز جواب می دهد زیرا شب ها در گوشه ای می نشسته و شعر می گفتند و اگر شب ها در کوچه ها به راه می افتادند هوس این کلمه ها از سرشان می افتاد و این همان چیزی است که کلیشه ها را می شکند و فیلمی را برتر از بقیه فیلم ها قرار می دهد. در این فیلم حرف ها و شعر های زیبای بسیاری می شنویم و هر جمله از آن می تواند به بحثی طولانی بیانجامد و بیننده را به تفکر وا دارد و همگی گواه از فیلمنامه ای قوی دارد که بسیار بر روی آن فکر شده است. استفاده از تنها دو شخصیت اصلی باعث شده تا فیلم بتواند تا حد ممکن به درون دو شخصیت برود و آن ها را برای بیننده آشکار سازد و این یکی از مواردی است که سبب ایجاد ارتباط بیننده با فیلم می شود.

 

در این فیلم به بی توجهی به سینما و فیلم ها نیز اشاره شده که در نوع خودش بسیار جدید است. دو سینمایی که استاد خاطرات بسیاری در جوانی با آن ها داشته ولی اکنون دیگر نیستند چرا که سوخته اند و استاد اگر فیلم خوبی دیده در آن سینما ها بوده و هرگز آن ها را فراموش نمی کند چرا که معتقد است اکنون نه سینمای خوبی پیدا می شود و نه فیلم خوبی. حتی زمانی که بعد از سال ها به سینما می رود می بینیم که عده زیادی از وسط فیلم بلند شده و از سینما خارج می شوند.

 

فیلم شب های روشن به کارگردانی فرزاد موتمن و فیلمنامه ای از سعید عقیقی بر اساس برداشت آزاد از کتاب شب های سفید اثر فئودورد داستایوفسکی نوشته شده و جمع شدن چنین افرادی در کنار هم٬ ما را به دیدن یکی از شاهکار های معاصر سینمای ایران وا می دارد. مطمئنا این فیلم اشک بسیاری از بیننده ها را در پایان خود جاری نکرده ولی موضوع لطیف آن و همچنین سخنان پرمغزی که در طول فیلم شنیده می شود و شخصیت های جدید همراه با طرز فکری نو و جدید٬ همگی چنان تاثیری بر بیننده می گذارد که هرگز این فیلم را فراموش نمی کند و چه چیز برای یک فیلم بهتر از این که در خاطره ها به نیکی بماند و همواره از آن یاد شود و اسیر حصار زمان و مخصوص دوره ای خاص نباشد. این ها همگی خصوصیات شب های روشن هستند.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/24ساعت 9:45  توسط سیامک کشف الایات  | 

بودوی نجات یافته از آب

 

بدو از غرق شدن نجات یافت


Boudu Saved from Drowning


  • عنوان فارسی: بدوی نجات یافته از آب 
  • کارگردان: ژان رنوار
  • نویسنده: ژان رنوار , آلبرت والنتین , رنه فاچوا
  • با هنرمندی: مایکل سیمون (در نقش بدو) , چالز گرانوال (در نقش آقای لینگلوییس)
  • زمان فیلم: ۸۱ دقیقه

اولین آشنایی من با سینمای ژان رنوار همین فیلم بدو از غرق شدن نجات یافت بود. قبل از این با شنیدن و خواندن این مطلب که تروفو از ژان رنوار تاثیر بسیاری گرفته است برای آشنا شدن با سینمای ژان رنوار حریص تر شدم تا اینکه بالاخره توانستم فیلمی از او ببینم.

 

فیلم موضوعی بسیار ساده و روان دارد. با مردی به نام بدو روبرو هستیم که ظاهر او شبیه گدا ها است و تنها داراییش سگی است که در ابتدای فیلم آن را گم می کند. به دنبال یافتن سگ می رود ولی پس از اینکه آن را نمی یابد تصمیم به خود کشی می گیرد و خودش را در رودخانه ای می اندازد تا غرق شود ولی مرد مسنی که کتاب فروشی دارد در حال نگاه کردن به اطراف با دوربین ناگهان چشمش به او می افتد و سعی در نجات دادن او می کند و او را نجات می دهد. این نقطه اصلی شروع فیلم است.

