تبليغاتX
سینما × سینما

سینما × سینما

زندگی با سینما

سگ آندلسی (برداشت شخصی)

سگ آندلسی (برداشت شخصی)

لوییس بونوئل

سلام به همه دوستان و مرسی برای نظراتشون

در مورد سگ آندلسی مطلبی را با ذکر منبع آن در پست قبلی نوشتم و خوب دیدم که برداشت شخصی خود را نیز در این پست نسبتا کوتاه بنویسم.

سگ آندلسی تاثیر گذار ترین فیلم بونوئل برای آینده کاری اوست. تصویری که بونوئل از سورئال می دهد به نوعی است که در زمان خود بسیار جدید بوده و در سینما می توان گفت تقریبا به آن پرداخته نشده است (البته دوستی در نظرات پست قبل نوشته بود که قبل از بونوئل هم فیلم سورئال وجود داشته و نام هم برده بود) تصویری که بونوئل به نمایش می گذارد هر چند تنها چند دقیقه است ولی چنان در ذهن بیننده می ماند که هر زمان نامی از بونوئل می شنویم خود به خود به سراغ سینمای سورئال می رویم و بونوئل نیز این انتظار بیننده از یاد آوری سینمای سورئال خود را برآورده می کند و تقریبا در اکثر فیلم های بونوئل می توان چنین مشخصه ای را دید که اغلب در طول فیلم داستانی کاملا عادی را مشاهده می کنیم (البته از نظر نوع روایت داستان) و در نهایت با تکنیک سینمای بونوئل غافلگیر می شویم چنانچه در این میل مبهم هوس و نیز در جذابیت پنهان بورژوازی به صراحت چنین چیزی دیده می شود.

سگ آندلسی همان طور که بار ها گفته شده تنها تصاویری گیج کننده است که گویی هر کدام از حادثه ای کاملا بی ربط به یکدیگر گرفته شده و در کنار هم قرار داده شده اند. تصاوریری از مورچه در دست بازیگر و یا دوچرخه سواری آن مرد در خیابان و ... همگی نمایانگر تصاویری گیج کننده هستند.

شخصا از سگ آندلسی چیزی نفهمیدم و تنها به فکر واداشته شدم که ببینم چه اتفاقی می افتد و به نتیجه ای نرسیدم و زمانی که شنیدم این فیلم چیزی جز به تصویر کشیده شدن خوابی نبوده است به آرامشی رسیدم که گویا از درک فیلم می آید چرا که لذت بعضی چیز ها به درک نکردن آن است. وقتی بوف کور را می خوانیم لذتی وجود دارد که از نفهمیدن سرچشمه می گیرد و شاید به همین دلیل آن را شاهکار می دانیم. زمانی جاده مالهالند را می بینیم لذتی که از تماشای آن اتفاقاتی که در تئاتر می افتد می بریم سرچشمه از نفهمیدن می گیرد تا جایی که حتی به دنبال یافتن ترجمه آن حرف هایی که در تئاتر زده می شود نیز نمی رویم تا این لذت را از خود نگیریم.

اگر پیش از دیدن فیلم های بونوئل فیلم سگ آندلسی را دیده باشیم می توانیم تمامی اتفاقاتی که در فیلم های بعدی او می افتد را بپذیریم و حتی بعضی ها را نیز بدون فهمیدن دلیل آن قبول کنیم چرا که قبلا بونوئل چنین چیزی را در ذهن بیننده جای داده است. مثلا در پایان این میل مبهم هوس بدون فهمیدن دلیل می توان از دیدن آن چه که در ویترین مغازه است لذت برد و فیلم را به پایان رساند به عبارتی این فیلم را با تمام سادگی روایی آن می بینیم و تا اواخر آن نیز از دیدن آن همه چیز را می فهمیم ولی در نهایت بونوئل دوباره امضای خود را در فیلم می گذارد و بیننده را گیج از فیلم خود بدرقه می کند.

سینمای بونوئل با سورئال آغاز شده و ادامه یافته است و هر جا نامی از او می شنویم باید به دنبال رد پایی از سینمای سورئال نیز باشیم. شاهکار بودن سگ آندلسی نیز تا حدی به دلیل یکه بودن آن است و به دلیل جسارت فیلمساز برای ساختن چنین اثری با چنین مشخصه هایی که هر چه را که بیننده در مورد سینما در ذهن دارد را به هم می ریزد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/31ساعت 18:57  توسط سیامک کشف الایات  | 

انقلاب سورئالیست بونوئل

بررسی فیلم سگ آندلسی

 

نمایی از فیلم سگ آندلسی

 

لوئیس بونوئل (1928)

 

اولین فیلم بونوئل ( محصول 1928 ٬ 24 دقیقه) مسلما واقعه مهمی در تاریخ سینما است٬ ولی به گمان من آن قدر که به بونوئل توجه می شود اهمیتی ندارد. این بدان علت است که نقش دالی در این کار آن قدر زیاد است که می تواند مورد بحث قرار گیرد و نیز به این علت که بونوئل توانایی ساختن فیلم هایی را که کمتر انتزاعی باشد نشان داده است.

