شمارش معکوس با کیارستمی

Ten
در این فیلم عباس کیارستمی خواسته است به این عقیده خود که سینما می تواند به سمتی حرکت کند که کارگردان در آن تاثیری نداشته باشد و یا به اندازه بقیه اعضای فیلم تاثیر داشته باشد جامه عمل بپوشاند. می بنیم که پس از پایان فیلم و زمان نمایش فهرست دست اندر کاران تهیه فیلم هیچ کدام را جدا از هم نمی کند و حتی خودش را نیز جزئی از بازیگران می داند و در اول تیتر بازیگران فیلم نام خودش نوشته می شود. کیارستمی خواسته است که به بیننده نشان دهد که این فیلم چیزی نیست جز تلاش های دو بازیگر توانا برای اثبات هویت خود و عقاید خود به همدیگر و در این میان افراد دیگری نیز وارد داستان می شوند. کیارستمی در این فیلم دوربینی را به کار گرفته است و تقریبا جابجایی و حرکتی از دوربین نمی بینیم و کیارستمی خواسته است به این هدف که ساخته شدن فیلم بدون کارگردان است نزدیک تر شود.
اين فيلم از ۱۰ اپيزود تشكيل شده كه هر كدام موضوعي مستقل دارد ولي در كل همه اپيزود ها به هم وابسته هستند و به هم ربط دارند . اين ارتباط در طول فيلم به چشم مي خورد و در عين حال هر كدام پيام خاص خودشان را دارند.
در اين فيلم باز هم كيارستمي از لوكيشن محبوب خودش يعني يك ماشين استفاده مي كند موضوعي كه در چند فيلم قبلي و بعدي كيارستمي نيز ديده مي شود .
مي توان اين فيلم را اولين فيلم كيارستمي با موضوعيت زنان و حقوق زنان در نظر گرفت و شايد شروعي براي راهي جديد در فيلمسازي كيارستمي.
حال به تك تك اپيزود ها به تفصيل مي پردازم.
در اين فيلم اپيزود ها از شماره ۱۰ شروع شده و به ۱ ختم مي شوند .
اپيزود ۱۰
شروع فيلم با سوار شدن پسر كوچكي (امين تقريبا ۱۲ ؛ ۱۳ ساله )در ماشين مادرش (مانيا) همراه است و بعد متوجه مي شويم كه زن از شوهرش جدا شده و ازدواج مجدد داشته است . پدر امين هم تنها زندگي مي كند و پسر با اين موضوع نمي تواند كنار بيايد. اين اپيزود تماما مربوط به گفتگوي بين مادر و پسر است ؛ مادر سعي در فهماندن موضوع و خواست خود به پسر است و پسر هم سعي در انكار سخن مادر و تاييد حرف خود دارد. اين اپيزود با نماي ثابتي كه بر روي صندلي پسر است ادامه مي يابد به گونه اي كه ما تا پايان اين قسمت چهره مادر را نمي بينيم ؛ اين يكي از تكنيك هاي كيارستمي است كه بيننده را به فكر وا مي دارد ؛ ما اين تكنيك را بارها در طول فيلم مي بينيم و حتي در فيلم هاي قبلي و بعدي كيارستمي هم شاهد اين هستيم .
در اينجا ما با اپيزود ۱۵ دقيقه اي روبرو هستيم و منتظر هستيم كه چهره مادر را ببينيم ولي اين موضوع بعد از ۱۵ دقيقه تحقق پيدا مي كند و اين فن بيننده را به فكر وا مي دارد ؛هر كس با توجه به تن صداي مادر ؛ طرز فكر او و چگونگي صحبت او چهره اي از او در ذهن خود بوجود مي آورد و بدين ترتيب بيننده با كارگردان همراه شده و خود را در مسير روايت فيلم همراه مي بيند . در اين اپيزود و هم چنين اپيزود هاي بعدي ما شلوغي خيابان و سر و صدا و هرج و مرج و بي قانوني را بارها با صداهايي كه مي شنويم متوجه مي شويم واين به نوعي گوياي شلوغي و آلودگي صوتي و پريشاني اعصاب مردم است. ما در اين اپيزود نظر مانيا را به عنوان نماينده اي از زنان در باره حقوق زن مي شنويم و مي فهميم كه او و به نوعي همه زنان از اين نوع حقوق نسبت به خود ناراضي اند . او مي گويد كه براي اينكه از زني از شوهرش بتواند جدا شود بايد به اين حربه متوسل شود كه يا شوهرش او را زده است و يا از اعتياد رنج مي برد . مانيا تمام حقوق حاكم را به نفع مردان مي داند و اين خود به نوعي گوياي فيلمي درباره زنان با محوريت قرار دادن خواستهاي زن است.
