تبليغاتX
سینما × سینما

سینما × سینما

زندگی با سینما

قهرمان پروری در سینما

در خاطرات هر یک از سینما دوستان فیلم های بسیاری قرار دارد که در بسیاری از آن ها فردی به عنوان قهرمان یا ضد قهرمان مطرح بوده است. روش های مختلفی برای وارد و خارج شدن این قهرمان ها در فیلم وجود داشته است گاهی از روی نیاز , چنین قهرمانانی به فیلم ها اضافه می شوند و گاهی نیز نقطه ای به عنوان مبدا زمانی در فیلم ها وجود دارد که قهرمانان نیز در فیلم ظاهر می شوند. در ادامه شاهد اعمالی از چنین قهرمانان هستیم , گاه مطابق معیار های خوب و گاه معیار های بد ولی اکثر مواقع مطابق خواست تماشاگر و در نهایت این افراد از فیلم ها خارج می شوند گاه با کشته شدن , گاه با پنهان شدن یا ناپدید شدن و گاه نیز تبدیل شدن به فردی معمولی با فکری معمولی. در اینج ا چند قهرمان را که در ذهن خودم خاطرات خوبی بر جای گذاشته اند را معرفی می کنم و سیر آن ها را در داستان بررسی می کنم.

رابرت دونیرو در نقش تراویس

تراویس در راننده تاکسی نمونه بارز یک قهرمان است با معیارهایی که همواره از یک قهرمان سراغ داریم. تراویس در فیلم ظهور می کند و راننده تاکسی می شود که همواره کار می کند و با مردم بسیاری در تماس است ولی همواره از وضعیت جامعه آن زمان که در فیلم با ذره بینی نمایش داده می شود , رنج می برد. از برخورد با دخترانی که مجبورند خودفروشی کنند ناراحت می شود و حتی مجبور به درگیری با افرادی می شود. عشق نیز در تراویس جایگاه ویژه ای دارد که با از بین رفتن آن و یا نادیده گرفتن آن توسط تراویس زندگی او به سمتی می رود که تنها هدفش جنگ برای بهتر کردن زندگی افراد یا حتی فردی دیگر است و این فرد کسی نیست جز دختر نوجوانی که تراویس در آن شرایط او را اسیر اوضاع جامعه آن زمان امریکا می بیند. پس تنها راه را برای نجات او فنا کردن خود می داند تا شاید او بتواند از آن شرایط آزاد کند.در نهایت فیلم در حمام خون به سمت پایان می رود یعنی فنا شدن قهرمان داستان یا همان تراویس ولی او نجات می یابد و دختر جوان را نیز نجات می دهد و حتی از جانب مردم و روزنامه ها نیز قهرمان شناخته می شود و سپس به زندگی عادی باز می گردد گویا همه همان چیز هایی را که در روزهای قبل می دیده و ناراحت می شده را اکنون نیز می بیند ولی این بار دیگر نسبت به آن ها بی تفاوت شده است یا خودش را بی تفاوت نشان می دهد و می توان گفت تسلیم شرایط جامعه شده است. شرایطی که خودش را اسیر در آن می بیند و یارای فرار کردن از آن را ندارد و می توان گفت او به فردی عادی تبدیل شده است و یا حداقل در ظاهر خودش را عادی جلوه می دهد چرا که در پایان فیلم خودش را دوباره در کنار دختری می بیند که عاشق او بوده ولی این بار عشق خود را فراموش می کند و در آینه اتومبیلش گویا همان شرایط قبلی را می بیند ولی این بار دیگر نمی تواند عکس العملی از خودش نشان دهد. پس تراویس در راننده تاکسی در مبدا زمانی مشخصی که برای پیدا کردن شغلی تلاش می کند به فیلم وارد می شود سپس سیر رشد فکری به سمت قهرمان شدن را طی می کند عشق را پشت سر می گذارد و به سمت فنا کردن خود در راه رسیدن به هدفی انسانی می رود و در نهایت در یک قدمی مرگ قرار گرفته و از مرگ نجات می یابد و تبدیل به انسانی عادی مانند بقیه می شود.

آل پاچینو در نقش تونی مونتانا

تونی مونتانا در صورت زخمی به فیلم وارد می شود. او و دوست بسیار صمیمیش مشغول به کارگری می شوند ولی در راه قهرمان شدن با تبدیل شدن به خرده فروش کوکائین وارد سیر اصلی می شود و رشد می کند و قدم به قدم پله ها را به سوی رسیدن به نوک هرم قدرت طی می کند ولی دیگر دچار فساد قدرت شده است. او که از هیچ به اوج قدرت و ثروت و نفوذ می رسد دیگر از هیچ کاری بازداشته نمی شود و هر چه می خواهد انجام می دهد. او نیز از عشق نمی تواند فرار کند و اسیر عشقی می شود که با بیشتر شدن قدرت و ثروتش رو به زوال می رود. او در راه رسیدن به قدرت حتی دوستش را به گمان رابطه داشتن با خواهرش بدون کوچکترین فکر کردن می کشد و این است که باعث برانگیخته شدن مردم می شود. او که اکنون خودش را در معرض نابودی می بیند سعی در دفاع کردن از خودش می کند و می خواهد شعارش یعنی ''جهان مال تو است'' را ثابت کند و قدرتش را به همه نشان دهد و اینجاست که قدرتی بسیار زیاد بدست می آورد و همه کسانی را که برای نابود کردن او به خانه اش وارد شده اند را می کشد ولی در نهایت یکی از همان افراد از پشت می تواند او را بکشد و به زندگی او در حمامی از خون و در خانه خودش و در میان ثروتش و اجساد همه کسانی که برایش کار می کرده اند پایان دهد. پس این بار قهرمان فیلم به آرامی وارد داستان می شود و بر اساس یک اتفاق در سیر تبدیل شدن به قدرت قرار می گیرد و در این راه از هیچ کاری سرباز نمی زند از عشق نمی تواند فرار کند ولی این بار قهرمان ما به فردی تبدیل می شود که کار هایش بر اساس معیار هایی که در ذهن افراد درست نیست انجام می دهد و او زندگی اش را با کشتن مردم و ثروت اندوزی و ... طی می کند ولی برای این اعمال نیز حدودی قائل می شود و هرگز حاضر به کشتن هیچ بچه ای نمی شود. در انتها خود در دامی می افتد که خودش آن را بنا نهاده و چنین می شود که قهرمان با کشته شدن از فیلم خارج می شود.