 

دالی خوابی درباره مورچگان می بیند . خوابش را برای بونوئل بازگو می کند و بونوئل هم در عوض خوابی را که دیده است نقل می کند. دو دوست از هم می پرسند ٬ چرا فیلمی درباره ی این رویا ها نسازیم؟

 

در عرض سه روز سناریوی سگ آندلسی را می نویسند. به گفته آن ها ٬ فیلم متشکل از یک سری gag (شوخی!) است. آن ها قسمت هایی را که - لا اقل به نظر خودشان - معقول به نظر می رسد عمدا نادیده می گیرند.

 

بونوئل به پاریس باز می گردد و در مدت دو هفته فیلم ساخته می شود. دالی آخرین روز فیلم برداری خود را به پاریس می رساند.

 

هر کس - یا تقریبا هر کس - که به سینما توجه دارد این فیلم را می شناسد. به جای این که فیلم را صحنه به صحنه تحلیل کنیم٬ بهتر است ببینیم بونوئل و دالی در جستجوی این نامعقولات تا چه اندازه به موفقیت رسیده اند و واکنش مردم از این هرزگی که آن ها مشتاق انجام آن بودند چه بوده است.

 

من متقاعد شده ام که بونوئل و دالی دو هدف مختلف داشته اند. هدف بونوئل نگرشی به دنیای روشنی بوده است که در آن رویا و واقعیت در آزادی کامل با هم تلفیق می شوند. دالی امید داشته است که بورژوازی را به وحشت اندازد.

 

هر آن چه را که اکنون به نظر ما به طور سطحی سورئالیسم می نماید ٬ هر آن چه را که فصل رویا را به خاطر می آورد - که دالی بعدا در فیلم طلسم شده ی هیچکاک هم از آن استفاده کرد - هر آن چه را که صرفا نماد گرایی (Symbolism) است ٬ می توان محققا به دالی نسبت داد.

 

فصل های دیگر٬ فریاد های واقعی از طغیان است. وقتی استفاده از رویا ٬ نه به صورت تعمقی در آثار فروید ٬ بلکه در خدمت بیان درد های انسانی است ٬ صدای بونوئل به گوش می رسد. مثالی می زینم: از پنجره دو نفر شاهد واقعه ای هستند و توانایی مداخله را ندارند ٬ بلافصله پس از این واقعه آن ها به یک عشق بازی رویا گونه دست می زنند. اینجا رویا های زیبا ٬ زیبا گرایی و فریب جانی ندارد. در این جا مساله دسترسی به دنیای پنهانی ٬ آوایی برای درد و عشق و شناساندن شوخی سیاه مطرح می شود. در چنین فصل هایی که دخالت بونوئل بدیهی به نظر می رسد ٬ تا معقولات به اوج تکامل و پیروزی خود می رسند. ولی نا معقولات بونوئل در ضمن این که  سکانس های اصلی فیلم ( L'Age d'Or ) را از پیش خبر می دهد ٬ با تاثیر آگاهانه و تکان دهنده ای که دالی برای آن سخت می کوشد٬ آمیخته می شود.

 

از سال 1929 به بعد ٬ زمانی که سگ آندلسی برای اولین بار به نمایش در آمد ٬ در انجمن های هنری و سینمایی به عنوان یک اثر کلاسیک شناخته می شود. تماشاچی - منتقد آماتور - این فیلم را درست مانند فصلی از یک فیلم روانی تجزیه و تحلیل می کند.

 

از جنبه ی سینمایی ٬ بونوئل نمی خواسته یک فیلم جذاب بسازد ٬ بلکه تقریبا فیلمی که آشفته و گیج کننده باشد و به همین دلیل است که فیلم با صحنه ی غیر قابل تحمل : « ... لبه تیغ از روی مردمک چشم دختر جوان می گذرد و آن را قطع می کند.» شروع کرده است. برای اولین بار در تاریخ سینما است که یک کارگردان نه تنها سعی در خشنود کردن تماشاچی فیلمش نمی کند بلکه او را منزجر هم می کند.

 

 با وجودی که برخی از منتقدین احمق و بی شعور بونوئل را طرد کردند ٬ گروه پیش رو ( Avant-garde ) فیلم را پذیرفتند. بونوئل در همان سال در مجله انقلاب سورئالیستی شدیدا اعتراض کرد که : کسانی که در این فیلم - که اساسا چیزی غیر از توسل شهوانی و نومیدانه به قتل نیست - زیبایی یا شعر یافته اند ٬ از دسته ی ابلهان به شمار می آیند.

 

 

برگرفته از کتاب سگ آندلسی

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/23ساعت 0:20  توسط سیامک کشف الایات  | 

رویایی به قیمت مرگ

مرثیه ای برای یک رویا


Requiem for a Dream


  • عنوان فارسی: مرثیه ای برای یک رویا 
  • کارگردان: دارن آرونفسکی 
  • نویسنده: دارن آرونفسکی , هوبرت سلبای جونیر 
  • با هنرمندی: الن برستین (در نقش استاد سارا گلدفارب) , جنیفر کانلی (در نقش ماریون) , جرد لتو (در نقش هری گلدفارب) 
  • زمان فیلم: ۱۰۰ دقیقه

دارن آرونوفسکی را با فیلم پی می شناسیم. فیلمی اضطراب آور با تصاویری گیج کننده که به درون ذهن فرد قدم می گذارد و از درون ذهن قهرمان با بیننده ارتباط بر قرار می کند به نوعی که بیننده صداهای ذهن قهرمان را نیز با تمام وجود احساس می کند. مرثیه ای برای یک رویا فیلمی دیگر از آرونفسکی٬ تصاویری از درون سه گروه از افراد است. سه گروه در دو نسل و از دو جنس. دو پسر٬ یک دختر و یک مادر. هر سه گروه اسیر اعتیاد می شوند و در نهایت برای این عمل خود نیز ضرر هایی جبران ناپذیر می پذیرند.