همچنين در ادامه ما نظر پسر را درباره مادر و وضع موجود مي شنويم كه آن هم در نوع خود بسيار جالب و شنيدني است و بيشتر زيبايي اين اپيزود مربوط به گفتگو ي مادر و پسري با حدود ۱۵؛ ۱۶ سال اختلاف سني است كه هيچ يك نيز توانايي قانع كردن ديگري را ندارد .
اپيزود ۹
در اين اپيزود ما شاهد روبرو شدن دو خواهر ( مانيا و ماندانا ) مي شويم با دو دنياي متفاوت يكي معلم و ظاهرا راضي و ديگري با طرز فكري جالب و مدرن و خواهان آزادي براي خودش و ... روبرو شدن اين دو شخصيت به ظاهر متضاد و حرف ها و گفتگو هاي انها بسيار زيبا است.در اين قسمت ما باز با صداي كر كننده بوق ماشين ها ؛ سرو و صدا و عدم رعايت قانون رو به رو و اين موضوع ما را به ياد اپيزود اول و زماني كه صداي بوق و آژير را مي شنويم مي اندازد و آن صحنه را تداعي مي كند و دوباره شلوغي و هرج و مرج را با پيش كشيدن سر و صدا به ما نشان مي دهد اين قسمت فيلم با صحبت كردن درباره خصوصيت هاي خوب و بد پسر به اپيزود اول پيوند مي خورد. نكته جالب و به نوعي تكنيك جالب در اين اپيزود اين است كه همراه با انتظار شخصي كه در ماشين نشسته ( همان ماندانا خواهر مانيا) تا برگشتن مانيا از شيريني فروشي بيننده نيز چنين انتظاري را مي كشد و به نوعي دوباره در روند فيلم دخالت مي كند و با شخصيت ها درگير مي شود و به نوعي خود را در فيلم و براي خود كاركتري در فيلم مي بيند كه در حال نظاره كردن است. در اين اپيزود به اطلاعات فرعي نيز راجب مانيا و همسر مجددش مي رسيم و اين است كه همسر او ۳۹ سال و خودش حدود ۲۵ سال دارد يعني تقريبا ۱۴ سال اختلاف سن با همسر مجدد خود و اين نيز ما را به فكر فرو مي برد و به خصوص اينكه در اپيزود قبل ما شنيده ايم كه مانيا همسر جديدش را به عنوان يك دوست و همدم بيشتر از يك همسر براي خود معرفي مي كند و گرچه ما تا پايان فيلم همسر جديد او را نمي بينيم ولي مي توانيم براي او در ذهن خود شخصيتي ايجاد كنيم اين بار هم بيننده به دخالت در فيلم فراخوانده مي شود .
اپيزود ۸ :
اپيزود هشتم اپيزودي است كه مي تواند به نوعي تفكر مذهبي و اعتقادي انسان را بر انگيزد . در اينجا مانيا به زني مسن بر مي خورد كه در راه رفتن به امام زاده و زيارت است ؛ مانيا او را سوار مي كند تا به انجا برساند و در اينجا گفتگوي ان دو را مي شنويم. پيرزني كه از دنيا هيچ ندارد جز تسبيح و سجاده . چند فرزند خود را از دست داده و زندگي خود را وقف در دعا كرده است . پير زني كه چشم از جهان مادي بريده و از زاويه ديگري به زندگي نگاه مي كند و به زندگي خود و وضعيت پيش امده راضي و قانع است و همه چيز را از جانب خدا مي داند و نصيحت هاي او به مانيا به اين اپيزود زيبايي خاصي مي بخشد به خصوص اينكه در ادامه فيلم شاهد تاثير گذاري حرف هاي او بر مانيا هستيم.