حسین عمادالدین در نقش حسین

حسین آقا در فیلم طلای سرخ نمونه ای کامل از یک قهرمان است. در اولین برخورد فیلم او را می بینیم و از او ممکن است شخصیت منفی برداشت کنیم ولی در ادامه او برای بیننده تبدیل به شخصیتی می شود که با دیدی صحیح به جامعه می نگرد و گویا خواهان تبدیل شدن جامعه به اجتماعی آرمانی برای مردم است. او فردی است که برای حفظ کشور به جنگ رفته و شیمیایی شده است ولی اکنون مجبور است برای گذران زندگی به دزدی و کیف زنی همراه پسری جوان که حسین با خواهرش می خواهد ازدواج کند بپردازد. او واقعیات را می بیند و فرمانده جنگ خودشان را مشغول خوش گذرانی می بیند البته این مشکلی ایجاد نمی کند ولی بر اساس آرمان های او و شخصیتی که از فرمانده در ذهنش دارد این بسیار سنگین برای او جلوه می کند. او اختلاف طبقاتی را می بیند ولی نمی تواند هیچ کاری برای بهبود اوضاع انجام دهد. او می بیند که صاحب جواهر فروشی از روی قیافه مردم با آنها برخورد می کند ولی حتی با تغییر لباس نیز او را می شناسد و با ترحم و بی احترامی با او صحبت می کند. او برای رسیدن به کشوری آزاد و جامعه ای زیبا توام با رفاه و آزادی مردم جنگیده ولی اکنون همه آرمان های او نابود شده اند و مجبور است در جامعه ای پر از فساد زندگی کند. او از جانب هر کسی مورد تحقیر قرار می گیرد و این باعث سرخوردگی او شده و بالاخره تصمیم به سرقت از همان جواهر فروشی می گیرد و در نهایت کشتن صاحب مغازه و سپس خود کشی. او نمونه ای از یک قهرمان اجتماعی است. برای حفظ چیزی تلاش کرده و جانش را در جنگ فدا کرده ولی اکنون همه آن ها توسط افراد مافوق او در زمان جنگ از بین رفته و جای خود را به اختلاف طبقاتی و فساد و تضاد فکری و ... داده و این همان چیزی است که یک قهرمان اجتماعی را آزار می دهد. پس حسین وارد فیلم شده سیر رسیدن به قهرمان را طی می کند تا به نقطه ای می رسد که دیگر توانایی تحمل را ندارد و دست به انتقام می زند و در نهایت خودش را نیز از این شرایطی که برای او بیگانه است رها می کند و خودش را می کشد و از فیلم خارج می شود.

فارست ویتاکر در نقش گوست داگ

گوست داگ قهرمانی است با شخصیت و ظاهری ویژه. او از نظر جثه و هیکل فردی بزرگ است و سیاه پوست است و قیافه او طوری جلوه می کند که مایه ترحم می شود. او وفادار به سنت سامورایی و احترام به استاد است. او همواره به مردی که او را از مرگ نجات داده احترام می گذارد و حتی به خواست خود آن مرد که خواهان شلیک کردن به او می شود به او شلیک می کند تا بتواند وفاداری خود را به او ثابت کند و ثابت کند که او هرچه بخواهد برایش انجام می دهد. او نماینده فردی است که به سنت پایبند است. سنتی که در آن با شمشیر می جنگد. سنتی که در آن در دوئل با هیچ کسی زودتر اسلحه نمی کشد. او در پشت بام خانه ها زندگی می کند و با کبوتران صحبت و زندگی می کند و هیچ دوستی ندارد و هیچ کسی نیز از هیچ کار او و روش زندگی اش خبری ندارد. در نهایت او اسیر پایبند بودن به همین سنت ها می شود و این باعث کشته شدن او می شود. در این جا قهرمان ما کسی است که بدون چون و چرا در خدمت رئیس خود است و حاضر است زندگی خود را برای او فدا کند و چنین قهرمانی برای تماشاگر نمونه ای بسیار خاطره انگیز و آرمانی است و در نهایت نیز با کشته شدن از فیلم خارج می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/08ساعت 15:56  توسط سیامک کشف الایات  |