 

فیلم مرثیه ای برای یک رویا با توجه به موضوع اعتیاد٬ این موضوع را در سطح های گوناگون و برای سن های گوناگون نشان می دهد و این تصاویر همراه با سبک فیلم سازی آرونفسکی با بیننده بسیار ارتباط برقرار می کند.

 

هر کاری توام با اثری است برای خود فرد. اگر این کار اعتیاد باشد نتیجه آن برای خود فرد است که در این جا موضوع محوری همین اعتیاد است. هری پسری جوان است که برای بدست آوردن پول برای خرید مواد مخدر٬ حتی تلویزیون خانه مادر پیرش را نیز می فروشد. او دست به هر کاری می زند ولی در این راه دوست دارد مادرش را نیز همواره خوشحال ببیند. او و دوستش برای بدست آوردن پول برای خرید مواد حتی حاضر به دلالی مواد نیز می شوند تا اینکه مجبور می شوند برای خرید مواد٬ به شهری دیگر بروند. دوست دختر هری٬ ماریون٬ نیز که می توان گفت عاشق هری است برای کمک به هری برای خرید مواد٬ تن به خود فروشی نیز می دهد. مادر هری زنی مسن است که بسیار تنهاست و حتی با وجود داشتن چندین دوست در ساختمان خودش را تنها می داند. او دائما مشغول تماشای برنامه ای از تلویزیون است و سرانجام با تلفنی که به او خبر دعوت شدن به مسابقه را در تلویزیون می دهد متحول شده و به دنبال لاغر شدن برای پوشیدن لباسی که با آن خاطراتی در جوانی دارد٬ در مسابقه می رود و در این راه قرص هایی مصرف می کند که سرانجام به اعتیاد او می انجامد.

 

شروع فیلم  با هری آغاز می شود که به خانه می آید تا بتواند پولی برای خرید مواد بگیرد اما مادرش به اتاق رفته و در را از داخل قفل می کند و هری مجبور می شود تلویزیون خانه را ببرد. در این قسمت دیالوگ های جالبی می شنویم که نشان دهنده علاقه دو طرفه هری و مادرش به یکدیگر است و این علاقه را در طول فیلم بار ها می بینیم. او به مادرش می گوید از اتاق بیرون بیا و نگذار احساس گناه کنم. مادرش که تلویزیون را به رادیاتور زنجیر کرده کلید زنجیر را به سادگی از زیر در به او می دهد. حتی هری به مادرش قول می دهد که با بردن این تلویزیون برای او تلویزیونی دیگر و پیشرفته تربخرد و سرانجام نیز به قولش وفا می کند.

 

بار ها شاهد فیلم هایی در مورد اعتیاد بوده ایم ولی مرثیه ای برای یک رویا با موسیقی تاثیر گذار خود توانسته ارتباط بیشتری برقرار کند و پیام خود را نیز بر بیننده بگذارد. سکانسی که نشان دهنده آماده کردن هرویین برای تزریق است را با کات های بسیار در طول فیلم بار ها می بیینم و آرونفسکی خواسته با تکرار این سکانس بارها اعتیاد این افراد را یاد آوری کند و بدین صورت هرچند با نشان دادن صحنه های معاشقه ماریون و هری و صحنه های آرامش بخش خود در طول فیلم به معصومیت افراد و سالم بودن روابط و عشق بین آن ها تاکید می کند٬ خواسته فورا به چگونگی شکل گیری این روابط نیز تاکید کند که یکی از پایه های آن همین اعتیاد است. در ادامه مادر نیز به قرص هایی برای کم اشتها شدن اعتیاد پیدا کرده و این قرص ها به او انرژی داده و شادی بخش نیز هستند و دوباره آرونفسکی با نشان دادن صحنه های قرص خودن زن مسن دلیل این شادی کوتاه مدت و پر انرژی شدن را یاد آوری می کند.

 

فیلم پر است از صحنه های گمراه کننده و گیج کننده توام با خیال و رویا. در طول فیلم بار ها شاهد رسیدن به نوعی آرامش پس از استفاده از مواد مخدر هستیم و این را در طول فیلم چند بار با سکانسی در کنار دریا شاهد هستیم. در انتهای فیلم پس از تصاویری گیج کننده از تقاص پس دادن همه این افراد یعنی هری و دوستش و ماریون و مادر هری را نشان می دهند٬ ناگهان به آرامشی در کنار دریا می رسیم و این آرامش با قطع شدن موسیقی فیلم به اوج خود رسیده تا دوباره شاهد دگرگونی بیننده باشیم. بار ها نیز شاهد فید شدن تصاویر به رنگ سفید و سپس وارد شدن به رویا هستیم و این همان چیزی است که با دیدن تصاویر آماده شدن هرویین برای تزریق خنثی می شود و علت می یابد و این باعث دگرگونی لحظه ای ذهن تماشاگر و سپس آرامش او می شود.