 

چهار شخصیت اصلی در این فیلم وجود دارند. بدو که مردی میان سال است که ریش بلند و موهای بلندی دارد و لباس های گشاد و پاره می پوشد و حالت خاصی راه می رود و نوع حرف زدن و حرکاتش نیز با مردم عادی تفاوت دارد. بدو همواره سرمست است و حتی راه رفتنش نیز گواه این مستی است. شخصیت بدو شخصیتی جدید است که در هیچ فیلمی نمی توان مشابهی برای او ساخت. او پس از اینکه نجات داده می شود از هیچ کسی تشکر نمی کند و خودش می گوید من تا به حال از هیچ کسی تشکر نکرده ام و اینکه توسط آن پیرمرد نجات داده شده است را تنها خواست خدا می داند و بس. بدو در ظاهر بسیار فقیر است اما گویا هیچ توجهی به پول و مادیات ندارد چرا که حتی مقداری پول که برای خرید نان به او کمک می شود را به کس دیگری می دهد. او روش زندگی اش را دوست دارد پس سعی در تغییر آن نمی دهد و حتی خودش می گوید که روی تخت نمی تواند بخوابد چرا که بسیار نرم و گرم است.

 

 شخصیت دوم شخصیت پیرمرد یعنی آقای لستینگوییس است که صاحب یک کتاب فروشی است و زندگی خوبی دارد و خواهان ارتباط داشتن با کارگر زیبای خانه اش است در حالی که همسری نیز دارد. او از همان ابتدا به بدو جای و مکان و لباس برای زندگی می دهد که همراه آن ها تا مدتی زندگی کند. او نسبت به بدو احساس مسئولیت می کند پس او را رها نمی کند و گویا او را جزئی از خانواده اش می داند. او مردی است که توجه خاصی به لباس پوشیدن دارد و حتی وقتی بدو می خواهد از خانه خارج شود تاکید می کند که ابتدا کفشش را واکس بزند و بعد خارج شود. او علاقه خاصی به کتاب دارد و وقتی که بدو یکی از کتاب هایش را کثیف می کند می گوید من برای کسی که هیچ اهمیتی به این کتاب ندهد هیچ ارزشی قائل نیستم. شاید بتوان شخصیت او را در بسیاری از موارد نقطه مقابل بدو بدانیم و این را در مناظره های رو در روی آن دو نیز می توان مشاهده کرد.

 

سومین شخصیت شخصیت زن خانه یعنی خانم لستینگوییس است که اکثرا در حال استراحت است و بقیه اوقات نیز در حال مرتب کردن لباس ها و ناخن هایش و نیز غر زدن است. او خودش می گوید که ما خانواده ای متشخص از طبقه متوسط جامعه هستیم و به همین دلیل بدو باید شرایط خاصی را رعایت کند. در فیلم و با توجه به نوع رفتار ها متوجه هستیم که خانم لستینگوییس با همسرش ارتباط خوبی ندارد و حتی شب ها نیز در کنار هم نمی خوابند و حتی خانم لستینگوییس به ایجاد رابطه با بدو نیز تمایل نشان می دهد و پس از بار اول دیگر او است که به سراغ بدو می آید.

 

شخصیت چهارم نیز کارگر خانه است که دختری جوان است و از نظر افراد آن جا دختری زیبا است. او نیز رفتار هایی بسیار بچه گانه و از روی نادانی دارد و نیز از اینکه در کنار این خانواده است لذت می برد و هر شب در انتظار این است که آقای لستینگوییس به اتاق او بیاید و بتوانند در کنار هم بخوابند. او از هر کسی محبتی ببیند فورا نسبت به او ابراز علاقه می کند همان طور که زمانی که بدو از او می خواهد که او را ببوسد فورا او را دوست می دارد و لبخند می زند.

 

در این فیلم به صراحت به بعضی عادات بد اجتماعی اشاره می کند و آن ها را به روشنی نمایش می دهد همچون تضاد طبقاتی. زمانی که بدو در ابتدای فیلم برای جستجوی سگش به پلیس مراجعه می کند به او توجهی نمی کنند ولی پس از او خانمی شیک به سراغ پلیس می آید و از آن ها می خواهد سگ گران قیمتش را برایش پیدا کنند فورا دو سه پلیس به جستجوی آن سگ می روند.