اپيزود ۷ :
اپيزود هفتم يكي از زيباترين اپيزود هاي اين فيلم است. اين قسمت كه در شب است با سوار شدن يك روسپي در خيابان شروع مي شود. در اينجا مانيا با توجه به حس كنجكاوي اين دختر را از خيابان سوار مي كند و درباره انگيزه او براي اين عمل كنجكاوي مي كند و پس از صحبت هايي در نهايت وقتي از انگيزه او سوال مي كند ابتدا زن چند لحظه سكوت كرده و سپس آهي مي كشد و گفتگو درباره پرسش مانيا را آغاز مي كند ؛ او به ظاهر از كار خودش راضي است و مقايسه خودش با ساير زنان و بيان شباهت زندگي همه نوع زنان از نظر آن روسپي بسيار جالب است. چيزي كه اين اپيزود را بسيار زيبا كرده ؛ اين است كه با توجه به لحن صحبت و حرف هاي آن روسپي بيننده بسيار مشتاق است كه چهره او را ببيند ولي اين انتظار بر اورده نمي شود و پس از اپيزودي ۱۵ دقيقه اي موقع خارج شدن او از ماشين تنها او را از فاصله دور از پشت مي بينيم كه اين بار هم كيارستمي با زيركي بيننده را در درون و عمق فيلم دخالت مي دهد و او را وادار به كاركتر سازي و برداشت شخصيت از نوع حرف زدن مي كند و اين بيننده را بسيار مشتاق شنيدن حرف هاي روسپي مي كند . و در پايان اپيزود وقتي روسپي از ماشين به طرف خيابان مي رود شاهد اين هستيم كه در كمتر از نيم دقيقه دو ماشين براي او نگه مي دارند و او سوار دومين ماشين مي شود و ادامه مي دهد و در پايان سوال پيش مي آيد كه آيا همه اين نوع زنان چنين طرز فكري دارند ؟ آيا رضايت ظاهري اين زن روسپي از زندگي از عمق دل او است ؟ و ... و بدين ترتيب بيننده دوباره به فكر مي افتد و به علاوه كيارستمي در اين جا به نوعي گوشه اي از فحشا را در جامعه نشان را مي دهد . در اين بخش نيز بار ديگر هرج و مرج ؛ پريشاني روان مردم و ... را همچون بخشهاي قبلي شاهد هستيم .
اپيزود ۶
اپيزود شش ؛ ازدواج و طلاق را موضوع اصلي خود قرار مي دهد .
دختري كه خواهان ازدواج با پسري است كه در اين ازدواج ترديد دارد و زني (مانيا) كه از شوهرش جدا شده است. ما در ديالوگ ها نوعي درد مشترك بين اين دو نفر را متوجه مي شويم گويي هر دو از يك موضوع رنج مي برند و اين موجبات نزديكي آنها را فراهم آورده است .
بر خلاف اپيزود قبلي اين اپيزود در روز اتفاق مي افتد و در ما اين حس را به وجود مي آورد كه اين زندگي روز مره همه مردم است ؛ هر روز مثل روز قبل است و روزها همواره تكرار مي شوند.
در اين قسمت مانيا را مي بينم كه دختري را از جلوي امام زاده سوار مي كند تا به محلي برساند. در بين ديالوگ ها مي فهميم كه مانيا روز قبل هم به امام زاده آمده و اين دومين روز است كه به آن جا مي رود و تا حدي تاثير پذيري او را از پير زني مي بينيم كه در چند اپيزود قبلي با او آشنا شده بود و او را به امام زاده رسانده بود. البته مي گويد كه امروز به خاطر اين كه چادر نداشته او را به داخل راه نداده اند در صورتي كه ديروز همين طور وارد شده و باز هم تضاد بين رفتار ها و برخورد هاي مردم را متوجه مي شويم.