 

شخصا اعتقاد دارم که استفاده از تصاویر گیج کننده و اضطراب آور در این فیلم بیش از حد نرمال است و این با یکی از سکانس های آخر یعنی رفتن ماریون به خانه مرد سیاه پوست برای خود فروشی به اوج می رسد و این سکانس به نظر من کمی بی اثر می شود و کمی به دور از حتی رویا پردازی است.

 

در طول فیلم بار ها اسم پدر هری را از طرف مادر می شنویم که مادر با احساس بسیار زیبایی از او یاد می کند در صورتی که هرگز آرونفسکی اطلاعی از او نمی دهد پس این همه تاکید بر استفاده از اسم او و حتی افتخار کردن مادر به او برای چه بوده است؟

 

سکانسی که زن پیر با خوردن بیش از اندازه قرص ها به توهم می رود بسیار زیبا طراحی شده اما با تصاویر بسیار فراتر از رویا که مجری تلویزیون به داخل خانه او می آید تا حدی اثر خود را از دست داده است.

 

تکرار ها در طول فیلم کمی آزار دهنده شده است تا حدی که تکرار سکانس های مربوط به مسابقه تلویزیونی در انتهای فیلم دیگر خسته کننده جلوه می کند در صورتی که با کوتاه تر شدن این نوع سکانس ها می توانست به اندازه سکانس آماده کردن مواد برای تزیریق تاثیر گذار باشد.

 

نوع فیلم برداری در این فیلم بسیار جالب است و طوری فیلمبرداری انجام شده که بیننده کاملا به تصاویر راه می یابد. بار ها در طول فیلم شاهد تغییر زاویه فیلمبرداری به اندازه نود درجه هستیم که دو شخصیت را بتواند از جلو فیلم بگیرد در حالی که کنار هم نشسته اند. جامپ کات های به موقع طوری شکل گرفته اند که از نشان دادن برخی صحنه های اضافی خود داری کند تا اینکه ریتم تند فیلم تغییری نکند.

 

سرانجام از نظر من فیلم مرثیه ای برای یک رویا با ضرب آهنگ تند خود٬ همراه با موسیقی فوق العاده و فیلم برداری مدرن خود توانسته تاثیر خود را بر بیننده و از جمله بر خود من بگذارد و این همان چیزی است که می توان موفقیت کارگردان یعنی آرونفسکی دانست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/18ساعت 19:36  توسط سیامک کشف الایات  | 

کلوز آپ / لانگ شات

 

نمای نزدیک


Close Up


  • عنوان فارسی: نمای نزدیک 
  • کارگردان: عباس کیارستمی
  • نویسنده: عباس کیارستمی
  • با هنرمندی: حسین سبزیان (در نقش خودش/مخملباف)
  • زمان فیلم: ۱۰۰ دقیقه

این بار کیارستمی به سراغ موضوعی واقعی رفته و از داستانی واقعی الهام گرفته و شاهکاری را ساخته است. نمای نزدیک داستان مردی است که خود را محسن مخملباف معرفی می کند و بدین وسیله می تواند به خانواده ای داخل شود و همان طور که خودش در فیلم می گوید به نوعی استحاله می شود.

 

حسین سبزیان یا همان بدل مخملباف مردی فقیر است که از همسرش جدا شده و فردی است نسبتا مذهبی. او دوست دارد مخملباف باشد تا بدین وسیله بتواند کمبود های خود را جبران کند ولی این نوع کلاه برداری به هیچ وجه به شخصیت او لطمه ای نمی زند و همچنان فردی مظلوم و مهربان و عاشق هنر وبازیگری را به ما معرفی می کند. او می گوید که صبح خودش را مخملباف می بیند و به همین عشق به سوی خانه ای می رود که او را به عنوان مخملباف قبول دارند و بدین وسیله مورد احترام قرار می گیرد و حتی حرف هایش را بدون هیچ سوالی قبول می کنند و در این حال او مسخ شده و حتی درخواست پول از آن خانواده می کند چرا که محسن مخملباف شب ها دست خالی به خانه نمی رود ولی وقتی به خانه می رسد خودش را همان حسین سبزیان می بیند و همان فرد سابق.

 

در این فیلم باز هم لوکیشن محبوب کیارستمی یعنی داخل اتومبیل را می بینیم و بخش ابتدایی فیلم در داخل اتومبیل فیلم برداری شده و این علاقه کیارستمی را٬ در فیلم های بعدیش به طور مشهود تری می توان دید. مسیر های پیچ در پیچ که اسپری خالی بر روی زمین طی می کند در فیلم های دیگر کیارستمی هم کم و بیش دیده می شود همان جایی که در باد مارا خواهد برد مسیر حرکت سیب را که روی زمین می افتد٬ می بینیم و یا مسیر حرکت اتومبیل آقای بدیعی در طعم گیلاس نیز یاد آور همین مسیر های پیچ در پیچ است. این مسیر ها همان است که بار ها در زندگی هر انسانی با آن روبرو می شود. در انتخاب ها٬ در اعمال ٬ در گفتار و در هر چیز دیگر با چنین مسیر هایی مواجه می شویم و باید آن را درست انتخاب کنیم. کلوز آپ های زیادی در این فیلم دیده می شود که می تواند گویای نام فیلم باشد.