 

همان طور که در مقاله ای از تروفو خوانده بودم که گفته بود رنوار در سینمایش به مشکلات به سادگی هر چه تمام پاسخ می دهد در این فیلم نیز شاهد چنین مدعایی هستیم. بار ها آن را می بینیم. خانم لستینگوییس از رابطه با شوهرش لذت نمی برد پس بدو این مشکل را حل می کند و باعث خوشحالی او می شود. بدو فقیر است پس بلیت بخت آزمایی به او هدیه می شود و با همان بلیت برنده نیز می شود و پول زیادی به دست می آورد. بدو خودش را در رودخانه می اندازد و می خواهد خود کشی کند پس در حال غرق شدن است و گویا شنا بلد نیست ولی زمانی که در انتهای فیلم در رودخانه می افتد شاهد این هستیم که به راحتی شنا می کند چرا که می خواهد از دست این همه مقررات زندگی رهایی یابد. رابطه خانواده لستینگوییس در حال تزلزل است پس بدو تصمیم به ازدواج با آن کرگر می کند و به این شکل رابطه خانواده آن ها نیز محکم تر می شود و خانم و آقای لستینگوییس نیز به هم نزدیک تر می شوند. این ها نمونه هایی از سادگی در سینمای ژان رنوار هستند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/17ساعت 15:2  توسط سیامک کشف الایات  | 

در جستجوی عشق در شهر گناه

 

شهر گناه


Sin City 
You're gonna love this, baby


  • عنوان فارسی: شهر گناه
  • کارگردان: فرانک میلر , روبرتو رودریگز
  • نویسنده: فرانک میلر
  • با هنرمندی: بنیچیو دل تورو , جسیکا آلبا , کلایو اون , بریتنی مرفی
  • زمان فیلم: ۱۴۷ دقیقه


در مورد فیلم شهر گناه نقد های بسیاری شده و توضیحات زیادی داده شده پس از نوشتن تکرار خودداری می کنم و به سراغ مواردی می روم که ممکن است کمتر به چشم آمده باشد و یا عقیده ای تازه باشد.

 

شهر گناه شهری است که در آن گناه مفهومی دیگر دارد. در واقع انسان موجودی دیگر است و آن چه از او به عنوان گناه سر می زند چیزی دیگر است. در شرایطی که آدم کشی امری رایج است ولی کماکان پلیس هایی در جاده ها اتومبیل ها را به خاطر زیادی سرعت جریمه می کنند. در حالی که پلیس های زیادی٬ رشوه می گیرند ولی پلیس های منصفی نیز وجود دارند که تنها قانون را اجرا می کنند. البته قانونی که مربوط به شهر گناه می شود. شاید بتوان گفت کشتن جرمی به حساب نمی آید تا زمانی که برای امری منطقی باشد. وقتی مارو معشوقه اش را هنگامی که با او در بستر خوابیده کشته می بیند پس به انتقام می رود ولی چون این انتقامی انتقامی منطقی است پس جرم به حساب نمی آید چرا که از خود او می شنویم که می گوید٬ آدم کش ها خیلی خوب اند چرا که از کشتن آن ها احساس بدی به انسان دست نمی دهد٬ ولو اینکه به بدترین شکل ممکن و کثیف ترین شکل آن ها را بکشد. پلیسی که برای نجات دختری 11 ساله تلاش می کند به زندان می افتد به جرم تجاوز به دختر بچه بدون اینکه بتواند کوچکترین دفاعی از خودش بکند 8 سال در سلول انفرادی می گذراند تا سرانجام مجبور به اعتراف می شود تا بتواند از آن جا خارج شود. قانونی که توسط خود افراد اجرا می شود. گروهی از روسپی ها که مشغول اجرای قانون هستند ولی اجازه کشتن پلیس را ندارند هرچند پلیس بر روی آن ها اسلحه بکشد. عشق تنها چیزی است که در شهر گناه معنی دارد.

 

این فیلم پر است از شخصیت های آرمانی مثبت و منفی. شخصیتی بزرگ که یاد آور کارتون های خاطره انگیزی مانند هالک هستند و نمی میرند. شخصیت هایی که از ارتفاع بلند می پرند. شخصیت هایی که تیر می خورند ولی نمی میرند. مرده هایی که صحبت می کنند. پس دیگر معیار های رایج برای آن ها صادق نیست. شخصیتی به رنگ زرد که خونش نیز زرد است و حتی خونش بوی بدی می دهد. مردی که در یک چشمش گویی فلزی قرار داده است. این ها همگی نشان دهنده داستانی تخیلی با معیار هایی جدید و استاندارد هایی تازه هستند.

 

کارکرد رنگ در این فیلم بسیار زیاد است. رنگ سرخ در ابتدای فیلم نمادی از عشق است. عشقی که با مرگ معشوقه از بین نمی رود و جاودانه می ماند. همان عشقی که اسلحه کشیدن برای آن ارزش دارد و کشتن و کشته شدن و حتی به جهنم رفتن برای آن ارزش دارد. رنگ زرد کارکردی زیاد دارد تا جایی که شخصیتی به این رنگ ایجاد شده است که تمام وجودش زرد است. شاید بتوان زرد را رنگ کینه دانست. تابلوی رانندگی به رنگ زرد در جاده چند بار نمایش داده می شود شاید همان تک تابلو نمادی از قانون باشد که اجرا می شود ولی با معیاری جدید.