هدف از رفتن هر دو به امام زاده بدست اوردن آرامش است آرامشي كه در بيرون وجود ندارد همان طور كه صداي بوق و شلوغي خيابان ها و حتي در گيري لفظي اين نبودن ارامش را تاكيد مي كند.
دختر حرف جالبي مي زند و مي گويد كه گاهي به من گفته مي شود اين قسمت و تقدير است كه باعث شده است اين اتفاق افتاده بيفتد و من در اين زمانها به امام زاده نمي آيم. در اينجا ما متوجه مي شويم كه او به دنبال رسيدن به چيزي به امام زاده مي آيد و به عبارتي فقط در مواقع نياز داشتن است كه گمان مي كند مي شود آينده را تغيير داد و بدين وسيله به چيزي رسيد كه عملا رسيدن به آن ممكن نيست. اين اپيزود پر است از ديالوگ هاي زيبا و شنيدني و شايد هم مقداري بازگو كننده عقايد و باورهاي مذهبي .
در انتها مانيا از اتومبيل خارج شده و دختر در داخل اتومبيل منتظر برگشتن او مي ماند و باز هم بيننده به درون فيلم كشيده مي شود و همراه آن دختر منتظر برگشتن مانيا مي شود و اين گونه خود را در فيلم مي بيند و به علاوه فرصتي هم براي فكر كردن بدست مي آورد.
اپيزود ۵
در اين بخش شروع يك سري گفتگو بين مادر ( مانيا ) و پسر (امين) را شاهد هستيم. امين از ماشين پدرش پياده شده و سوار ماشين مادرش در محلي كه احتمالا قبلا قرار گذاشته بودند مي شود. در چند صحنه پدر را از دور مي بينيم و صداي او را مي شنويم ولي چهره اش را نمي بينيم و به اين ترتيب كيارستمي با زيركي خواسته است كه در ذهن بيننده چهره اي از پدر ( چه خوب و چه بد ) ساخته شود.
در شروع امين از مادرش مي خواهد كه او را به خانه مادر بزرگ ببرد به اين ترتيب متوجه نوع رابطه امين با مادرش مي شويم . در اين قسمت ديالوگ هايي را مي شنويم كه تا حدي باعث شكل گرفتن گفتگو بين امين و مادرش مي شود و بدين وسيله كمي از سردي گفتگوي اين دو و سردي علاقه امين به مادرش كاسته مي شود.
اپيزود ۴
در اين اپيزود ما باز هم شاهد گفتگوي مانيا با زني ديگر ( اين بار با توجه به نوع ديالوگ ها و طرز بيان متوجه مي شويم كه آن زن رابطه نزديكي با مانيا دارد : دوست و يا فاميل ) هستيم و باز هم مسائل مربوط به ازدواج مطرح است.
زن پس از هفت سال تنها شده و شوهرش يا شايد دوستش او را رها كرده و رفته و زن دائما گريه مي كند و تمام ديالوگ ها را با صداي گريه بيان مي كند.
در اين اپيزود ما مي توانيم شخصيتي را از مانيا بدست اوريم . او زني فمينيست و طرفدار حقوق و آزادي زنان و افزايش قدرت تصميم گيري آن ها است و او دليل بدبختي و ضعيف شدن زن ها را خود آن ها مي داند و مي گويد كه ما ياد گرفته ايم كه خودمان را براي مرد ها بسازيم و حتي به همديگر هم ياد مي دهيم ( در ديالوگ راجب كلاس ورزش به اين موضوع اشاره مي شود). او اعتقاد دارد كه ما در زندگي دائما چيز هايي را بدست مي آوريم و سپس انها را از دست مي دهيم و زندگي تنها همين است و بايد بتوانيم با اين موضوع يعني از دست دادن چيز هايي كه حتي ممكن است آن ها را خيلي دوست بداريم كنار بياييم.