 

شخصا اکثر فیلم های کیارستمی را شاهکار می دانم ولی فیلم نمای نزدیک را به دلیل موضوع واقعی آن خارج از طرز فکر عمیق کیارستمی می دانم ٬ همان طرز فکر و فلسفه ای که بعد ها در طعم گیلاس به زیبایی تمام نمایش می دهد. این فیلم صرفا به مشکلی به نام فقر اشاره دارد و ترکیب آن با موضوعی چون عشق به سینما. چنین ترکیبی بسیار جدید است تابحال دیده نشده است ولی کماکان به دلیل واقعی بودن٬ فیلم بیشتر تاثیر گذار است تا اینکه طرز فکر خود را به بیننده القا کند و او را به فکر وا دارد و چرا هایی را که پس از دیدن طعم گیلاس در ذهن بیننده ایجاد می شود٬ به او یاد آوری کند. در واقع می توان گفت کیارستمی در این فیلم به هدف خود که در سال های اخیر بر روی آن تاکید دارد تا حدی رسیده است یعنی هم تراز کردن کارگردان با سایر دست اند کاران و حذف کارگردان از فیلم که در فیلم ده بر روی آن تاکید می کند. در نمای نزدیک در واقع این حسین سبزیان است که با بیننده می نشیند و درد دل می کند و حتی خودش را بازیگر نمی داند چرا که قصه واقعی اش را تعریف می کند و این حسین سبزیان است که بیننده را به روی آوردن به احساس تشویق می کند و عشق خودش را بیان می کند و از بیننده همدردی می خواهد و نه کارگردان و نه کیارستمی. پس کیارستمی دوربین را در دادگاه نصب می کند و به حسین سبزیان می گوید هر جا لازم بود حرف هایت را با دوربین بزن.

 

دوست عزیز استاکر/پویان نوشته: ''كيارستمي، در روند بازسازي واقعيت، نتوانسته خود را از شعار دور كند (منظورم آن صحنه‌ي فيلم است كه پسر با مادرش سر موضوع شغل خودش و شغل برادرش بحث مي‌كنند. اينكه؛ آنها با وجود مدرك بالاي تحصيلي، شغل سطح پاييني دارند كه هيچ ربطي هم به تحصيلاتشان ندارد.)''  اما به نظر من با توجه به اینکه فیلم مربوط به 16 سال پیش می شود شنیدن چنین حرف هایی کلیشه ای نیست و در آن زمان مطرح کردن چنین حرفی کاملا جدید است کما اینکه حال در فیلم هایی که چنین حرف هایی را می شنویم و آن را کلیشه می دانیم بدین علت است که قبلا آن ها را در فیلم هایی مثل نمای نزدیک شنیده ایم.

 

حسین سبزیان

 

حسین سبزیان چندی پیش درگذشت. در فقر و همچنان اسیر عشقش سینما. روحش شاد باد. به امید روزی که در آن هر کس بتواند به هر چه می خواهد برسد و بدین وسیله زندگی همه معنی پیدا کند.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/15ساعت 1:55  توسط سیامک کشف الایات  | 

سینمای ایران = پرورش مدل لباس

 

سینمای ایران = پرورش مدل لباس

 

به نظر من بزرگ ترین مشکل یک انسان به خصوص یه فرد ایرانی در اینه که نمی دونه برای چه زندگی می کنه٬ برای چه نفس می کشه٬ برای که فعالیت می کنه ٬ برای که می نویسه و در سینما در مورد یک فیلمساز اینه که برای چه فیلم می سازه. شخصا خودم هم درگیر چنین سوال هایی به خصوص سوال های اول هستم ولی با این حال می دونم که مشکل بیشتر در این ندانستن ها است.

 

بر خلاف میل و علاقه شخصی به اصرار دوستی مجبور به رفتن به سینما برای دیدن فیلم آتش بس تهمینه میلانی شدم. حدود 15 دقیقه از فیلم گذشته بود که به سینما بهمن وارد شدم. سینما تقریبا پر بود شاید به دلیل اینکه روز شنبه بود و بلیت ها نصف قیمت. البته من خودم هم سعی می کنم برای سینما رفتن روز شنبه رو انتخاب کنم. با وجود تنفر بسیار نسبت به دو بازیگر این فیلم یعنی محمد رضا گلزار و مهناز افشار سعی کردم بشینم و فیلمو تحمل کنم ولی کماکان به دلیل همین تنفر پیش زمینه ذهنی نسبت به فیلم پیدا کرده بودم.

 

فیلم در مورد پسر و دختری بود که پس از ازدواج به مشکلاتی از نظر سلیقه بر می خورن و در نهایت برای رفع آن به مشاوری رجوع می کنند. سعی ندارم موضوع فیلمو بیشتر توضیح بدهم چرا که اصلا این فیلم حتی ارزش نوشتن در موردشو هم نداره.

 

اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که تهمینه میلانی سیر نزولی خودشو در فیلمسازی با انتخاب این دو نا بازیگر ادامه داده ولی با دیدن فیلم تا اواخر آن متوجه شدم که تهمینه میلانی هم خود دچار یه نوع دگرگونی شده و اینو می شه از فاصله بین فیلماش یعنی هر یک سال یک فیلم نتیجه گرفت. تهمینه میلانی سعی کرده با تقلیدی از چند فیلم خوب و بد بتونه فیلمی بسازه و به نظر من صرفا به دلیل فروش در گیشه این فیلمو ساخته بدون هیچ نوع طرز فکر. دوستانی که سینما را با کما می شناختن و دوست داشتن می گفتن این فیلم تقلیدی از فیلم خانم و آقای اسمیت بود ولی من اون فیلمو ندیدم که بخوام نظر بدم. به نظر من فیلم تقلیدی از نوع فیلمسازی و طرز فکر وودی آلن بود ولی فقط از نظر تقلید می شه اونو به فیلم های وودی آلن نسبت داد و از نظر فیلمسازی اگر بتوان اسم اونو فیلم گذاشت قابل رقابت با فیلم های بالیوود و فیلم فارسی است و از نظر محتوا اگه اسم آلنو در کنار این فیلم و همراه اون به کار ببریم شاید در حق هنر هفتم ظلم کرده باشیم.

