یک فنجان قهوه تلخ
یک فنجان قهوه تلخ
تا به حال شده فیلمی ببینین کتابی بخونین و احساس کنین هیچی ازش نمی فهمین. تا به حال شده فکر کنین سگ آندلسی رو دیدم و حالا که چی؟ لینچ واسه کی فیلم می سازه و اصلا کی می گه فیلماش شاهکارن؟ پیرمرد خنزر پنزری بوف کور اصلا یعنی چی؟ مگه آدم احمقه که با سایه اش صحبت کنه و صحبتاشم کتاب کنه؟ تا به حال شده یه تابلو نقاشی ببینین و همه بگن چقدر این نقاش استاده و چقدر این نقاشی زیباست و شما هیچی ازش نفهمین؟
خیلی هامون همچین موقعیت هایی رو زیاد دیدیم ودرش قرار گرفتیم. خیلی فیلم ها بوده که خیلی قسمت هاشو اصلا نمی تونیم قبول کنیم و با هر کسی هم صحبت می کنیم اونا هم نمی فهمن. خود لینچ هم فکر کنم اگه بیاد و بشینه در مورد بزرگراه گمشده و جاده مالهالند حرف بزنه و سعی کنه گره گشایی کنه خیلی از گره ها رو هم خودش نتونه باز کنه.
چند وقت پیش بود به تشویق بچه های یک فاروم اینترنتی همگی تصمیم گرفتیم فیلم نامه یک دقیقه ای بنویسیم. هر کسی با هر اطلاعاتی نوشت. بعضی ها قبلا هم تجربه داشتن و قواعد اونو هم می دونستن و بعضی ها هم مثل من هیچ تجربه ای نداشتن و تا اون موقع دست به قلم نبرده بودن و حتی قواعد فیلمنامه نویسی رو هم بلد نبودن ولی چه پیشنهاد خوبی بود و برای اولین بار دست به قلم بردم و شروع به نوشتن کردم. شاید اولین نوشته ام بیشتر از اینکه فیلمنامه باشه یک طرح نیم صفحه ای بود از تصویری که تو ذهنم داشتم و حتی شاید یکی از دوستان در آینده نزدیک این طرحو فیلمنامه کنه و تبدیل به فیلم کنه. وقتی اون موقع شروع به نوشتن کردم احساس جالبی داشتم و به نتایج خیلی جالبی در مورد فیلمسازی رسیدم. شاید این نتیجه ای رو که می خوام بگم شما قبول نداشته باشین ولی من خودم کاملا اونو قبول دارم و فیلم دیدن و کتاب خوندن و ... رو هم بر همین اساس می زارم.
وقتی آدم فیلم می سازه یا می خواد فیلم بسازه و طرحی می ده و فیلمنامه ای می نویسه تنها برای دل خودش هست و بس یعنی مثلا من یه تصویری تو ذهنم دارم و اونو دوست دارم تبدیل به فیلم کنم ولی یه نکته اینجا هست و اون اینه که من خودم فقط تصویری دارم و حتی دلیلشو هم خودم نمی دونم و دلیل اتفاقاتی رو هم که قراره بیافته نمی دونم ولی دوست دارم این طوری باشه. شاید دوست دارم اتفاقات به یه نوعی با اغراق باشه و حتی وقتی دنبال هیچ معنی از فیلم نباشم بهتره چرا که هر بیننده و خواننده می تونه برداشت خودشو ازون داشته باشه. اگه بتونم اون تصویری که دارمو خوب پیاده کنم برای خودم کافیه و حالا بیننده اگه خوشش بیاد و منتقد اگه تعریف کنه که چه بهتر و اگر هم بیننده زده بشه و ... هم حداقل اینه که تونستم ذهن خودمو روی یک برگ کاغذ و در یک فیلم پیاده کنم.
راستش به نظر من بوف کور یه شاهکاره چرا که خیلی از چیزاشو نمی فهمم. از بزرگراه گمشده خوشم میاد برای اینکه وقتی مرد می ره گوشه اتاق و وارد فضای تاریک می شه انگار وارد یه دنیای دیگه شده و جایی که مکان در اون اهمیت نداره. از نظر مکانی گوشه اتاق هست ولی از نظر من و خیلی های دیگه انگار به دنیایی می ره عجیب و نقطه کوری هست و ما گرچه اونو نمی بینیم و حتی نمی تونیم قبولش کنیم ولی برامون عجیب می شه. مگر نه اینکه همه ما صحنه اپرای فیلم جاده مالهالندو دیدیم و از حرفاش هیچی نفهمیدیم؟! ولی به نظر من شخصا فوق العاده بود چرا؟ چون ازش هیچی نفهمیدم. به نظرم بونوئل آدم فوق العاده ای هست و همین طور دالی چرا که جرات اینو دارن که یه خوابو تبدیل به فیلم کنن و می دونن که کسی ازش چیزی نمی فهمه ولی همچین شهامتی رو دارن و حتی تبدیل به یه شاهکار می شه این فیلم. ریچارد براتیگانو که در پست قبلی در موردش نوشتم دوست دارم چون حرفایی می زنه که وقتی آدم اونا رو می زنه مسخره ترین حرف ها می تونه باشه ولی وقتی به عنوان یه شعر اونا رو می خونیم پی می بریم که این فرد یک نابغه هست چرا که دنیایی در درون خودش وجود داره و با کمک از احساس خودش و همین دنیای درونش ما رو وادار می کنه این شعر های عجیبو بخونیم و ازشون حتی لذت ببریم.
به دلیل همین دید، هیچ وقت در فیلم دیدن دنبال هدف و سیر داستانی و اتفاقات مهم و نقطه عطف و پایان و ... نیستم چرا که هر چی فیلم عجیب تر باشه برام جالب تره و بیشتر می تونم در موردش و در مورد سازنده اون فکر کنم، البته باید بگم که منکر این نیستم که از فیلم های برتون به خاطر سیر داستانی روان ش لذت می برم و از رئالیسم و نئو رئالیسم ایتالیا به قدری لذت می برم که نمی تونم با هیچی عوضش کنم ولی در کنار این ها به نظرم سگ آندلسی بوف کور بزرگراه گمده جاده مالهالند و نقاشی های دالی و ... شاهکار هست چرا که خیلی هاشو اصلا نمی فهمم و شاید اگه می فهمیدم نمی گفتم شاهکارن و به نظرم لینچ و بونوئل و صادق هدایت و براتیگان و ... نابغه هایی هستن و می پرستمشون. ناتور دشتو دوست دارم اول از همه به خاطر اسم عجیبش و بعد از اون به خاطر ترجمه جالب اون ( ترجمه جدیدش) و سوم برای دیدن اینکه می نویسه حتا و نه حتی و بعد از خواندن کتاب به خاطر لذت خواندن اون کتاب و زیبایی داستان.