 

در این فیلم در بیشتر مواقع در هنگام نمایش واقعیات از رنگ استفاده می شود. سرخی لب گلدی به قدری زیبا است که مرد را مسحور خودش کرده است پس ما نیز همراه او قادر به دیدن این سحر و جادو هستیم و یا سبز بودن چشمان شخصیت زن اول که مرد از درون چشمان او می تواند پی به درون او ببرد٬ پس ما با او همراه می شویم و این چشمان زیبا را می بینیم. خون قرمز رنگ نمادی از آرمانی بود شخص و نزدیک بودن او به انسانی واقعی است پس هر جا لازم بوده خون به رنگ سرخ نشان داده شده است. چراغ پلیس نمادی از اجرای قانون است پس به رنگ قرمز نمایش داده می شود. لوسیل٬ دختری که دستش خورده شده است٬ می گوید که او وقتی انگشتانش را می خورد مرا مجبور می کرد به او نگاه کنم پس ما چشمان پسر را وقتی با بقیه شخصیت ها رو برو می شود نمی بینیم چرا که اگر دیده شود احساس دختر ممکن است حسی عجیب نباشد پس گاه چشمان او را می بینم در حالی که با کسی رو در رو نیست ولی وقتی به کسی نگاه می کند با عینک سفیدی پوشانده شده است.

 

در انتهای با از بین رفتن قهرمانان فیلم شاهد تکرار وضعیت خواهیم بود و گویی سیکلی وجود دارد که از آن راه فراری نیست و هر از چند گاهی چند قهرمان سعی در بر هم انداختن آن می کنند ولی با از بین رفتن آنها سیکل دوباره مسیر خودش را طی می کند و زندگی مانند قبل دنبال می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/15ساعت 1:27  توسط سیامک کشف الایات  | 

قهرمان پروری در سینما

در خاطرات هر یک از سینما دوستان فیلم های بسیاری قرار دارد که در بسیاری از آن ها فردی به عنوان قهرمان یا ضد قهرمان مطرح بوده است. روش های مختلفی برای وارد و خارج شدن این قهرمان ها در فیلم وجود داشته است گاهی از روی نیاز , چنین قهرمانانی به فیلم ها اضافه می شوند و گاهی نیز نقطه ای به عنوان مبدا زمانی در فیلم ها وجود دارد که قهرمانان نیز در فیلم ظاهر می شوند. در ادامه شاهد اعمالی از چنین قهرمانان هستیم , گاه مطابق معیار های خوب و گاه معیار های بد ولی اکثر مواقع مطابق خواست تماشاگر و در نهایت این افراد از فیلم ها خارج می شوند گاه با کشته شدن , گاه با پنهان شدن یا ناپدید شدن و گاه نیز تبدیل شدن به فردی معمولی با فکری معمولی. در اینج ا چند قهرمان را که در ذهن خودم خاطرات خوبی بر جای گذاشته اند را معرفی می کنم و سیر آن ها را در داستان بررسی می کنم.