 

حرف های مسخره در طول فیلم از سوی بازیگر ها و مشاور بیان می شه و ابراز احساسات مسخره و بی دلیل و ظاهری نکته بارز این فیلمه. بازیگر نما ها به فیلم نگاهی شبیه فیلم تبلیغاتی را تحمیل می کردن. محمد رضا گلزار در این فیلم مانند 99 درصد فیلم هایش نقش جوونی خوش لباس ٬ خوشگل ٬ پولدار٬ خوش گذران و ... رو بازی می کنه. صفاتی در گلزار در این فیلم نمایش داده می شود که ما رو به یاد بازیگران فیلم های بالیوودی می اندازه و فقط کمبود آن شاید یک درگیری بود که محمد رضا گلزار یه نفرو مثلا از روی غیرت بزنه. میلانی با استفاده از گلزار در این فیلم مدلی رو به فیلم وارد می کند. کارکتری که لباس های مد روز می پوشه و ماشین گرونی که شاید خیلی ها با دیدنش لذت ببرن استفاده می کند و به قول دوستی دختران دبیرستانی سینما را به جنب و جوش و خوشحالی وا می داره و شاید به زبان خودمون قند تو دلشون آب می کنه. مهناز افشار هم کارکتری مثل گلزار ولی از جنس مخالف داره. دختر جوونی که شلوار های تنگ ( به قول گلزار ) می پوشه و دوستان زیادی داره و حاضر جوابه و حالا به خاطر تهمینه میلانی هم که ادعای فمینیستی پوچو داره می تونیم بگیم فمینیست هم هست٬ البته فقط فمینیست از نظر لغت و نه به معنای واقعیس شاید بشه گفت فمینیست از نظر تهمینه میلانی.

 

خانم میلانی شما هدفت از ساختن این فیلم چی بوده؟ دو تا مانکن که قبلا بار ها معرفی شده بودن رو معرفی کنی؟ پول به جیب بزنی؟ به سیر فیلم سازی هر سال یه فیلم خودت ادامه بدی؟ تماشاگر به سینما بکشی؟ دختران و پسر های دبیرستانی رو به جنب و جوش بندازی؟ روند افت سینمای ایرانو ادامه بدی؟ سینمای ایرانو به نابودی بکشی؟ آبروی خودتو ببری؟ یه سری تماشاگر نفهمو بخندونی برای هیچ و بدون هیچ نوع طرز فکر؟ هدف شما از زندگی چیه؟ ساختن زن زیادی و آشغال هایی امثال اون؟ حرف های کلیشه ای و ادعا های پوچ و احمقانه؟ تقلید از بزرگان به صرف موضوع نداشتن برای خودت و ایده نداشتن؟ ادعای فمینیستی؟

 

سعی کردم فیلمو تحمل کنم و این کارو تا اواخر فیلم انجام دادم ولی زمانی که گلزار احساساتی شده بود٬ دیگه نتونستم تحمل کنم و وقتی که گریه می کرد حالت تهوع پیدا کردم و سریعا از سینما خارج شدم.

 

به امید نابودی سینمای افرادی مثل تهمینه میلانی ٬ آرش معیریان و امثال این ها و به امید خارج شدن افرادی چون مهناز افشار و محمد رضا گلزار از دنیای هنر هفتم.

 

قبول دارم لحن نوشتم خیلی موضع گیرانه بود ولی قبول کنید طور دیگه ای نمی تونستم این مساله رو بیان کنم. شاید دوستانی بگن که هدف اصلی فیلم و سینما رو فراموش کردیم و اون اینه که تماشاگر به سینما بیاد و چنین دوستی نظر استاد هیچکاک هم بیان می کنه که گفته اول٬ فیلم ها برای سرگرمی باید باشه ولی من کماکان می گم با هنر سر و کار داریم و هنر هفتم. هنر هفتم چیست؟ هنری که هیچکاک ها ٬ چاپلین ها ٬ برگمان ها ٬ بونوئل ها و ... آن را در جهان معرفی کرده اند و روز به روز پیش می بردند. هنری که در ایران با بیضایی ها و کیارستمی ها و نادری ها و ... شناخته می شود. اگر ما صرف کشیدن تماشاگر به سینما را هدف قرار دهیم این بزرگترین اهانتی به هنری است که چنین افرادی آن را پرورده اند و از جان و دل برای آن مایه گذاشته اند. هنری که آل پاچینو ها را با پدر خوانده و صورت زخمی معرفی می کند٬ دونیرو ها را با پرد خوانده و راننده تاکسی و گاو خشمگین معرفی می کند ٬ هنری که عزت الله انتظامی ها را با فیلم گاو نشان می دهد ٬ همان هنری که جانی دپ ها را با فیلم های جارموش معرفی می کند پس چرا باید بازیگری مانند گلزار را به صرف خوش تیپ بودن و یا مهناز افشار را به صرف شباهت به گوگوش وارد سینما کند؟ چرا باید اسم معریان را با فروش میلیونی فیلم کما بر زبان بیاندازد ولی کیارستمی و پناهی را کسی نشناسد و فیلم هایشان اجازه پخش نداشته باشند؟ چرا باید بیضایی سال ها فیلم نسازد ولی کوچکتر هایی چون میلانی هر سال مخزرفاتی را تحت عنوان فیلم معرفی کند؟ و چرا های بسیار دیگر که کماکان بدون جواب اند.