اين اپيزود را بايد يكي از فمينيستي ترين اپيزود هاي اين فيلم دانست كه در ان مشكلات و ضعف زن ها به خودشان نسبت داده مي شود و خود آن ها مقصر دانسته مي شوند.
اپيزود ۳
باز هم گفتگوي امين با مادرش . در اينجا مادر مي خواهد امين را به خودش نزديك تر كند. و به همين خاطر از ديالوگهاي كه كمي طنز نيز در آن هست استفاده مي كند . زن خوب ؛ از ديد مادر و امين معرفي مي شود. مادر به طنز و به حالت پرسش مي گويد (البته به نحوي به باور گروهي از مردم اشاره مي كند كه كم هم نيستند)زن خوب آن كسي است كه نماز بخواند لباس گشاد بپوشد و دامن كوتاه نپوشد هميشه در خانه باشد و خانه را تميز نگه دارد غذا هاي خوب درست كند و هميشه اطاعت شوهرش را بكند و مي گويد كه من اين طور نيستم چون من كار مي كنم و خيلي كار هاي واجب تر از غذا پختن و ظرف شستن دارد . در اين جا است كه ما با شغل مادر آشنا مي شويم ؛ او مي گويد من نقاشي و عكاسي مي كنم و به سفر مي روم و به همين دليل يك سري از كار ها را نمي توانم انجام بدهم.
امين هم خصوصيت مادر خوب را اين گونه بيان مي كند كه غذاي روز قبل را به جاي نا هار نمي دهد و براي همه كارها كارگر ندارد و ظرف ها را خودش مي شويد.
در اينجا ما متوجه مي شويم كه هر دو نفر ديدگاه درستي دارند و نظر هر كدام را مي توان نماينده اي از نظر گروه زيادي از مردم دانست اما نه مادر مي تواند امين را درك كند و نه امين مي تواند حرف مادر را قبول كند و به همين دليل هم از يكديگر بسيار دور شده اند. امين نياز هاي خودش را بدون توجه به كارهاي مادر در نظر مي گيرد و مادر هم كار ها و نياز هاي خودش را بدون توجه به خواسته هاي پسرش بيان مي كند و هيچ يك قادر به قانع كردن ديگري نيستند.
اپيزود ۲
در اپيزود دوم ما مي بينيم كه مانيا آن دختري را كه در چند اپيزود قبل جلوي امام زاده سوار كرده بود را بار ديگر سوار مي كند ولي اين بار نوع گفتگو ها بيان كننده رابطه نزديك تري بين آن دو نفر است. دختر كمي آرام تر شده و مانيا نيز هم چنين . دختر كمي به پسر حق مي دهد كه از ازدواج با او سر باز زند و اين گونه احساس آرامش بيشتري دارد. ريتم اين اپيزود با توجه به نوع ديالوگ ها و لحن بيان آن ها كمي كند تر از باقي اپيزود ها است. در نهايت ما شاهد اين هستيم كه دختر سرش را تراشيده است و خودش معتقد است كه اين گونه آرامش بيشتري به دست آورده و خودش مي گويد كه تا آن لحظه حتي گريه هم نكرده است . دوباره از مانيا مي شنويم كه از دست دادن خيلي سخت است گويي خود او هم به اين نتيجه رسيده است كه كنار آمدن با اين از دست دادن بي اندازه دشوار است و اين باز ما را به ياد چند اپيزود قبل مي اندازد ؛ آنجايي كه مانيا مي گويد ما مدام بدست مي آوريم و سپس از دست مي دهيم و بايد بتوانيم با اين موضوع كنار بياييم .
اپيزود ۱
اپيزود پاياني كه نسبتا كوتاه هم هست با تكرار صحنه اي آشنا شروع مي شود ؛ يك بار ديگر شاهد آن هستيم كه امين از ماشين پدرش پياده شده و سوار ماشين مادر مي شود و ما مي بينيم كه نه امين تغيير كرده و نه دگرگوني خاصي در مادر به وجود آمده است و باز هم اولين حرفي كه امين به زبان مي اورد اين است : مرا به خانه مادر بزرگ ببر .