رابرت دونیرو در نقش تراویس

تراویس در راننده تاکسی نمونه بارز یک قهرمان است با معیارهایی که همواره از یک قهرمان سراغ داریم. تراویس در فیلم ظهور می کند و راننده تاکسی می شود که همواره کار می کند و با مردم بسیاری در تماس است ولی همواره از وضعیت جامعه آن زمان که در فیلم با ذره بینی نمایش داده می شود , رنج می برد. از برخورد با دخترانی که مجبورند خودفروشی کنند ناراحت می شود و حتی مجبور به درگیری با افرادی می شود. عشق نیز در تراویس جایگاه ویژه ای دارد که با از بین رفتن آن و یا نادیده گرفتن آن توسط تراویس زندگی او به سمتی می رود که تنها هدفش جنگ برای بهتر کردن زندگی افراد یا حتی فردی دیگر است و این فرد کسی نیست جز دختر نوجوانی که تراویس در آن شرایط او را اسیر اوضاع جامعه آن زمان امریکا می بیند. پس تنها راه را برای نجات او فنا کردن خود می داند تا شاید او بتواند از آن شرایط آزاد کند.در نهایت فیلم در حمام خون به سمت پایان می رود یعنی فنا شدن قهرمان داستان یا همان تراویس ولی او نجات می یابد و دختر جوان را نیز نجات می دهد و حتی از جانب مردم و روزنامه ها نیز قهرمان شناخته می شود و سپس به زندگی عادی باز می گردد گویا همه همان چیز هایی را که در روزهای قبل می دیده و ناراحت می شده را اکنون نیز می بیند ولی این بار دیگر نسبت به آن ها بی تفاوت شده است یا خودش را بی تفاوت نشان می دهد و می توان گفت تسلیم شرایط جامعه شده است. شرایطی که خودش را اسیر در آن می بیند و یارای فرار کردن از آن را ندارد و می توان گفت او به فردی عادی تبدیل شده است و یا حداقل در ظاهر خودش را عادی جلوه می دهد چرا که در پایان فیلم خودش را دوباره در کنار دختری می بیند که عاشق او بوده ولی این بار عشق خود را فراموش می کند و در آینه اتومبیلش گویا همان شرایط قبلی را می بیند ولی این بار دیگر نمی تواند عکس العملی از خودش نشان دهد. پس تراویس در راننده تاکسی در مبدا زمانی مشخصی که برای پیدا کردن شغلی تلاش می کند به فیلم وارد می شود سپس سیر رشد فکری به سمت قهرمان شدن را طی می کند عشق را پشت سر می گذارد و به سمت فنا کردن خود در راه رسیدن به هدفی انسانی می رود و در نهایت در یک قدمی مرگ قرار گرفته و از مرگ نجات می یابد و تبدیل به انسانی عادی مانند بقیه می شود.

آل پاچینو در نقش تونی مونتانا

تونی مونتانا در صورت زخمی به فیلم وارد می شود. او و دوست بسیار صمیمیش مشغول به کارگری می شوند ولی در راه قهرمان شدن با تبدیل شدن به خرده فروش کوکائین وارد سیر اصلی می شود و رشد می کند و قدم به قدم پله ها را به سوی رسیدن به نوک هرم قدرت طی می کند ولی دیگر دچار فساد قدرت شده است. او که از هیچ به اوج قدرت و ثروت و نفوذ می رسد دیگر از هیچ کاری بازداشته نمی شود و هر چه می خواهد انجام می دهد. او نیز از عشق نمی تواند فرار کند و اسیر عشقی می شود که با بیشتر شدن قدرت و ثروتش رو به زوال می رود. او در راه رسیدن به قدرت حتی دوستش را به گمان رابطه داشتن با خواهرش بدون کوچکترین فکر کردن می کشد و این است که باعث برانگیخته شدن مردم می شود. او که اکنون خودش را در معرض نابودی می بیند سعی در دفاع کردن از خودش می کند و می خواهد شعارش یعنی ''جهان مال تو است'' را ثابت کند و قدرتش را به همه نشان دهد و اینجاست که قدرتی بسیار زیاد بدست می آورد و همه کسانی را که برای نابود کردن او به خانه اش وارد شده اند را می کشد ولی در نهایت یکی از همان افراد از پشت می تواند او را بکشد و به زندگی او در حمامی از خون و در خانه خودش و در میان ثروتش و اجساد همه کسانی که برایش کار می کرده اند پایان دهد. پس این بار قهرمان فیلم به آرامی وارد داستان می شود و بر اساس یک اتفاق در سیر تبدیل شدن به قدرت قرار می گیرد و در این راه از هیچ کاری سرباز نمی زند از عشق نمی تواند فرار کند ولی این بار قهرمان ما به فردی تبدیل می شود که کار هایش بر اساس معیار هایی که در ذهن افراد درست نیست انجام می دهد و او زندگی اش را با کشتن مردم و ثروت اندوزی و ... طی می کند ولی برای این اعمال نیز حدودی قائل می شود و هرگز حاضر به کشتن هیچ بچه ای نمی شود. در انتها خود در دامی می افتد که خودش آن را بنا نهاده و چنین می شود که قهرمان با کشته شدن از فیلم خارج می شود.