 

پوستر تبلیغی فیلم زیر درخت هلو رو دیدم که روش نوشته شده بود قهقه در سینما. ای نفهم ها آخه فیلمو با این شعار معرفی می کنن؟ هدف از ساختن فیلم همینه ؟ همین؟ قهقهه در سینما؟ کارگردان با این قهقهه زدن ارضا می شه؟ وای به چنین کارگردانی؟!! خب ما باید به همین وضع عادت کنیم و دم بر نیاریم. زمانی که فیلم هایی این چنین مزخرف و مبتذل اجازه نمایش پیدا می کنند ولی کماکان فیلم ده کیارستمی و طلای سرخ پناهی در دوراهی تیغ سانسور یا عدم نمایش گیر افتادن٬ زمانی که هر کس و ناکسی میاد و در مورد فیلم٬ معنا گرا بودنشو بحث می کنه چه می شه گفت؟!! تنها راه اینه که هیچ نگیم و آهی در دلمون بکشیم و افسوسی بخوریم و به آینده امیدوار باشیم.

 

به امید اینکه هر کس هدف خود را از هر کار و حرف و عملش بداند و میلانی ها هم هدف خود را از فیلمسازی بفهمند و با عقل تصمیم به فیلمسازی بگیرند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/11ساعت 10:12  توسط سیامک کشف الایات  | 

مصاحبه با عباس کیارستمی : بخش اول

من یکی با سانسور زیاد مشکلی ندارم

 

عباس کیارستمی

 

می تونم بگم برای من قبل از اون و بعد از انقلاب سانسور هیچ کدومش تیغش منو نگرفت اما این در مورد بقیه مصداق نداره ٬ که بقیه خوب لابد راجع به کار خودشون حرف می زنن ولی چیزی که مسلمه٬  اونچه که در مورد سانسور در ایران الان می گن بیشتر به نظر من به عنوان لیمیت های مذهبی راجبش باید فکر کرد تا به یک سانسور. سانسور وقتی هست که قواعدی وجود نداره و از قبل چیزی رو کسی نمی دونه و یه عده کمیته ای میان تشخیص می دن و بعد یه چیزایی رو حذف می کنن٬  ولی وقتی از قبل ما می دونیم که یه قواعدی هست که فرضا زن بدون حجاب یا شل حجاب نمی تونه تو فیلم بیاد٬  یا کسی کسی رو نمی تونه لمس بکنه٬  یا چیز هایی از این مقوله.

 

مجموعا من فکر کنم این قابلیت های ماست که نمی تونیم بگیم دچار خود سانسوری نیستیم یا می تونم بگم که ما قواعدو خیلی زود پیدا میکنیم و بعد بر اساس قواعد این قابلیتو داریم که بتونیم خودمونو در شرایط وفق بدیم و بعد بریم سراغ مساله فیلم سازی. من واقعا اون چیزایی که تابحال خواستم ساختم. هیچ کدومش برای این نبوده که چون از سانسور خواستم در برم دنبال یه قصه ی ساده گشتم. نه .

 

در مجموع من سراغ موضوعی که زن و شوهر درش باشن و مجبور بشن داخل آپارتمان یا اتاقشون باشن نمی رم٬  به دلیل اینکه فیلم که کار می کنیم اول ما باید خودمون باور کنیم و ما یک سری دروغو کنار همدیگه می ذاریم برا اینکه  یه حقیقت بزرگتر برسیم. مثلا برای طرح حقییقت خانواده٬  لازم نیست ما حتما یه خانواده رو بگیریم٬  ما ممکنه مردو از یه جای دیگه بیاریم٬  زن رو از یه جای دیگه٬ یا بچه ای قرض کنیم٬  یه آپارتمان قرضی رو بگیریم اما مجموعه این عوامل کنار همدیگه می باید تعریف دقیقی از خانواده بده و خانواده هم برای همه ما روشنه لااقل یه نوع امنیتی یه پرایوسی هست که آدما می تونن در نهایت امنیت با همدیگه رابطه داشته باشن یعنی بچه نسبت به مادرش هیچ نظری نداره و شوهر هم هیچ مشکلی نداره با موی همسرش٬  اما اگه من از پشت ویزور نگاه کنم و ببینم آقا این خانواده نیست٬  این ها رابطه ای با هم ندارن. ما نهایت سعیمون اینه که بگیم علی رغم این دروغ ها ما به یه باور برسیم و اون باور خانوادست. پس من به تعریف خانواده نمی تونم دست پیدا کنم. وقتی که می بینم که موفق نیستم خانواده ای اون طور که می شناسم٬  اون طور که توش زندگی کردم٬  اون طور که پدرم همیشه شاهد بودم که موی مادرم رو می دید و من هم هیچ مشکلی نداشتم که بچه بودم موی مادربزرگمو نوازش کنم. پس این یه خانواده ایست که من نمی شناسم٬  چون نمی شناسم مخصوصا سراغش نمی رم٬  یعنی وقتی می گم من سراغش نمی رم یعنی خود به خود من دیگه به مسائل اجتماعی زن و مرد داخل یک خونه مدت هاست فکرم کار نمی کنه٬  اصلا نرفته سراغش٬  شاید هم نا خودآگاه به همین دلیل پا می شم می رم سراغ روستا ها.

 

به هر حال مشکل سانسور همیشه مطرح بوده به نظر من٬  به خصوص من خارج کشور که میام اولین سوال یا دومین سوال راجب سانسوره اون چنان که بازتاب عجیب و غریبی داشته. وقتی این جا از من سوال می کنن که سانسور چه جوریه کمی به نظرم بر می خوره٬ به نظر میاد که خب ما رو خیلی جهان سومی می دونن که فکر می کنن سانسور عجیب و غریبیه روی ما حاکمه و ما در چه شرایط بدی داریم کار می کنیم اما از یه جهت می بینم که دیگه ما همیشه با مساله سانسور در واقع مواجه بودیم نه به عنوان فیلمساز٬  اما به عنوان یک همشهری در ایرون همیشه مساله سانسورو داشتیم٬ از توی خانوادمون نمی تونستیم درست حرفمونو بزنیم برای اینکه اونا تشخیص می دانن که چی خوبه و چی بده٬ توی مدرسه خیلی دیسیپلین خیلی شدیدتری بود٬  سانسور های مدرسه ای٬  سانسور های آموزشی٬  سانسور هایی که همین طور اومد تا توی کار و اومد توی کار فیلم سازی و همین طور هم ادامه پیدا کرده٬ بنابراین سانسور به نظر من پدیده ای نیست که ما رو خیلی بیازاره برای اینکه ما راه حلاشو یاد گرفتیم و در واقع این ملت راه حلشو بلده. ما به عنوان فیلمساز هم توکار خودمون و فکر کنم هر کسی تو کار خودش یاد گرفته که با هر نیرویی با هر قدرتی چه جوری مواجه بشه و چه جوری از گیر این ها در بره. این یه واقعیته و به خصوص تو شرایط ما که توی سینما به نظر من سینما٬  سینمای کارگردانه نهایتا و هر چقدر بهش فشار میاد به دلیل ذات کارش٬  دنبال راه حل های بهتری می گرده و به مدیوم های تازه ای می رسه و یک دوست معماری دارم و می گه من زمین های قناث هر وقت به تورم خورده این مدت بیست سالی که کار کردم همیشه وقتی می گن تو چه ساختمون هایی ساختی من می رم سراغ اون زمین های قناث چون تو اونا به یک مدیوم تازه ای رسیدم برای اینکه نشستم مسائلشو حل بکنم چون استاندارد نبوده بیشتر فکر کردم به یک مقیاس تازه ای تو معماری رسیدم. تو کار فیلم هم٬  اساسا تو کار هنر٬  به نظر من همینه. همیشه فکر می کنم هنر زاییده شرایط دشوار و نا مساعد بوده برای هنر مندا. این رو البته خیلی با احتیاط می گفتم . گاهی وقتی خارج از کشور می گم خیال می کنن دارم توجیه می کنم یا خیال می کنن دارم یه جوری می گم که نه سانسور زیاد چیز مهمی نیست و این یه مقداری شاید از ترس٬  تصور می کنن یا شاید به خاطر لطفی که من  به کشورم دارم یا به دولتم دارم . البته خب یه جایی هست که وقتی از کشور میام بیرون واقعا چیزای منفیشو دلم نمی خواد بشنوم و یا حتی اگر ما سانسورم داریم دلم می خواد اینو تو خودمون طرح بکینم تو خودمونم حل بکنیم یا حتی اگر به قول بابام که می گفت:'' اگر سرمونم می شکنه٬  تو کلاه خودمون بشکنه. اینو جار نزنیم جای دیگه چون در واقع چیزی به ما نمی دن بابتش و هیچ کی نمی تونه گره ی ما رو باز بکنه ومشکلاتمونو حل بکنه''٬  به همین دلیل هیچ وقت راجب سانسور خارج ایرون حرف نزدم و نمی زنم به خصوص برای خبر نگارای خارجی. غالبا می گم خب مگه شما ها ندارین٬  ما هم به هر حال یه قاعده ای داریم و در ازاش به هر حال یه کمک هایی می کنن یه قواعدی هم داریم. ولی اینو این که می گم خب به دلیل روحیه مثبتیه که به خصوص این سال های اخیر پیدا کردم توی کار٬  یعنی توی زندگی شخصی من در واقع و بعد به یه شکلی توی کار متجلی می شه. من می گم٬  من یکی با سانسور زیاد مشکلی ندارم نه به دلیل این که سانسورو تایید کنم٬  می گم که خیله خب شما کار خودتونو بکنید ما هم کار خودمون می کنیم. بالاخره اون کار ماست که می مونه.

 


پی نوشت:

این مصاحبه آخر سی دی فیلم طعم گیلاس بود و زمانشو نمی دونم. سوال هاش هم مشخص نیست فقط بخش اول در مورد سانسور بود که نوشتم. بخش های دیگه این مصاحبه هم می نویسم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/02ساعت 0:21  توسط سیامک کشف الایات  |