حسین عمادالدین در نقش حسین

حسین آقا در فیلم طلای سرخ نمونه ای کامل از یک قهرمان است. در اولین برخورد فیلم او را می بینیم و از او ممکن است شخصیت منفی برداشت کنیم ولی در ادامه او برای بیننده تبدیل به شخصیتی می شود که با دیدی صحیح به جامعه می نگرد و گویا خواهان تبدیل شدن جامعه به اجتماعی آرمانی برای مردم است. او فردی است که برای حفظ کشور به جنگ رفته و شیمیایی شده است ولی اکنون مجبور است برای گذران زندگی به دزدی و کیف زنی همراه پسری جوان که حسین با خواهرش می خواهد ازدواج کند بپردازد. او واقعیات را می بیند و فرمانده جنگ خودشان را مشغول خوش گذرانی می بیند البته این مشکلی ایجاد نمی کند ولی بر اساس آرمان های او و شخصیتی که از فرمانده در ذهنش دارد این بسیار سنگین برای او جلوه می کند. او اختلاف طبقاتی را می بیند ولی نمی تواند هیچ کاری برای بهبود اوضاع انجام دهد. او می بیند که صاحب جواهر فروشی از روی قیافه مردم با آنها برخورد می کند ولی حتی با تغییر لباس نیز او را می شناسد و با ترحم و بی احترامی با او صحبت می کند. او برای رسیدن به کشوری آزاد و جامعه ای زیبا توام با رفاه و آزادی مردم جنگیده ولی اکنون همه آرمان های او نابود شده اند و مجبور است در جامعه ای پر از فساد زندگی کند. او از جانب هر کسی مورد تحقیر قرار می گیرد و این باعث سرخوردگی او شده و بالاخره تصمیم به سرقت از همان جواهر فروشی می گیرد و در نهایت کشتن صاحب مغازه و سپس خود کشی. او نمونه ای از یک قهرمان اجتماعی است. برای حفظ چیزی تلاش کرده و جانش را در جنگ فدا کرده ولی اکنون همه آن ها توسط افراد مافوق او در زمان جنگ از بین رفته و جای خود را به اختلاف طبقاتی و فساد و تضاد فکری و ... داده و این همان چیزی است که یک قهرمان اجتماعی را آزار می دهد. پس حسین وارد فیلم شده سیر رسیدن به قهرمان را طی می کند تا به نقطه ای می رسد که دیگر توانایی تحمل را ندارد و دست به انتقام می زند و در نهایت خودش را نیز از این شرایطی که برای او بیگانه است رها می کند و خودش را می کشد و از فیلم خارج می شود.

فارست ویتاکر در نقش گوست داگ

گوست داگ قهرمانی است با شخصیت و ظاهری ویژه. او از نظر جثه و هیکل فردی بزرگ است و سیاه پوست است و قیافه او طوری جلوه می کند که مایه ترحم می شود. او وفادار به سنت سامورایی و احترام به استاد است. او همواره به مردی که او را از مرگ نجات داده احترام می گذارد و حتی به خواست خود آن مرد که خواهان شلیک کردن به او می شود به او شلیک می کند تا بتواند وفاداری خود را به او ثابت کند و ثابت کند که او هرچه بخواهد برایش انجام می دهد. او نماینده فردی است که به سنت پایبند است. سنتی که در آن با شمشیر می جنگد. سنتی که در آن در دوئل با هیچ کسی زودتر اسلحه نمی کشد. او در پشت بام خانه ها زندگی می کند و با کبوتران صحبت و زندگی می کند و هیچ دوستی ندارد و هیچ کسی نیز از هیچ کار او و روش زندگی اش خبری ندارد. در نهایت او اسیر پایبند بودن به همین سنت ها می شود و این باعث کشته شدن او می شود. در این جا قهرمان ما کسی است که بدون چون و چرا در خدمت رئیس خود است و حاضر است زندگی خود را برای او فدا کند و چنین قهرمانی برای تماشاگر نمونه ای بسیار خاطره انگیز و آرمانی است و در نهایت نیز با کشته شدن از فیلم خارج می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/08ساعت 15:56  توسط سیامک کشف الایات  | 

خیلی دور , خیلی نزدیک

نمایی از فیلم خیلی دور خیلی نزدیک

سینمای معناگرا غوغا می کند.

بالاخره شاهد پخش شدن فیلم خیلی دور خیلی نزدیک از تلویزیون ایران بودیم که خودش جای شکر بسیار دارد ولی با سانسور که این هم جای شکرش باقی است. فیلمی را دیدیم که شاید بهتر بود از ابتدا با سانسور آن را می دیدیم.

من شخصا دو بار فیلم خیلی دور خیلی نزدیک ساخته میر کریمی را دیدم و دفعه سوم نسخه سانسور شده آن را از سیما دیدم. یکی از دلایلی که تا به حال در مورد این فیلم ننوشته ام این بوده که درباره این فیلم نقد های بسیاری خوانده ام و گفتم شاید نوشته ام تحت تاثیر آن خوانده ها قرار بگیرد.

فیلم در مورد پزشکی است که از همسر اولش جدا شده و پسری از آن همسر دارد و دوباره ازدواج کرده است. دکتری که بر زبان آوردن نام خدا از او کاری غیر عادی و دشوار است و هیچ انگیزه ای از زندگی ندارد جز خوش گذرانی و پول و ثروت. او حتی درکی از آن چه درون بیمارانش و خانواده های آن ها می گذرد ندارد و تنها می گوید آن ها را درک می کند بی آن که در درونش چنین بگذرد. او عقیده دارد اگر کسی در صحرایی در چاهی تنها زندانی شود دیگر از کسی کاری ساخته نیست. او با فهمیدن بیماری پسرش یعنی تومور مغزی خودش را حتی برای یک بار می تواند جای بیمارانش قرار دهد و چنین می شود که در جاده ای بی پایان به دنبال پسرش به راه می افتد تا اینکه خودش را در همان چاهی می بیند که گمان می کرده در چنین موقعیتی از کسی کاری بر نمی آید ولی این بار پسرش در حالی که به کمک احتیاج دارد او را در حالی که برای کمک به پسر بیمارش آمده نجات می دهد تا شاید به این نتیجه برسیم که زندگی همواره همان چیزی نیست که تصورش را می کنیم بلکه در هر موقعیتی طوری خاص عمل می کند.

فیلم خیلی دور خیلی نزدیک نماینده ایران برای رقابت در میان فیلم های خارجی برای قرار گرفتن در میان پنج فیلم جشنواره اسکار ۲۰۰۵ بود ولی نتوانست در میان پنج فیلم برتر قرار گیرد ولی به گمان من این فیلم نمی توانست سینمای ایران را نمایش دهد بلکه همان طور که در نقدی خوانده ام تقلیدی بیش نیست. در نقدی در مجله هفت نوشته شده بود که این فیلم کپی برداری از فیلم توت فرنگی وحشی برگمان است با دلایل بسیار و کارگردان هرگز امضای خود را در این فیلم نگذاشته و من تقریبا با این نظر موافق هستم.

در پخش این فیلم از تلویزیون ایران شاهد سانسور شدن دو بخش از فیلم بودیم. اولین بخش صحبت های آقای دکتر با منشی اش و عیدی گرفتن منشی از او که با حذف شدن این بخش گویا فیلم کمی ساده تر و بهتر جلوه می کند چرا که این بخش هیچ تاثیری در پیشبرد داستان ندارد حتی اگر تصور کنیم که آقای دکتر مردی خانم باز است و حتی رابطه غیر معمولی با منشی اش دارد این موضوع در سیر روایی داستان تاثیری ندارد چرا که در طول فیلم از این موضوع  استفاده نشده است و هرچند تصور شود آقای دکتر مردی است که در بند زن و خانواده نیست اما صحبت یک دقیقه ای او با منشی اش جز کلیشه بودن چیزی را برای بیننده یاد آور نمی شود.

بخش دوم که با تیغ سانسور حذف شد بخشی بود که در آن نگین یا همان دوست دختر سامان که پسر آقای دکتر است خودش را در فیلم تولد معرفی می کند که با روسری در کناری نشسته است. چه بهتر که این بخش بسیار غیر عادی از فیلم حذف شود چرا که لطمه ای بسیار به فیلم زده است. این بخش تنها چیزی که می خواهد بیان کند این است که نگین دختری محجوب است و حتی در مهمانی نیز با روسری است و شاید بتوان او را سمبلی از عشقی واقعی به سامان یعنی پسر آقای دکتر دانست در صورتی که حاضر بودن چنین شخصی در چین مهمانی بسیار غیر عادی جلوه می کند و معرفی کردن او توسط فیلم چیزی جز شعاری بی اساس نمی تواند باشد چرا که ما حتی شخصیت نگین را تنها با چند دقیقه صحبت می توانیم تا حدی بشناسیم و اینکه او دین دار و مومن باشد و حجابش را در حتی مهمانی نگه دارد یا نه فرقی نمی کند چرا که قصد فیلم معرفی چهره نگین نبوده بلکه معرفی دکتر بوده است.

اضافه می کنم که فیلم از فیلمبرداری و نورپردازی فوق العاده ای برخوردار است که حتی بیننده معمولی نیز به این تفاوت فاحش با بقیه فیلم ها در فیلمبرداری پی می برد.

در ضمن این فیلم پر است از چرا های بی پاسخ برای بیننده. چرا موبایل او در آن جا آنتن می دهد ولی نمی تواند صحبت کند؟ چرا باتری ماشین او در همان حال تمام می شود؟ چرا او قادر به پاک کردن شن ها از روی ماشینش نیست در صورتی که او می تواند حداقال برای زنده ماندن چنین سعیی داشته باشد؟ آیا شرکت در شرط بندی برای مسابقات اسب سواری اتفاقی بسیار نادر نیست؟ دلیل سکانس شروعی فیلم چیست؟ آیا پلانی که در رستوران دیده می شود واقعا لازم است یا بسیار غیر عادی جلوه می کند؟ آیا لزومی به استفاده از لهجه های محلی بدین صورت وجود دارد؟

این فیلم را می توان جزئی از سینمای معناگرا دانست چرا که در آن در چند بخش نامی از خدا برده می شود پس قطعا در این ژانر قرار می گیرد.

به امید موفقیت و پیشرفت سینمای ایران

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/05ساعت 3:57  توسط سیامک کشف الایات  | 

سال نو مبارک

... شروع می کنم به نوشتن. این بار برای عید و سال نو. بالاخره سال عوض شده و خیلی حیفه اگه پست نزنم به این مناسبت.

۴شنبه برگشتم مشهد در کنار خانواده تا ۱۳ ام هستم . سال تحویل همه نشستیم و تپش نگاه کردیم. هر سال مامانم یه کمی موقع سال تحویل گریه می کنه نمی دونم چرا امسال من هم یه کمی گریه کردم برعکس سال های پیش. نمی دونم شاید دلم یه ذره گرفته بود. شاید هم چیز دیگه ای که دلیلشو هنوز نمی دونم.

سال تحویل شد و یه سال دیگه هم با همه اتفاقات خوب و بدش گذشت. سال پیش این موقع داشتم مثل خر درس می خوندم ولی امسال این کارو نمی کنم خوبه این اتفاق خوبی به حساب میاد. سال گذشته تا تابستون درس خوندم برای کنکور این قسمت یه کمی سخت بود . از اول تابستون تا آخر منتظر نتایج بودم و این از همه سخت تر بود. نتایج اومد و برعکس تصوراتم نسبتا خوب بود حداقل الان خیلی بابت همون نتیجه خوشحالم. دانشگاه قبول شدم. امیر کبیر. مستقل شدم. از خانواده جدا شدم. محیط عوض شد همون طور که می خواستم. دوستام تغییر کردن همون طور که می خواستم. همون طور که دوست دارم زندگی می کنم و ... همه اینا رو می شه اتفاق خوب و بر وفق مراد دونست. اتفاقات بدی هم افتاده که دیگه توضیح نمی دم ولی روی هم فکر کنم برای من این سال سال نسبتا خوبی بود.

بالاخره عید شد و کلیشه ها شروع شد و برنامه نوروزی و عیدی و ... البته اینا کلیشه های خوب به حساب میان و این خیلی خوبه انسان فرهنگ ها و عادت های خوبشو فراموش نکنه مثل نوروز. البته یه کمی تلویزیون و دولت این کلیشه ها رو شکستن ولی کماکان من و شما در درجه اول , همگی ایرانی هستیم و بعد از اون می تونیم بگیم مسلمونیم یا مسیحی یا ... . همگی آریایی هستیم و فرهنگ هامونو هرگز فراموش نمی کنیم و نخواهیم کرد.

تپش برنامه ای داشت و می پرسید اگه یه چراغ جادو پیدا کنین و بتونین سه تا آرزو کنین که برآورده بشه چی آرزو می کنین. منم اینجا آرزو هامو می گم.

  1. اول از همه آرزوهام اینه که پول به قدر کافی داشته باشم برای هر کاری حالا یا کمک یا عشق و حال یا سفر یا خرید یا ....
  2. دوم اینکه دوست دارم به یه نحوی وارد سینما بشم . کارگردانی فیلمبرداری حتی بازیگری و ...
  3. سوم هم اینکه می خوام یه جوری بتونم رپ بخونم رپ ایرانی. همه شرایط فراهم بشه که من بیام و رپ ایرانی بخونم و موفق هم باشم.

از سلامتی چیزی نگفتم چون معتقدم مگه قراره آدم چند سال عمر کنه. حتی اگه قرار باشه ۲۰ سال عمر کنه اگه همون بیست سال هر کاری دوست داره انجام بده و طوری زندگی کنه که دوست داره و لذت می بره از عمر ۱۰۰ ساله هم بهتره.

دوباره هم عید همگی رو تبریک می گم. ایشالا همگی سالی با پیروزی و موفقیت سپری کنین. همون طور که کسی هم به نقره گفته بود براتون آرزوی خوشبختی نمی کنم چون وجود نداره!"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/01ساعت 19:26  توسط سیامک کشف الایات  |